این روزها که می گذرد ، هر روز/ احساس می کنم که کسی در باد/ فریاد می زند./ احساس می کنم که مرا / از عمق جاده های مه آلود/ یک آشنای دور صدا می زند/ آهنگ آشنای صدای او/ مثل عبور نور / مثل عبور نوروز/ مثل صدای آمدن روز است/ آن روز ناگزیر که می آید/ روزی که عابران خمیده/ یک لحظه وقت داشته باشند/ تا سربلند باشند/ و آفتاب را / در آسمان ببینند/ روزی که این قطار قدیمی/ در بستر موازی تکرار/ یک لحظه بی بهانه توقف کند/ تا چشم های خسته ی خواب آلود/ از پشت پنجره / تصویر ابرها را در قاب / و طرح واژگونه ی جنگل را/ در آب بنگرند ...(زنده یاد قیصر امین پور)
  :: سرشار

دریافت کد موزیک

   

ミミ ... این روزها ،، سردم از نبودنت و گاهی می بارم ،،‌ حتی برف ! ... زودتر بیا !

کْ آآآآآ رْ
چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

فاطمه رفته سر کار ... یه کار  ِ همش بدو بدو ... خیلی خسته می‌شه این روزا ... اما فاطمه دونده‌ی خوبیه ...

+ خدایا شکرت ... رونق و برکت بده به کارم و اون‌طور که می‌پسندی و دوست داری حلال کن قدم به قدم و نفَس به نفَس‌ش رو ... رنگ و رو و بویِ همه‌ سفره‌ها رو خودت پیش چشمم باز کن ... توکل کردم به خودت، تنها تکیه‌گاهم تویی ... من فقط به تو اعتماد دارم ... پا کج نذارم! ... بد لقمه برندارم! ... پی ِ طیب و طاهرم! ... مواظبم باش ... حالا و همیشه .

+ قراره یادم بمونه که؛ نباید هیچ‌وقت ِ هیچ‌وقت توی شلوغ پلوغی ِ‌ دنیا یادم بره که؛ باید همیشه‌ی همیشه دوست‌داشتنی‌هام رو دوست بدارم ... حتی اگر نگن دوستم دارن ... حتی اگر دوستم نداشته باشن ... حتی اگر دوست‌داشتنی‌هام چیزهایی باشن که زبون ِ گفتن نداشته باشن، مثل دوست داشتن ِ نگاهِ قشنگِ بچه‌های سر گذر ِ این روزهای زندگیم ... قرارهای خوبم همیشه برقرار!




+ برچسب‌ها : کْ آآآآ رْ, تجربه, قرار
بِحَوْلِ اللهِ وَقُوَّتِهِ اَقُومُ وَاَقْعُدُ ...
پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳ ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

ساعدِ‌ دست ِ راستم وَرَم کرده و کبود شده ... تمام بدنم درد می کند و به کوچکترین تکان‌ی آه از نهادم بلند می شود ... و امان از این پهلو به آن پهلو شدن‌ها ...

من را نه کسی کتک زده، نه کسی بهـم زور گفته است، نه در ِ خانه ام را کسی آتش زده و نه کسی مسمار در پهلویم فرو کرده است ... نه کسی دستهای عزیزترین‌م را بسته و حقّ‌ش را غصب کرده ... و نه کسی فرزندم را، پاره ی تنم را ...

من فقط دیروز وقتِ بازیِ  والیبال، ناپرهیزی کردم و زیادی بالا پایین پریده ام ... همین !

+ منتهی‌الامال را دو روز است گذاشته‌ام کنار دستم که تاریخ زندگی شما را مرور کنم ... اما هر بار بلندش می کنم دستم درد می‌گیرد و کتفم تیر می‌کشد و گردنم کج می‌شود ... و وقتی به صفحه‌هایی می‌رسم که بالای آن نوشته است: تاریخ ولادت و وفات سیدة النساء العالمین، مخدومه ملایکة السّماء، شفیعه روز جزا، فاطمه زهرا(س) ... تمام وجودم درد می گیرد.

+ دردهای من / جامه نیستند / تا ز تن در آورم ... دردی که یاد شما را زنده می‌کند باید شیرین به جان کشید ...

+ حالا دیگر مطمئنم وقت نشستن و برخاستنم تنها بِحَوْلِ اللهِ وَقُوَّتِهِ اَقُومُ وَاَقْعُدُ است که بفریادم می‌رسد ...

+ صلی الله علیک ِ بانوی دوعالم ... تمام این دو سه سال‌ی که بر من گذشت، خواستید یادم بدهید ایمان آوردن به این حقیقت را که "مولا"یی هست و در راه مولا، "جان دادن"ی باید ... عهد از من و عنایت و یاری از شما ... به چشم!




+ برچسب‌ها : مناسبتْ نوشتْ, خاطره, عهد, حسْ نوشتْ
کجایید ای شهیدان خدایی* ...
سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

این چند شب و روز سرم توی این کتاب بود ...

نویسنده : اکبر صحرایی . چاپ چهارم . 1391 . انتشارات مُلک اعظم. تعداد صفحات: 512

ماجرا مربوط می شود به دلاوری‌های شهید مرتضی جاویدی فرمانده گروهان فجر و هم‌رزمان ِ جان برکف‌ش.

" مٰا رأیتُ الّا جمیلاً "‌ ی که در حقیقتِ این نوشته‌ها دیدم باید در خاطرم بماند، به همین خاطر بعضی صحنه‌هاش را برای دلم می‌نویسم. هر که خواند، درود بفرستد به روان پاک این شهیدان و رزمندگان ... لطفاً .

* عنوان خیلی برایم خاطره‌انگیز است ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


:: ادامه مطلب

+ برچسب‌ها : کتابخانه, خوانده ها و برداشت ها, عشق, دلْ خواستهْ
دفاع
پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

خیلی طول کشید ،، اما رفتم دفاع کردم و خلاص .

صبح که از خواب بیدار شدم توی خانه ی کوچک خواهر که با تولد تسنیم شلوغ هم شده است، حتی جای مناسبی پیدا نمیشد برای راحت لباس عوض کردن ... حالا فکر کن استرس دفاع کردن هم داشته باشی ... عجیب بود برام که چرا استرس ندارم! ... رفتم طبقه پایین آماده شدم و برگشتم بالا ... مادر می‌خواست بیاید ... خواهر از ته چشمهاش معلوم بود که دوست دارد بیاید ... شوهر‌خواهر هم خسته از دوندگی‌ها و شب‌بیداری‌های این چند شبانه‌روز، راهنمایی‌های لازم را می کرد ... یک‌جوری باید اوضاع و احوال را برگزار می‌کردم که بعد از این همه تأخیر حتی یک‌ذره هم نگران وضعیت پیش آمده نباشند ... مادر مدام میگفت دلم میخواهد بیایم ... گفتم کار مهمی نمی‌خواهم بکنم،‌ بمان! تسنیم هم نوبت دکتر دارد،‌کنارشان باشی بهتر است ... راضی شده بود به نیامدن ... رفتم ... از در دانشگاه بهترین و نزدیک‌ترین شیرینی‌فروشی را که بلد بودم هدف قرار دادم ... سفارش شیرینی و وسایل پذیرایی که تمام شد،‌ خیالم که از تهیه اسبابِ پذیرایی راحت شد،‌ همه را برداشتم و راه افتادم و برگشتم به سمت در دانشگاه ... هر وقت دیگری اگر بود، ناراحت می‌شدم که چرا چند ساعت قبل از دفاعم تنها هستم ، اما تو که نبودی برام مهم نبود کسی دیگر هم باشد ... صدای نفس‌های خودم می آمد و رد شدن سنگ ریزه و شن و ماسه‌هایی که از زیر کفشهام در می‌رفتند و دیگر هیچ!


:: ادامه مطلب

+ برچسب‌ها : صدای ذهن, دفاع, خانواده, اصفهان
دل‌گیری ِ خاص ِ شیرین
چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

آرومم ... آرومم ، بیشتر از همیشه ... با یک [دل‌گیری ِ خاص ِ شیرین] که تا حالا تجربه‌ش نکرده بودم ...

 

+ آدم باید تقدیم کنه خودش رو ... نه به رسم آدم‌های معمولی ... نه به رسم ابراهیم/ع/ ... نه به رسم اسماعیل/ع/ ... به رسم حسین ! /ع/ ...

+ دوست داشتنی‌ها رو می‌شه رها کرد و رفت ... دوست داشتنی‌ها رو می‌شه رها نکرد و رفت ... دوست داشتنی‌ها رو باید همراه برد و رفت ...

+ خیلی ها کمکم بودند توی این مسیر ... و خیلی طول کشید تا دلم باور کرد این زیبایی‌ها رو ... و سخت بود ! خیلی سخت ! ...  تمامش می ارزید

+ و هنوز خیلی راه در پیش داریم ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, کربلا, عشق, حکمت
اما ان هذا سیقتل و یبکى علیه السماء و الارض ...
یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

بارااااااااان !

اولین قطره های باران پاییز ِ سال 1392 ... و من تمام‌ْعاشق ِ باران !

+ عنوان : در کامل الزیارات از امیرالمؤمنین(علیه‎السلام) روایت شده که در "رحبه" کوفه این آیه مبارکه را تلاوت می‎فرمود: "فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا منظرین." ناگاه امام حسین(علیه‎السلام) از درى از درهاى مسجد وارد شد ، امیرالمؤمنین فرمود: اما ان هذا سیقتل و یبکى علیه السماء و الارض ... خواستم بگویم ،‌ نباشیم از کسانی که "فما بکت علیهم السماء و الارض" ...

ــــــــــــــــــــ

+ هوای ِ هوا و هوای ِ دل کمی دَم کرده!

+ و خدا به ما چشم داد و اشک ... تا از چشم اشک بچکانیم در مصیبتی که بر شما رفت ...

+ می خوانمتان و پوست بر تنم می لرزد از خواندنتان ... خیلی بیشتر از اینها باید دوست داشت ... خدایی را که شیطان ِ آرمیده زیر جِلـد را از منفذهای پوست ِ آدمی بیرون می رانَد ، به قطره‌ی اشکی ... کم خوانده اَمتان هنوز ...

+ و خدا خوب می دانست قوم الظالمین متصرفِ کعبه خواهند شد ، کربلا را داد به بنده هاش ... کعبه‌ی دل ...

+ بسم الله ... پناه بـَر به خدا ... گریه کن بر مصیبت حُسَــیْن اباعبدالله ... رَمی ِ جَمَره کن ... اولیٰ ... وُسطی ... عقبه ...

+ [ ویرایش نشده های من ، از سفر به عراق ] :


:: ادامه مطلب

+ برچسب‌ها : زیارت, عرفه ، عید قربان, کربلا, صدای ذهن
ما رأیتُ الّا جمیلاً ...
شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

دارم فکر میکنم چرا بعد از برگشتنم از کربلا این همه احوالم عجیب و غریب شد ... شب بیداری تا سحر ... دلتنگی شدید ... سکوت ... از خودم هم ناراضی بودم بابت اینکه انگار یک چیزی اونجا بوده که باید درکش می کردم اما ازش بی نصیب موندم ... خیلی حسّ ناخوشایندی میشه اگر فکر کنی از چیزی که آرزوش رو داری بی نصیب موندی ... در هم فرو رفته نبودم ... اما احوالم جوری بود که غم جذب دلم میشد و دلم جذب غم ...

حقیقت اینه که من لذت حضور رو گم کردم از وقتی برگشتم ... فراموش کردم شعف ِ نابی رو که توی دلم بود وقتی توی صحن حرم حضرت علی تمام قد می ایستادم و دلم نمی خواست بنشینم اصلاً ... یادم رفت اینها بینهایت لذتبخشه ... یادم رفت که اگر خدا مدد کنه آدم هر قدمی که در کربلا از قدم قبلی برمیداره ذکر لاحول و لا قوة‌ الا بالله  توی ذره ذره‌ی جانش میشینه ... فراموش کردم که یک جاهایی هست که ناخودآگاه لاحول و لا قوة‌ الا بالله رنگ ذکر ِ  "به فاطمة " به خودش میگیره ،، مثل وقت رفتن به سمت ضریح آقا حضرت عباس علیه السلام ... و یک جاهایی هم ذکر دل آدم "بالحُجة" هست و بس ،‌ مثل وقت نزدیک شدن به ضریح حضرت آقا اباعبدالله ... یادم رفته بود که خدا خودش وقتهایی که آدم عاجز میشه از درک ،‌ یا وقتهایی که پاهاش سست میشه از قدم برداشتن ، یا وقتهایی که احساس ِ نالایقی میکنه ، بی واسطه خدایی میکنه و ذکری رو که قوت دل هست روی لبهای آدم جاری میکنه ... و اینجوریه که شهد ِ عسل‌ْطعم ِ درک ِحضور و قوّت جلو رفتن و سر به خاک ادب ساییدن و احساس توانا بودن برای لایق شدن ، راه باز میکنه در روح و جان آدم ... اینهمه ، شکل ِ شعف هست نه غصه ... این از لطف نگاهِ خداست که جایی داده بشه به آدم ، زیر قبة الحسین ... و لطف بیشتر و قشنگ‌تر ِ خدا اینکه ، آدم پا بذاره زیر قبة‌الحسین در حالی که ، در لحظه ، همه ی حاجت های بی رنگ و رو و بوی دنیا ، از دلش پاک بشه و قشنگ ترین حاجت دنیا توی قلب‌ش منزل کنه و روی زبون‌ش جاری بشه ... اینها اگر باعث و برای شعف و اتصالِ دل زائر نیست پس چیست؟ ... من یادم رفته بود که شاد بودم از اینکه به حضور در سرزمین مقدسی رخصت داده شدم که تقدس خاک‌ش رو باید نفس کشید ... یادم رفت و این شد که سرگشته و حیران شدم .

ـــــــــــــــــــ

+ دلم به تسبیحی خوش است که در مسجد سهله گم شد

+ دلم به نمازی خوش است که در مقام امام سجاد علیه السلام در مسجد کوفه خواندم

+ دلم به دعای عرفه ای خوش است که در بین‌الحرمین خواندم

+ دلم خوش است به لحظه‌ لحظه‌ی این سفر که تا همیشه شادم و شیدا بابت رفتنش ... تمامـِ افتخار دلم به عالمـِ هستی ...

+ ناسپاسی نمیکنم خدای مهربانم ،‌ و خوب میدانم که دیدن تمام عالم‌ی که در آن چند روز دیدم ، بیش از لیاقتم بود ...

+ و الحمدلله که شوق ِ دل‌م ،‌ هنوز و همیشه و مدام خیلی بیشتر از لیاقتم است

+ و الحمدلله که شعله‌ی این شوق زبانه کشید و مشتعل شدم از عشق .

+ و عالمی نیست جز عالمـِ حسین علیه السلام در کربلا .

+  الهی ، تمنّای عمیق دلم را ، برای حال ِ اتصالِ دائم به کربلا ، دریاب .




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, زیارت, کربلا, عرفه ، عید قربان
من اسـیـر انارم ...
پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

باید از یک جایی دوباره قلمَم زبان باز می کرد ،، قبل از اینکه پژمرده شود دلم در این واویلای سکوت ...

اخبار ظهر ، جشنواره‌ی انار را نشان می دهد و من دلم چه غَنْج می زند برای انار ... یاد گرفته ام به زبان نیاورم دلخواسته هام را خواهر بلند میگوید : واای چقدر دلم انار میخواااد ! ماماااان! ... مادر خواب است ...

عصر شده ... مادر در اتاق را باز می کند و با بشقابی که اناری دل‌ْخون را در آن باز کرده برایم ، می آید داخل اتاق ... آب سرخ انار روی سفیدی بشقاب ، دل ِ چشمهام را می کشد سمت خودش ... می روم آشپزخانه ... من اسیر انارم ...

 

اصلاً از وقتی بچه بودم خوردن ِ انار ، همین شکلی بــِهـِم مزه میداد

اول کُـلّی باهاش بازی میکردم توی دستهام و

کم کم فشارش می دادم

نیم‌آب که می شد ،‌

خالیش میکردم توی لیوان و

دانه‌های نیم‌آب شده‌اش را خالی میکردم توی آب سرخ‌ش و

مزه اش را مزه دارتر میکردم با نمک ...

بعد ، از پشت شیشه لیوان

می نشستم به تماشای سفیدی دانه ها ،

در سرخ‌ـی ِ خون ِ دل ِ انار ...

 

می روم آشپزخانه ... من اسیر انارم ... سه تا انار توی بشقاب می چینم و برمیگردم اتاق ... انار را توی دستم میچرخانم ... صدای فشرده شدن دانه ها که از زیر ِ پوست ِ نازک و لطیف‌ش می پیچد توی گوش ِ انگشتهام ،‌ دلم پـَر میکشد و می نشیند گوشه ی حرم ... گوشه‌ی حرم ، بُغض ِنگاهَم در هَم گره میخورَد روی پوست انار ِ توی دستم ... آب سرخ انار از آنجاها که نازکتر است بیرون می زند روی پوست ... آن یکی دست را روی سر گرفته ام ، یکی غمگین‌تر از همیشه می خوانَد ؛ گل پیرُهَن مـَرو ،‌ مادر ، مادر ... صداش توی سرم می پیچد و نقش ِ گل ِسرخ‌ی که روی پیراهن ِ مادر و ، روی پیراهن ِ پسران ِ مادر است ، توی چشمهام نقش می بندد ... نَفَس سر می کوبَد و ضربه میزند از درون ، تا بتواند که دوباره بالا بیاید ...

من اسیــــر انارم ...

این روزها روح ِ آواره ی دخترکی هَروَلـِه میکند میان مروه و صفای بین‌الحرمین ... روزی هزاربار ، تا شاید کفایتش کند روزی ، یکی از این هزارها ... اگر رفتی و دیدی‌ش بگو این همه فرو نَبَرد بُغض‌هاش را ... آدم که از امام خویش خجالت نمی کشد ... بگو گریه کند، که اگر نکند ، خواهَـدَش کشت سرخی ِ خونِ دل ِ انارها ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, اَنارْ, کربلا
رنگْ رنگْ
سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

من ، گناهی ندارم که عاشقانه هات

سرازیر شده اند سمت ِ دلم .. این پاییز

زمین بودم ،

دستی مهربان ، دانه ات را پاشید بر خاکم

ریشه زدی ...

پوست ترکاندی ، رشد کردی ، ‌بالیدی و به آسمان رسیدی

سر به نرمی ِ ابرها ساییدی و

گنجشکها را مهمان لبخندِ شاخ و برگت کردی

و پرستو ها را هم!

من ، زمین ماندم و ریشه هات کم کم به قلبم رسید ...

 

حالا که فصل بی قراری هات شده

برگهات را روی دلم میریزی

رنگ رنگ ؟ ... !

 

دوام بیاور ...

زنده بمان ... اِح‌ْـسـٰاسَمْ!

من ، دلخوشم به بهارهای زیبات

من ،

گناهی ندارم که دلبسته ی بالندگیهات شده ام از دور

دلبسته ی رقص ِ سبزْـآبی ِ برگهات با آسمان ، در باد ...

تو زیادی زیبا بودی ، تو زیادی دلـرُبا بودی ،،،

من گناهی نداشتم ...

 

بهار که بشود ،

جوانه بزنی یا نه ،

دوباره ریشه بدوانی یا نه ،

من باز هم زمین ِ تو خواهم ماند ...

 

/. هی ! با تو اَم ... می فهمی ؟!

+ دلم بی نهایت گرفته ، ای خدا !

+ تصویر : سامان - 19 آبان1391

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه حالی ام ...

دلم آسمان میخواهد ...  زیرانداز پهن می کنم کف حیاط و یک پتو و یک بالش ... یک آباژور کوچکِ‌ دست ساز و یک لیوان چای داغ ... طاقباز دراز می کشم و آرام چادر نماز ِ گلْ‌دارم را می کشم روی خودم و دستهام را زیر سرم در هم حلقه می کنم و به آسمان ِ پر ستاره‌ی امشبم نگاه می کنم ... شب پاییزیِ حیاط خانه‌ی بابا دل انگیزترین شب پاییزی ِ تمامـِ عالم است ... صورت فلکی جبار از گوشه ی حصار آجرچین ِ قدیمی خانه‌ی بابا دارد خودش را به چشمهام نشان میدهد ... هوای سرد ِ یک شب سردِ پاییزی و یک دل ِ دیوانه ی شیدا ... آهنگ روز واقعه و یکی که پنجه میزند روی تارهای قلبم و یکی که آرشه میکشد روی رگهام ... و با هر نُتَ‌ش ، روحم کشیده میشود یک طرفِ صحرای دلم ... از خودم کَنده می شوم ... آزادِ آزاد ...

رفته ام روی خاکها نشسته ام ... کنار خرده شیشه های دلم ... صدای سِنْج و دمّام می آید و مردی با لهجه ی جنوبی از ته یکی از خلوت ترین کوچه های خیالم ، حزن آلودترین نوحه ی عالم را میخواند ... چقدر غم و هراس در هم شده با خاک های دشت ... چقدر صدای تپش قلبها پیداست اینجا ... دنیا بوی خون می دهد و اشکِ اسب ... قَد همه بلندتر از من است ... از همه می ترسم ضعیفم و بی پناه ... قفسه ی سینه ام درد میکند ... یکی زده شیشه ی دلم را شکسته و دلم از توی سینه ام ریخته روی زمین، شرحه شرحه! ... اِرْباً اِرْبا! ... شکستهْ شکستهْ! ... ریز ریز! ... اسب ها می تازند و از روی خرده شیشه ها می گذرند و خرد می شود دلم زیر سُم هاشان ، بیشتر ! ... قلبم فشرده می شود از غم ... چلاب میزنند دور خیمه ها مردانی با حیا از قرنهای بعد ... صدای سینه زدن‌هاشان با بهتِ بی صدای زنان و کودکانی که دیگر خیمه هم ندارند در هم می آمیزد ... واحـــــــد !

بر می گردم ... سردم شده ... خیلی سردم شده ،‌ دست و پاهام یخ زده ... زیر گل های چادر نمازم مچاله شده ام ... نفسم تنگ است ... آسمان‌ی که تا روی صورتم پایین آمده است ، پر از ستاره شده  ... آرام میخزَم زیر پتو ... صدای نفس هایی می آید که عمیق میکِشَمشان به سینه ام تا زنده بمانم ... خرده های شیشه ی دلم ستاره شده اند ... برق میزنند توی چشمهام ... حتی می شود دست دراز کنم و بچینَمِشان ....

دارم همه ی خوبی های دنیام را با خودم می برم ... هر چه را که دوست دارم  ... آدم رو به آن خاک که می رود انگار اصلاً برای قربانی دادن می رود ... ذاتِ آن خاک قربانیْ‌طلب است ... دوست دارم این دنیا را ببَرم بگذارم همانجا بماند و دنیایی دیگر بردارم و با خودم بیاورم ... یک دنیای قشنگ تر .. یک دنیای سالم تر ... یک دنیای بهشت تر ... همه ی این دنیایی را که ندارم بدَهم و هر چه دادند بیاورم تا بشود تمام دنیایَم ... دوباره هم می شود به دنیا آمد ...

این من که دارد می رود ، برگ زردی ست که مدتهاست پاییزش رسیده است ... حالا وقتش است ببَرم این پژمرده ی تمام شده را بریزم به پای صاحب خویش و دوباره اِذن ِ شروع بگیرم ... اذن رویش ِ دوباره تو در من ... این من باید برود فرو بریزد خویش را ، تو را ... این من که دارد می رود ، بازگشتی برایش نیست ...

+ اشتباه است که فکر کنم تو از من جدایی و حالا که بیقرار شده ای داری برگهات را به رویم می ریزی ... من تو را خواستم و دستی مهربان تو را به من هدیه داد ... تو در من ریشه زدی ، در من رشد کردی و بزرگ شدی ... تو خودِ من بودی و برگهات آرزوهای من! ... حالا ، این که پژمرده شده است "تو"ی من است ، از هم جدا نیستیم ! ... دوباره سبز شو ...

+ صدای در همـِ اذان از بلندگوهای مسجد های شهر ...

+ مدتها بود صدای همزمانِ آواز خروس ها را نشنیده بودم ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, ( ! ) + ❤, کربلا, پاییز
مشتاق تو را کِی بُوَد آرام و صبوری ....
جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

پارسال یکی دو ماه قبل از عرفه بهم گفتند بیا برو کربلا ... هیچ عکس العملی نشان ندادم ... نه گفتم آره و نه گفتم نه! ... ذوقی از خودم نشان ندادم ، مخالفتی هم نداشتم ... احساسم را زیر پوستی دنبال میکردم ببینم به کجا می رسد ... برام پاسپورت گرفتند بدون اینکه خودم کوچکترین کاری برای جور شدنَش انجام بدهم ... حتی یک عکس هم نگرفتم ... عکس چند سال پیش را دادم گفتم؛ اسکنش کنید ... گفتند؛ اسکن قبول نمیکنن واسه پاسپورت ... گفتم؛ همین رو دارم الان ... توی دفتری که مدارک را تحویل میدادند گفته بودند؛ این عکس رو احتمالاً قبول نمیکنن ... گفته بودم؛ بفرستید همین رو ، اگر قبول نکردن عوض میکنم ... قبول کردند و خیلی زود پاسپورتم آماده شد و رسید دستم ... همه چیز آماده بود ... حتی روز و ساعت سفر ... مدارک را فرستادیم ... اما به هزار و یک دلیل ، یک سال گذشت و نشد بروم ... بعضی وقتا یادم می آمد اما برای اینکه غم به دلم ننشیند از فکرش میگذشتم ... به قول گفتنی بی خیالش شده بودم ... همیشه اعتقاد داشتم کارهایی از این دست ، شدن یا نشدنشان دست ما نیست ... ما فقط باید نیتش را داشته باشیم ... و نیت من هر بار که توی این یک سال اسم کربلا آمد و نشد بروم ، کاملتر شد ... هفته ی قبل دیدم دارند مشورت میکنند و برنامه میریزند برای اینکه اگر جور شود روز عرفه یک سفر به مشهد داشته باشند ... خیلی یاد عرفه ی پارسال افتادم و چندتا نوشته ای که توی وبلاگ کلوبم داشتم ... رفتم خواندمشان ... دلم غم داشت از این که کارهام را تمام نکردم و به عرفه ی مشهد هم نمیرسم ، چه رسد به سفر کربلا ... دیروز اس ام اس آمد که ؛‌ عرفه بریم کربلا؟ میای؟ ... 30 ثانیه فکر کردم؛ پس کارهایم چه؟ ... پس کارهایم چه؟!!! ... جواب دادم ؛ میام ... گفت؛ پاسپورتت کجاس؟ ... گفتم ؛ کسی پاسپورت به من پس نداد از پارسال ... هیچ وقت یاد نگرفتم که مواظب مدارک شناساییم باشم! ... دلم لرزید که پارسال سفرم را از دست دادم ، امسال هم لابد به بهانه ی گم شدن پاسپورت قرار است به هم بخورد ... توی دفترخانه ، میگفتند کلی مدرک شناسایی و پاسپورت از آدمای مختلف بوده اما پاسپورت من آخرین پاسپورت بوده ... کسی که داشته میگشته دنبالش دیگر از پیدا کردنش ناامید شده بوده ... مدارک و پاسپورت من از پارسال توی دفترخانه منتظر یک سفر کربلا هستند ... خیلی منتظرتر از خودم ...

+ حالا من هم منتظر عرفه و قربان هستم ... خیلی زیاد ... نمیدانم همه مثل من آرام انتظار میکشند!! ... چرا بیتاب نیست این دل! ... پس این که شاعر گفته؛ مشتاق تو را کی بُوَد آرام و صبوری؟ این را برای کِیْ ، برای کی گفته ؟ .... ذوق نجف رفتن دارم ... و سامرایی که بخت ِ رفتنَش را ندارم انگار ...

+ خب من فکر نمیکردم کسی بهم بگوید بیا برویم ... مخصوصاً که پسرخاله با خانواده ش تازه چند روز است که از زیارت برگشته اند ... پریزوز تماس گرفته و گفته عرفه دوباره کاروان داریم ... دو نفر جا داریم ... او گفت دو نفر ،، ما 4 نفری یورش بردیم به کاروان :دی ... معلوم نیست تا چند روز دیگر چه پیش آید اما این روزها روزهای خوبی ست ... دلم چقدر آرام است که این بار با دفعه های قبل فرق می کند ... حالا که دیگر هیچ من و ما و تو و او و شما و ایشانی در کار نیست ... حالا که رها شده ام و تنها چیزی که برام مانده دوست داشتن ِ آدمها و چیزهای دوست داشتنیِ دنیاست ... حالا که مستمندتر از همیشه ام شده ام و دلم تندتر از همیشه برای خوبی های دنیا می تپد و تنگ می شود ... حالا که احساس میکنم این من ِ نداشته امْ را هم ندارم دیگر ...

5/7/1392

ــــــــــــــــــــــــــــ

خواهر داشت با خانم ِ پسرخاله تلفنی احوالپرسی می کرد ...

از وقتی بهم گفته اند بیا برو کربلا همش خاطرات سفر مشهدم جلوی چشمهام می آید و می رود ... ساعت شاید از 11 شب گذشته بود ،، نشسته بودیم صحن عتیق و حاج آقایی داشت برای خلق خدا مساله می گفت ... سوال می پرسید جایزه هم میداد ... من زیاد تمرکز نداشتم حواسم به تسبیح خودم بودم که خواهرم گفت : اِ کتابی که هدیه میکند کتاب‌ِ حاج آقای خودمان است! ... ما یک پسرخاله ای داریم که مجتهد است ... کُلّی عالم به دین محسوب می شود برای خودش ... یادم نیست از کی رفتند ساکن قم شدند ... با سر و همسر رفتند پی درس و ماندگار شدند و حالا سال تا سال عید که می شود می آیند و به خاله (مادر من) تبریک سال نو می گویند ... پسرخاله از آن فامیل هایی ست که برایم بی نهایت عزیز است اما هر بار می آید من خجالت میکشم حتی باهاش سلام علیک کنم .... فقط هر بار می آید از توی اتاق کناری گوشهام را تیز میکنم ببینم چه می گوید ... گاهی فکر میکردم اصلاً نمیداند دختر خاله ای به اسم فاطمه هم دارد ... اما یکبار شنیدم داشت حال من را هم می پرسید ... چند وقت پیش شنیده بودم که خانمش ، هم باردار است و هم ناخوش احوال ... خیلی ناراحت احوالش بودم ... این شد که همان موقع توی صحن عتیق با آن حرف خواهر یاد خانم پسرخاله افتادم ...

+ بعد از تمام شدن احوالپرسیشان ، پرسیدم ؛‌ اسم دخترشان را گذاشته اند فاطمه؟ .... بله ... باز پرسیدم ؛ مگر خودش اسمش فاطمه نبود؟! ... خواهر گفت؛ بله بود اما اسم دخترشان را هم فاطمه گذاشته اند ... منم گفتم ؛ واه ! چه کارا ! اسم مادر و دختر بشه فاطمه!! ... گفت ؛ حاج آقا نه که 3 تا پسر هم دارد ، خانمش را ام البنین صدا می زند ... [میان سکوت ِ عمیق نخلستان دلم ، صدای نهر علقمه  آمد  ... ]

+ ام البنین پرسیده بود که فاطمه تان بار اولش است کربلا می رود ؟ ... بله ... مثل کلاسْ اولی ها به من می گویند کربلاْ اولی! ... سفارش کرده بود که خواهر بهم بگوید که التماس دعا دارد ... شک ندارم تک تک لحظه های مشهدم متصل به کربلاست ..... از همان نماز ِ اولی که مُهر کربلایم توی حرم برای همیشه جاماند ... تا همین معرفی کتاب پسرخاله در صحن عتیق و همین احوالپرسی تلفنی ... من چقدر جُستن و دنبال کردن این اتصال ها را دوست دارم ...

+ حالا من یک فاطمه توی ذهنم دارم که ام البنین هم است ..

+ آن روز که تسبیح را توی دستش گذاشتم فکر نمیکردم آن هم نشانه ای ست برای مهیای سفر شدنم ...

21:21 ،، 8/7/1392

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستش من این همه که ذوق دارم واسه سفر ، از اینم خیلی میترسم که یهو برم اونجا دنیا منفجر بشه بهم و برم رو هوا ... دیشب داشتم فکر میکردم؛ ووی! اگه مُردم چی؟! ... همینجوری که چشمم به صفحه ی وبلاگی بود که جلوی چشمم باز بود ، این افکار تو سرم می چرخید که زمین یهو یه تکون درشت خورد ... :دی ... نترسید! نترسید زلزله بود! ... یه زلزله آموزشی ِ خوشکل ... خب اگه یه ذره بیشتر تکون میخورد من کربلاْ نرفتهْ رفته بودم زیر خاک ... خوب شد نمُردماا ... حالا وقت دارم برم اونجا و با دل خوش منفجر بشم و برم رو هوا ... فقط فکر کنم باید وصیت کنم این کمد رو با تمام وسائل اندرونش بندازن تو آتیش ... یعنی هر کی درش رو بار کنه باید 10 ، 20 سال بشینه چرت و پرت های من رو بخونه ... البته اگه شانس بیاره و زنده بمونه توی این مدت ، مطمئنم روانش پریش میشه در آخر ِ کار :دی ...

14:09 ،، 9/7/1392

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب دیگه ، وقت رفتن شده .. البته هنوز تا وقت سفر خیلی مونده ولی من از ذوقش دارم میرم پیشواز ... اگر تا روز موعود قرار ِسفر برقرار موند و راهَم دادند به اون ارض مقدس ،‌ حتماً به یادتون خواهم بود ... هم نجف ، هم کربلا ، و هم کاظمین ... هم عرفه ، هم قربان و هم تک تک لحظاتی که اونجا خواهم گذروند به امید خدا ... اسم همتون رو نمیتونم بنویسم و یکی یکی حلالیت بگیرم ... شما دوستان صد درصد عزیزی که حوصله کردید و خوندید و تا اینجای نوشته رسیدید یا نرسیدید حتی ،، بزرگواری کنید و هر چی بدی دیدید از من ، خودتون ببخشید دیگه ... خوبی هم اگر دیدین حتماً از خودتون بوده ... حلال کنیدااا ... نیام ببینم حلالم نکردین ،‌ که آشوب به پا می کنم! :دی ...

20:18 ،، 9/7/1392

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته .




+ برچسب‌ها : کربلا, اَنارْ, سفر, عرفه ، عید قربان
خالی ِ‌آجر ِمسجد ...
سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

لانه کرده ای ،

میانِ خالی ِ‌ آجرهایِ مسجدِ شهر ِ دلم

قدیمی ترین مسجد ،،

قشنگ ترین مسجد ...

با شُکـوه ترین حتی!

 

+ حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست ...[محمدرضا عبدالملکیان]

+ حتی ساده تر از این هم! ... ببین ؛ ... حالا که آمده ای ،، بمان!

 

ــــــــــــــــــــــ

دیشب خواب دیدم دارم میروم قم زیارت ... آشفتگی زیاد داشت تا برسم ... آشفتگی هاش بمانَد ... رسیده بودم جایی که فکر میکردم قم است ... چشمم دنبال حرم میگشت که یکی گفت اینجا که تو آمده ای یک جایی است به اسم محمدی شهر یا محمدیه یا چنین اسمی ... بعد هم گفت همین مسیر را ادامه بدهی میرسی به جایی که منسوب به امام سجاد علیه السلام است! ... توی خواب سردم بود ... برعکس سالهای بچگی که گرمای تابستان و سوز سرمای زمستان فرقی برام نمیکرد و پتو را باید کیپ تا کیپ میگرفتم تا خوابم بگیرد ... حالا دیگر خیلی وقت است که روباز میخوابم ... دیشب توی اتاق گرمم شد،‌ ملحفه را دست گرفتم و رفتم جایی که خنک شوم ... این شد که با اینکه میان خوابم سوز و سرما نبود اما من سردم بود ... می ترسیدم چشمهام را باز کنم خوابم بپَرد ... خیلی مقاومت کردم که بیدار نشوم ... همانطور چشمْ بسته بلند شدم و رفتم توی اتاق عقبی اما هرچه سعی کردم بقیه خوابم را ندیدم ، نشد!‌ ... ظهر که خواهر آمد داشتم خوابم را تعریف میکردم مثل همیشه ای که خوابهامان را برای هم میگوییم ... به محمدی شهر یا محمدیه که رسیدم گفت؛ میدانی ایستگاه راه آهنی که کنار جمکران است اسمش محمدیه است؟؟ ... و من نمیدانستم ... هیچ وقت نمیدانستم ... خب یعنی من توی خواب رفته بودم نزدیک جمکران؟ ... پس چرا ندیدم مسجد را ! ... چرا نرسیدم! ... چرا بیدار شدم! ... مقام منسوب را چه تعبیر کنم؟! ...

ــــــــــــــــــــــــ

از آن وقتهاست که دارم خودم را تنها می کنم ... دلم پر از حرف است و سکوتی کرده ام آرام در خود ... آرامتر از همیشه ام ... گوشی که نیست را ، سکوت کرده ام ... دلی که نیست تا همراه این لحظه های خوبم باشد را ، سکوت کرده ام ... بی صدایی ِ بهترین لحظه هایم را ،‌ سکوت کرده ام ... بیا تا بگویم که چقدر حرفهای خوب دارم برای با تو گفتن ... و چقدر خوب بلدم آذین ببندم کلمه های صدادار و پر احساسِ این روزهام را با زیبایی ِ وصف ناپذیر ِبودنت ... بیا تا قسمت کنم با تو روشنی ِلبخند خدا را که این روزها روی پوستم نِشسته ... نگو سکوت کنم در خودم با کلمات ،،‌ اینجا ! ... میانِ این حروف مقطَّع ِ به هم ملحق ِ پر احساس ...

+

بچه بودم که از دنیا رفت ... بچه که نه! ،، آن وقتها کسی به یک دختر 13ساله نمیگفت "بچه" ... اما حالا که از پسِ این همه سال به خود ِ 13 ساله ام نگاه می کنم دختربچه ای را می بینم که هیچکس به چشم یک بچه بهش نگاه نمیکرد! ... و هیچکس جز خودم نمیداند که آن سالها چقدر ضعیف و شکننده بودم و چقدر احتیاج داشتم که به کسی تکیه کنم ، وقتهایی که زورم به دنیا نمی رسید ... من 13ساله بودم و او 18ساله ... خیلی دوستَش داشتم ... خیلی زیاد ... آن وقتها که زنده بود نمیدانستم عمق این دوست داشتنم را ... حالا که نیستَش بعد از سالها هنوز هم دوستَش دارم ... حتی بیشتر از وقتی که زنده بود ... گاهی که یادش می افتم آنقدر احساس دلتنگی میکنم که تنها چیزی که آراَمم میکند این است که بالاخره یک روزی دوباره می بینمَش ، اگر خدا بخواهد ... هیچ وقت باورم نشد که رفته است ... تا مدتها خواب میدیدم که بهم دروغ گفته اند همه! ... همیشه توی خوابهام زنده بود ... همیشه یاد سردی دستهای شب آخر دنیاش توی دستهام ، پوست تنم را میلرزاند ... و امان از زنگِ صداش ... هیچ وقت یادم نرفت که شب اول قبرش را تا صبح توی خودم بی صدا هق هق گریه کردم با این خیال که زیر خاک حتماً سردش میشود. دوست داشتم میشد مثل دیشب دستهاش را توی دستم میگرفتم و گرم میکردم ... داغ گذاشت روی دلِ بچگی هام با رفتنش ...

+ خواب زیارت نیمه تمامـِ قم را که برای خواهر تعریف می کردم ، یاد خواب شب قبلش افتاد ... خواب دیده بود که او زنده ست و عازم مکه ... میگفت او بود که عازم سفر بود اما هر بار نگاهش کردم تو را دیدم ... خواهر خیلی بیشتر از من دوستَش داشت ...

+ نگاهم به شماست خدایا ... چه نگاه پر مهری به من انداخته اید این روزها و شب ها ...

5/7/1392




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, شعر, خانواده, خوابْ نوشتْ
دلم چه قوسی برداشته امروز ...
دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

مثل ِ قوس ِ کمان ِ طالع ِ یک دختر ِ متولد ِ‌ آذرماه ...

+ کمتر بکـش کمان ِ دلمـ را ... قوسش میشکنه هااا .

+ پناه بر خدا از روزی که شهریور ِ اهواز مثل روزای آخر آذر ِ شهرکرد سرد بشه واسم ... از فکرشم قندیل می بندم حتی ...

ـــــــــــــــــ

توی خونه ی جدید ... هر روز وقت اذانِ ظهر ... یه صدای آروم و دلنشین ... راه باز میکنه برای خودش و پا میذاره داخل ساختمون. روزای اول فکر میکردم از مسجد سر خیابون صدا میاد ، اما پس چرا صدای اذان نشنیدم تا حالا ! ... صدای مسجد به اینجا نمیرسه اصلاً ... امروز پنجره رو باز کردم صدای دعا خونه رو پر کرد ... یه جایی ... یه نقطه ای ... اون وسطْ وسط های قلب من هم پر شد از آرامش و شادی ... اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن ... خیلی دوستش دارم ... هم صدا رو ... هم ... صد البته دعا رو ... :)

ــــــــــــــــــــــــــ

+ مادربزرگم ،‌ اون وقتی که هنوز هوش و حواسش سرجاش بود ، بعد از هر نماز ، دعاهای خاص خودش رو که خیلی هم مفصّل بودن بلند بلند تکرار میکرد ... از حضرت آدم شروع میکرد و اسم هر چه پیامبر بلد بود زمزمه می کرد و سلام میداد ... خدیجه ی کبری ، صدیقه ی زهرا ، آسیه ، مریم ... همه ی آدمهایی رو که میدونست پیش خدا صاحب آبرو هستند واسطه ی برآورده شدن دعاهاش میکرد ... امروز یاد یکی از جمله های دعای مادربزرگ افتادم ... از ته دلش با لهجه ی قشنگش میگفت؛ خدایا! پا بَچــیلــِه به بَرْدی نَخُوَرَه / خدایا! پای هیچ جوجه ای به هیچ سنگی نخوره ... تصورش هم شیرینه ... [ بَچـیلَه : جوجه ... بَرْدْ : سنگ ] ...

+ از خدا می خوام که هیچ وقت پات به هیچ سنگی نخوره ... و دلت هیچوقت ِ هیچ وقت رنگ ِ غم به خودش نگیره ... آرامش ، مهمان ِ همیشگی ِ‌ وجودت ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, ( ! ) + ❤, نوستالژی, حسْ نوشتْ
هشت بهشت ...
یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

اسم وبلاگش را عاشقانه انتخاب کرده است ... به عشق امام رضا علیه السلام ... بوی گل می آید از پست هایی که تقدیم آقای رئوفمان می کند ... بویی شبیه گل هایی که صبح صبح بالای ضریح مطهّر آقا می گذارند و خوش به حالشان که بوی خوش ِ ضریح آقا را می دهند ...

نوشته است "برایم از صحن و سرا بنویس" ... مات شدم ... چه بنویسم؟! ... یادم آمد توی آن یکی وبلاگم هر چه حس داشتم از سفرم به مشهد نوشته بودم ... به خیال خودم ، مفصّل! ... به خیال خودم قشنگ! ... و خوانده بود ... حالا چه باید می نوشتم؟ چه دیده بودم جز آنها که نوشتم؟ ... چشمهام کور بود و هیچ ندیده بودم ... دوباره مرا اذنِ سلام داده اند از دور ... بلند می شوم ... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ...

ــــــــــــــــ

خواهرجان ِ‌ دورم ... بیا دستت را به من بده ، باهم برویم ... دوباره نگاه می کنم و هر چه را که ندیدم برایت می نویسم ... تو بخوان و هر چه دیدی برایم بگو ...

ـــــــــــــــ

هر بار که از پیچ ِ آخرین کوچه بگذری میرسی به گنبدی که نشسته است بین طاقهای روبرو ... فرقی نمیکند این کوچه یکی از کوچه های مشهد باشد یا شهری دیگر ... پیچ ِ‌آخرین کوچه ی دل همیشه به حرم می رسد ...

از دور از لابه لای طاقها تا برسی به اِذن ِدخول ، گنبد را هی نگاه میکنی و هی قربان صدقه اش میروی ... ته دلت شیرین می شود از زرد طلایی َش ... شیرین تر از عسل ... می ایستی کنار آدمهایی که کنار هم ایستند و زیر لب اذن میخوانند ... میخوانی و زمزمه هاشان را می شنوی که می خوانند ... آقا کسی را رد نمیکنند ... فقط بعضی وقتها بعضی ها را می فرستند به آقا یا خانم تحویلدار ِ امانات سلام کنند ... خب ، خادم آقا هستند! ... آقا دلشان می خواهد مهمانهاش به خادمهاش سلام کنند و آنها هم با خوشترین رو ، علیک بگویند ... انگار میان علیک گفتنشان عطر ِعلیکْ گفتن ِ آقا نشسته باشد ... بوی گل می دهد آن هم ...

از در که راهت می دهند ... داخل که می شوی ... رواق دارالحُجه و شیخ طوسی را می بینی ... سنگ سنگِ حرم تو را به خود میخواند ... با دلت قرار میگذاری همه رواقها را یکی یکی بال بزنی ... و میگذری ...

آرام قدم برمیداری ، اضطرابی شیرین چنگ می زند به جانت ... دل توی دلت نیست که برسی به درب صحن انقلاب ... تسبیحت را سه دور ، دور مچ دستت می پیچانی ... دلت را دست می گیری و جلوتر از خود می بَری اش بلکه آرامتر شود ... تا برسی به دروازه ی عشق چندبار دلت از دستت می افتد روی خاکِ کوی یار ... هر بار که از روی خاک بلندش میکنی می شنوی که تندتر و تندتر از قبل می تپد در خود و همش به التماس میگوید؛ راهم میدهید؟ آقا راهم میدهید به صحن هایتان ؟ ... در ِصحن را که پشت سر میگذاری نَفَس ِ حبس شده را بیرون میدهی و تمامْ قد می ایستی که سلام دهی ... تمامْ قدّی که میدانی کسی دیگر است که راست نگهَش داشته ، نه تو ... تمامْـ قدی که هی توی دلش خاک می شود پیش پای آقا ، مثل همه ی زواری که دست به سینه عرض ادب می کنند خدمت حضرتش ... همه وجودت می شود چشم ... سر میچرخانی ... سمت راست ِ چشمهات ، آنجا که قبله رنگ طلاست ، دلت خودش را به تمامی می بازد ... دوست داری تا همیشه همانجا بمانی و از بین جمعیتی که می روند و می آیند ، گوشه گنبدی را که توی قابْ تصویر ِ چشمانت جا گرفته است از دور با چشمهات در آغوش بکشی و غرق بوسه کنی ... روبرویت سقاخانه اسماعیل طلا را می بینی و چند تا کبوتر ِ همیشه تشنه ی همیشه سیر که می پرند و می نشینند و کبوترهایی که راه می روند و می نِشینَند و می نوشند از آبی که آقا بــِهــِشان هدیه کرده ... ذکر ِ/یا حسین/  ِ فرشته ها به عرش می رود از این صحن ... هنوز چشمهات میچرخد ... دل خوب میداند که کاسه چشمها بیشتر از اینها جا دارد ... بالای سقاخانه ، زاویه نگاهت را نقاره خانه پر کرده و به آسمان پیوند زده است ... بالای سرت ساعت زنگ می زند ... تنها ساعتی که زمان را درست نشان می دهد ... زمان به وقت ِ صحن ِ‌آقا ... و آدمها هنوز و تا همیشه می روند و می آیند ...

چشمهات طلایی ترین ورودی را که پیدا کرد راه می افتد ... حالا دیگر چشمهات قافله سالاری می کند قافله ی ذرات وجودت را ... تا از هم نپاشد وجودت از شوق ، دست تو را می گیرد و می برَدَت جلوتر ، قدم به قدم ... دل از چشم عقب می افتد و چشم از دل ... زور ِچشمها که تمام شد باران می شوند و فرو می ریزند از خویش ، دلی را که نِشَسته است توی کاسه چشمت تا ببینَد هر چه را که بهش اذن داده شده است ... چشمهات می ریزد دلت را ، زیر پای زوار .. جلو نمی توانی رفتن ... نمانده پای ِ رفتن و دل ! ... تمام شده ای همانجا ، میان خلق ... هوای ِ وصل قرارت را میگیرد و بال میدهدَت تا پر بگیری میان فرشته ها ... حالا دیگر نمیدانی زیر آن سقف آدمها می برندَت یا فرشته ها ... یقین که خدا می برَدَت تا از نزدیکتر سلام دهی و ادب کنی به حضرت آقای رئوف ... شبکه های ضریح به خود دعوتَت می کنند و سلام ها در هم می شوند و موج می زنند ... ضریح آغوش می گشاید و موجی که به ساحل ِ اَمن ِ خویش رسیده است ، می افتد به پای ضریح ... می ایستی و از گوشه ی زیارتنامه ی زائری که غرق عشق شده است ،‌ بزم دلها را تماشا می کنی ... حال ِ‌دلت چه خوش است و ، چه جشن هاست که در وجودت به پاست ...

+ به صحن و سرا نرسید حرفهام ... تمام شدم میان غبطه ام به حال خادم هات ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, عکس, زیارت
آقا ... نگاهم می کنی ؟
شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

خیلی حرف داشتم برای گفتن به خودم ... برای نوشتن برای خودم ... بی هوا فایل عکس های مشهدم را باز کردم ... همه حرفام تمام شد ... دلم صافــی و خُـنـَکـا یِ سنگ مرمرهای حرم را خواست ...

یادم نرفته که آزاد کرده ی شما هستم آقای رئوفم ... اسیر ِتمام زاویه هایی که در نگاه ِ چشمم نشست روزهای حَرَم ... مرا گوشه ی یکی از گردشهای نگاهتان نگه می دارید؟ ...

+ داره میره کربلا ... با اینکه خیلی دلی به هم نزدیکیم اما زیاد من رو ندیده ... دیروز گفته بود ؛ فاطمه نیومد همراهمون حداقل این دختر کوچولومون رو واسمون نگه داره ... اصن ملّت من رو شکل ِbabysitter می بینن دیگه !‌ ... خواهر میگفت دخترشون 4 ، 5 ماهه س .. از اینایی که در عرض یه دقیقه می بینی کلی مسیر سینه خیز میرن ... سبک مثل پَر ! ... سفرشون به خیر و سلامتی ... خدا رو چه دیدی! شاید منم یه روز با دختر خودم برم ... شایدم با پسرم ... شایدم با هر دو! ... اگر ایشون هم باشن که چه خوشتر! ... اصلاً مگه بدون کبلایی میشه جایی رفت؟! ... چه خیال های خوشی دلم خواسته امروز!

+ امید به خدا ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, عشق, عکس, مناسبتْ نوشتْ
اِهِمْ اِهِمـِ یک آشپز :دی
پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

این چند روز که قراره تنها باشم گفتم بیکار نشینم و یه خرابکاری راه بدازم ... کجا بهتر از آشپزخونه! :دی ... از وقتی آقا سروش گفت ؛ فاطمه خانم اگر شما دستور آماده کردن سُس مخصوص خودتون رو بفروشید حتماً استقبال میشه ازش و کلی سود می کنید ... و از وقتی که هر بار از علی آقا پرسیدم ؛ خاله مزه ش چطوره؟ ... گفت : مزه ش عالیهههه! ... و از اون روزی که دلمه ی بادمجون و فلفل دلمه ای و کلم برگ درست کردم و بعدش هم کروکِت برنج ، و هی خودم تعجب کردم از خودم ... حقیقتش وسوسه شدم ... تصمیم گرفتم وقتایی که حوصله دارم ، هر چی ساختم ، واسه اینکه یادم بمونه یه گوشه کناری ثبتش کنم ... از این به بعد ، لابه لای همین آشپزیهای روزانه ، غذاها و خوراکی هایی که چشمم رو میگیرند و موادشون هم دَم ِ دست هست ، میذارم توی دستور کار ... رسماً جَوْ منو گرفته ،‌ خو چی کنم!

اون قدیم ندیما همش دنبال این بودم که  بفهمم دقیقاً چیکاره آفریده شدم ! ... یه مدت همش دلم میخواست مثل گاوْسْ باشم یا دیگه نهایتش بشم عین یکی از 9تا برادران برنولی :دی ... بعدشم که با پیتر دراکر آشنا شدم و حالا هم هی چشمم به دهن کاتْلر هست که ببینم چی میگه و چی نمیگه سال به سال! ... ولی! ... امروز دیگه بهم ثابت شد که من یه آشپزم! ... هیچم شک ندارم :دی

مثل وقتی که نمیدونستم آیا برم دنبال بازاریابی یا استراتژیک یا مدیریت منابع انسانی یا مدیریت مالی یا ... حالا موندم برم تو کار ِ ترشیجات یا مرباجات ... ای داد ِ بی داد! من چرا گرایش تخصصی ندارممم !!! ...

امروز رب آلو درست کردم ... دستورش رو از هانی شف خوندم ... اما از اونجایی که یک آشپز بالقوه ، وقتی بالفعل میشه ، خودش دستور آشپزی از خودش صادر میکنه [ اِهِمـْ اِهِمْ ] آزادانه هر تغییری دلم خواست اعمال کردم و نتیجه ش رو هم دوست داشتم ... مثلاً هلو انجیری بهش اضافه کردم و یه مقداری هم انگور ... این شکلی :

 آخرش هم این شکلی شد :

+ نه که خیلی تحفه نظنز بود ، کشت منو تا آپلود شد عکسش !! ... توبه کردم ، دیگه تکرار نمیشه این حرکت!

ــــــــــــــ

آرامش نشسته است روی پاهایم ...

شده دلت هی بخواهد یک حس و حال و یک خاطره را مدام توی دستهات بچرخانی و نگذاری ازت دور شود آن حس و حال ؟ ...

این روزها من این شکلی هستم ... نه اتفاق خیلی خاص و خارق العاده ای افتاده ،‌ نه توی ذهنم قرار است که اتفاق خاصی بیفتد ... اما همش دلم میخواهد حس و حال این روزهام را نگه دارم ... همین روزهایی که گاهی خوشحالم ، بعضی وقتها هم ناراحت ... همین روزهایی که گاهی بشدت غرق افکارم میشوم و گاهی آزاد و رهام از هر چه فکر ... همین روزها که زیاد از خستگی نوشته ام و گاهی هم گریه ام گرفته از وضعیت موجود ... اما حس میکنم یک چیز ِ این روزها خوب است ... من حتی نمیدانم این خوب بودن به چه چیزی برمیگردد ... فقط همین که ، با زندگی ... با خودم .. با اطرافیانم سر جنگ ندارم و دلم از کسی ناراحت نیست ... همین که ، سرم را به هر طرف میچرخانم می بینم که خدا بزرگتر از همه ی اتفاقات است ... همین را دوست دارم ... همین را میخواهم نگه دارم ... نمیدانی چقدر هم دوست دارم تقسیمش کنم این حس را ، وقتی می بینم که خدا آرامش را مثل کودکی که روی پای مادربزرگش نشسته است روی پاهایم نشانده است ! ... آرامش ، شده است کودک این روزهام ... همبازی ِ دلنشینی که تازگی اش مرا هم تازه کرده است ...

+ یک جاهایی از نوع ِ نگاهم را امّا ، باید تصفیه کنم ،‌ ناخالصی بعضی منفذهاش را گرفته ... چشمهام گاهی تار می بیند ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, عکس, اِهِمْ اِهِم + :)
یاد بگیر ... [ با خودمَم ]
دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

درس اول : اگر کسی بخواد واسه کسی کاری رو انجام بــِدِه همون اول انجامش میده ... این حتی برای وقتی که آدم بخواد واسه خودش کاری بکنه هم صادق هست ...

درس دوم : کسی دلش واسه آدم نسوخته ... گاهی حتی دلِ خودِ آدم واسه خود ِ آدم ...

درس سوم : رضایت و آرامش دو اصل خیلی مهم هستند توی زندگی ... همیشه راضی و آروم باش ... اگه بتونی شاکر باشی که نور علی نور میشه ... سعی کن باشی ...

درس چهارم : وقتی توی خیابون راه میری سرت رو بنداز پایین و سعی کن فقط 4 تا سنگفرش جلوتر از پاهات رو ببینی بقیه ش دیدن نداره ... و دیگه اینکه ... سعی کن هیچی نشنوی چون صداهای جاری در فضای اطراف ، اصلاً شنیدن نداره ... کلاً این روزا دنیامون خیلی ندیدنی و نشنیدنی شده ... پناه بر خدا .

درس پنجم  : ...

درس ششم : ...

درس هفتم : خودم میدونم درس ششم تکراری بود ... :دی

ـــــــــــــــــــــ

+ دلم داره می گیره باز ...

+ این درس ها رو صبح و ظهر دیروز ، وقتی رفته بودم دنبال کارهام ، در حال قدم زدن توی خیابونهای داغ اهواز واسه خودم یادداشت کردم ...

+ من هیچ وقت آدم کم بُنیه ای نبودم ... ظاهراً شاید اینجور به نظر برسه ، ولی باطناً هیچ وقت از نظر بدنی کم نیاوردم ... هر کی باهام دَمْخور شه متوجه میشه که زیادی هم میارم تازه ... ولی این چند روز اخیر مجبور شدم ساعت ها پیاده روی کنم و با آدمهای جورواجور و رنگارنگ سر و کله بزنم توی این آب و هوای وحشتناک ... امروز دیگه وقتی رسیدم خونه خواب منو بــُرد اصلاً ! نمیدونم چند ساعت خوابیدم ... و این که هنوز اصل ِکار رو انجام ندادم و کلی مسیر سخت تر پیش روم هست ... اینا همش باعث میشه که احساس پژمردگی کنم الان ... یه مشکلی هست ... به آفتاب حساسیت پیدا کردم ... هرجا نور میخوره پوستم خارش میگیره ... خانم دکتر ، آبجی خانم فرمودن لایت نمیدونم چی چی... همون حساسیت به نور خورشید! ... اینجوری نبودم که من! ... مرا چه شده است خدایا! ... یادش بخیر ! یک زمانی هم بود که کسی را یارای جمع کردن من از زیر نور آفتاب نبود ... رفاقت عجیبی داشتم با این آب و هوا ... نمیخوام این حساسیت رو ... باید بندازمش دور از توی سلولهای بدنم ...

+ [ شکلک یه دختر لوس که اصلاً دلش نمیخواد حتی یه ذره هم بهش سخت بگذره ] ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, دفاع
دری که باز شد ...
شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

هر وقت کار داری کارات بیشتر میشه اوضاع هم قر و قاطی تر ...

مثلاً ... میری میرسی به مقصد ... ام ّما ! ... آدمایی که قرار بوده باشن نیستن که! ... حالا تو باید بری بعداً بیای ... یا همون آدما هستن ها ... ام ّما ... یادشون رفته یا دلشون نخواسته به سرعتی که تو دوست داری کار رو انجام بــِدَن! ... یا مثلاً میری توی یه مسیری که همیشه میرفتی یهو می بینی دلشون خواسته همون مسیر رو واسه ساختن مترو از بیخ بکَنَن ... حالا تو باید بری دور شمسی قمری بزنی تا برسی جایی که میخوای ... بقیه ش بماند ...

حالا فرض کن داری برمیگردی ... سوار تاکسی میشی ... یه خانمی میاد کنارت میشینه به چه عظمت !!! ... حالا نمیخواد یه آدم خیلی خیلی عظیم رو تصور کنی ... یه آدم کمی چاق رو هم تصور کنی کفایت میکنه ... فقط تصور کن بیاد بشینه کنارت اما رسماً نشسته باشه رو نصف تن ِ‌تو! کیف و وسایل سنگینشم هُل داده باشه روی پای تو! ... تازه بعدش تو بهش بگی ؛ ببخشید میشه کیفتون رو از روی پای من بردارید ... جای "معذرت میخوام" بگه ؛ خواهش میکنم! ... حالا بازم اینا هیچی ... فکر کن تازه اسبابکشی کرده باشین ... بعد تو حواست نباشه و تاکسی از خیابون خونه جدیدتون رد بشه  ... اشتباهی بری سر خیابون قبلیتون پیاده شی و مجبور بشی کلی مسیر رو پیاده برگردی ... دیگه نذار بگم که تصور کن این پیاده رَوی ساعت 1 ظهر ِ یکی از روزهای داغ ِ شهریورماه توی یه شهری مثل اهواز باشه ... نذاررر بگم م !

اصلش میدونی ... همه اینا به کنار ... فقط به اینی که الان میخوام بگم فکر کن! ... رسیده باشی در خونه ... دست کنی توی کیف و یه دست کلید 10 تایی بکشی بیرون  تب کنی که حالا کدومش کلید این در می باشد؟! ... ببین چه مزه ای میده وقتی برای اولین بار ، اولین کلید رو توی قفل ِ در جدید بندازی ... توی اولین چرخش ِ اولین کلید ، در باز بشه ... خداییش من همه سختی ها و خستگی های امروز فراموشم شد وقتی در باز شد ... به همین راحتی!

ـــــــــــ

+ امسال روز دخترش روز عجیبی بود ... از صبح همینجوری تبریک روز دختر از در و دیوار ،‌ از متاهل و مجرد سرازیر شده سمتم ... !!! ... جریان چیههه خدایا ... من از کنار خودت جُم نمیخورماااا :دی

+ فکر کنم همه متاهل شدن ... مجردشون منم ، میگردن منو میجورن برام تبریکات میفرستن ... دست ِ‌گل همه شون درد نکنه عزیزانم! ... :دی

+ روز به این قشنگی حتماً روز مبارکی بوده و هست و خواهد بود ... مبارک همه ی آدمها باشه ان شالله .




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, دفاع, مناسبتْ نوشتْ
دائرةالمعارف
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

بعضی چیزا رو هر چی هم فرافکنی کنی بازم میگردن پی فرصت و همچین که یه روزنه براشون باز بشه میان خِفتِ ت رو میچسبن! ... نمیدونم! شایدم میان خراب میشن رو سرت!! ... حالا هر چی!

دارم یه آدم تکراری میشم ... مثلاً ... می نویسم ... خسته میشم ... نمی نویسم ... خسته میشم ... میخونم ... خسته میشم ... نمیخونم ... خسته میشم ... بیدار میشم ... خسته میشم ... می خوابم ... خسته میشم ... یاد رفیق رفقا میکنم خسته می شم ... یاد رفیق رفقا نمی کنم ... بازم خسته میشم!! ... از زندگیم لذت می برم ... خسته می شم ... از زندگیم لذت نمی برم هم ... خسته میشم باز!! ... چه فعل مزخرفی! ... [ البته مدیونید اگه فکر کنید منظورم از "مزخرف"  همون  "آراسته" نمی باشد !! ]

خدایا میشه من از اول شروع کنم دائرةالمعارف زندگیـ ـم رو بنویسم؟ ... اگر این فعل ِ "خسته شدن" حذف بشه ، واقعاً خوب میشه دنیا ... یا نه! چه کاری هست آخه که بزنم دائرة المعارفم رو ناقص کنم! ... اصلاً اجازه میدی فعل "خستگی در کردن" رو دوبار یا حتی سه بار شرح و بسط و توضیح بدم ؟! ... اجازه میدی؟

+ دلم گل خواسته ... اونم یه گل که سر راهم باشه

[ آپلود نشد :دی ]

+ تصویر : اون بالا ... جلوی در دانشکده علوم اداری و اقتصاد ... دانشگاه اصفهان ... نزدیکای ساعت 11 ... یکشنبه 3 شهریور 1392

+ خـــ ســـــــ تــــــــــــــــ مـــــــــــــ ــــــــــه یه عالمـــــــــــــه! یاها ها ها ها ها های ! امان ای دل ! امان ای دوست! ...... قاطی کردیم رفت! :دی




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, عکس
دلش به نازکی ِ برگ گل است او
دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

خیلی خسته بودیم ... من خسته و او خسته تر از من ... حداقلش این است که من صبح ها سر کار نمیروم و ساعت استراحتم دست خودم است اما او نه ... از تعریف هایی که کرده بود میدانستم که کار سنگین و خسته کننده ای دارد ... خیلی خسته تر از من بود ... نمیدانم چه شد حرفمان شد ... یعنی میدانم چه شد ، اما خب ... چه اهمیتی دارد که چه شد ... تمامـ ِ مساله این است که من آدم زود رنجی شده ام ... تازگی ها زود اشکم در می آید ... اگر کسی حرفم را نخرد دلم غمگین می شود و از اینکه می دانم نباید کسی را مجبور کنم که خریدار حرفم باشد دلم غمگین تر هم می شود گاهی ... کسی نمیدانست که حرفمان شده آن وقتی که با ناراحتی لیوان نیمه پر و قند ِ توی دستم را توی سینی ِ چای رها کردم و با بُغض بلند شدم و آمدم توی اتاق عقبی ... میان این همه عشق ، گاهی بغض مثل طوفان می آید و از روی پرچین های کاهگلی و صمیمی دل عبور میکند ... و اگر غافل شود آدم ، دیواری برای دلش نمی ماند ...

حالا که شب از نیمه گذشته است صدای زنگ اس ام اس گوشی ام دوبار پشت سر هم بلند می شود ... گوشی را برمیدارم  ... پیامها را باز می کنم  ..

::

02 .. sep .. 2013

00:25

// . پروردگارا : آنگونه زنده ام بدار که ،‌ نشکند دلی از بودنم ...

آنگونه بمیران ، که به وجد نیاید کسی از نبودنم

و یاریم ده که در زندگیم ... هر آنچه شکستم ... دل نباشد.

00:26

//. آرزو دارم ناخواسته به دست آوری ، آنچه را که خواسته ات است.

آنگونه که با خودت بیاندیشی؛ آیا کسی برایم آرزویی کرده بود ؟!

 

+ او فرستاده بود ... و من خواندم و بیشتر از قبل در خودم و در اتاق عقبی فرو رفتم ،‌ از فکر اینکه دلش را شکسته بودم انگار ... از دست خودم دلخورم ... خیلی هم دلخورم ... از دست خودم دلخورم وقت هایی که بی انصاف می شوم و فقط خودم را می بینم ... دلم میخواهد این خودِ بی انصافم را بردارم بندازم دور ... یک جایی آنقدر دور که دیگر دستم بــِهـِش نرسد ...  آنقدر دور که نروم ،، و نتوانم که بروم و باز بَرَش دارم بیاورمش و باهاش باعث دلشکستگی کسی بشوم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ صدای علی از آن اتاق می آید که کنجکاوانه می پرسد ... "مامان سرماخوردی؟!" ... و صدای گرفته ی خواهر که می گوید ؛ نه مامانم ، خوبم ! ... چقدر این چند روز اذیت شدیم ... خوبی ش این است که حالا دیگر خواهر خیالش راحت است که در منزل خودش است و سال دیگر یا سال بعد یا سال بعدترش نگران این نیست که باز هم باید لباس فولادی به تن اعصابش بکند و به دنبال منزل جدید از این دفتر معاملات ملکی به آن دفتر معاملات ملکی برود دنبال 4وجب جای خداتومنی! ... یادم باشد بروم برای مبارکباد گفتن ِ منزل ِ نویش ، گل بخرم ... خیلی دوست دارد ...

+ خواهرجانم منزل نو مبارک ... ان شا الله که برای خودت و خانواده ات پر از خیر و برکت باشد این 4دیواری ...

+ من مردی را دیدم که در دمای 40 درجه دستهاش را به هم مالید ، بسم الله گفت 3تا کولر گازی و یک ماشین لباسشویی را یکی یکی روی کولَش گذاشت و از پله های دو طبقه پایین آورد و بالا برد ... من مردی را دیدم که از اینکه یخچال بزرگتر از آسانسور است ناراحت نشد و یک طرف آن حجم عظیم را بلند کرد و یا علی گویان یکی یکی پله ها را پایین رفت ... من مردی را دیدم که فرش های خیلی سنگین را به یک ضرب بلند میکرد ... من مردی را دیدم که خدا بهش قوت داده بود برای کاری که براش ساخته بود ... من مردی را دیدم که چندین ساعت کار سنگین خم به اَبرویش نیاورد ... مرد بلند میکرد و من توی دلم برایش یاعلی می گفتم ... مرد قدم برمی داشت و من بدرقه ی راهش می کردم هر چه صلوات که توانستم ... دلم میخواست هرچه خیر و برکت توی کلمات هست برای او باشد ... خدایا به فرشته هات بگو وقتی آن مرد باری بلند می کند گوشه ی بار را به کمکش بردارند ... بماند برای خانواده اش ان شاالله ... بماند سایه اش بالای سر ِ همسر و فرزندانش ... وسیع شود روزی اش به لطف شما ... آمین

+ خدایا برای همه ی ما کاری بساز و قوت انجام آن کار را هم بــِهـِمان بــِده ... برایمان کاری بساز و ما را برای آن کار بساز ... خدایا یادمان بده شکرگزار باشیم در هر مقام و منصب و جایگاهی که هستیم ... یادمان بده مردهایی را که لباسهای ساده می پوشند و ساده حرف میزنند ... مردهایی را که نگاهشان را از آدم می گیرند و به زمین می سپارند ... مردهایی را که حیا می کنند از درهای بسته و آرام بر در ضربه می زنند ... مرد هایی را که بارهای سنگین و خیلی سنگین را با ذکر نامـِ بلند تو ، بی هیچ اعتراضی بلند می کنند ... ببینیم شان با چشم های دلمان ... که دیدنِ دلی ِ آنها راهی ست برای دیدن ِ‌ تو ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, خانواده
migration
جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

اَاََاَاَاَسـْـْـْـْـْـب آآآآآآآآآآب می کِشیــــــــــــــم! ... پیتی کام پیتی کام ...

:/ :\ :| + |: \: /:

.نُق.طِه.

[.]




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره