این روزها که می گذرد ، هر روز/ احساس می کنم که کسی در باد/ فریاد می زند./ احساس می کنم که مرا / از عمق جاده های مه آلود/ یک آشنای دور صدا می زند/ آهنگ آشنای صدای او/ مثل عبور نور / مثل عبور نوروز/ مثل صدای آمدن روز است/ آن روز ناگزیر که می آید/ روزی که عابران خمیده/ یک لحظه وقت داشته باشند/ تا سربلند باشند/ و آفتاب را / در آسمان ببینند/ روزی که این قطار قدیمی/ در بستر موازی تکرار/ یک لحظه بی بهانه توقف کند/ تا چشم های خسته ی خواب آلود/ از پشت پنجره / تصویر ابرها را در قاب / و طرح واژگونه ی جنگل را/ در آب بنگرند ...(زنده یاد قیصر امین پور)
  :: سرشار

دریافت کد موزیک

   

ミミ ... این روزها ،، سردم از نبودنت و گاهی می بارم ،،‌ حتی برف ! ... زودتر بیا !

عطر مشهد ِ نجف از قم می‌آید ...
پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

لیوان را تا کمر چای می‌ریزم و از خودم می‌پرسم؛ چه شده؟! پس چرا تمام نمی‌شود این حس و حال؟ ... شیر سماور را باز می‌کنم .. چای توی لیوان آرام آرام بالا می‌آید و کمرنگ می‌شود ... لیوان را بالا می‌گیرم و نگاه می‌کنم و می‌گذارم توی سینی ... دو تکه نبات توی چای می‌ریزم و به صدای شکسته شدنشان گوش می‌دهم ... این دل از مشهد گذشت ... از نجف گذشت ... خودش را به هر زحمت و سختی بود رساند کربلا ... اما هنوز می‌لنگد ... چرا ؟ ... قاشق را در لیوان می‌چرخانم و چشم می‌گردانم سمت صدای برخورد قاشق و ضربه‌ی تکه‌های نبات به دیواره‌ی لیوان ... قاشق می‌گوید؛ قم! ،، چرا قم نمی‌روی؟ ... لیوان می‌گوید نباید بطلبندش؟! نباید در ظرف جا بدهندَش ؟! ... نبات می‌گوید؛ اما باید برود، برود آنقدر بچرخد و بچرخانندَش تا حل شود ... لیوان را بر‌می‌دارم و چای را جرعه جرعه می‌شِنوم ... قم! ... باید بروی قم!  ... دلت باید برود پابوس بانوی مُجلّله‌ی قم ... دلت را فرستاده‌اند برود پیش بانویی که راحت از زنانه دیدن ِ دنیا براش بگوید ... که شرم نکند مثل وقتی که روبروی ضریح حضرت عباس و امام حسین ایستاده بود ... درست مثل وقتی که شب‌های نجف را یکی‌یکی و قطره قطره از چشم چکاندی مقابل ایوان طلای امیرالمومنین ... رضای رضا در رضای خواهر ... رضای خدا در رضای رضا ... جرعه آخر را که سر می‌کشم ته لیوان را نگاه می‌کنم ... هنوز چند تکه‌ی ریز نبات باقی مانده ... چسبید! ... یک لیوان چای ِ دیگر هم! .. این روزهایی را که دلم چای‌نبات می‌خواهد دوست دارم ...

+ آخ که چقدر دلم هوایِ عطر و بوی ِ‌ مشهدِ نجف را کرده ... هوای قالی‌های یک‌دست مشهدی‌اش ... که پسر برای پدر پیشکش فرستاده همه را ... هوای کبوترهای عاشق ِ انگار از بقیع و مشهد و کربلا و کاظمین و سامرا و قم و دمشق آمده‌اش ... هوای صدای اذان بلال که " اَشْهَـدُ اَنَّ علیـاً ولـیَُّ الله‌ "ش پیچیده در تمام حرم ... در تمام عالم ... درست از ایوان طلا، رو به قبله‌ی خدا. زیر برق‌برقِ آینه‌کاریهای حرم بانوی قم هم می‌شود مثل وقت‌های نشستن روی سنگ‌فرش حرم امیر در نجف های‌های آرام شد ؟

+ عهد ...  صد بار عهد کردی این بار خاک باشم // یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خرده نبات ِ ته لیوان دوم هم بماند برای مورچه‌های گذری ... شاید زیر خاک باهام مدارا کنند فردای روز مرگم




+ برچسب‌ها : نجف, قم, زیارت, 13رجب
مشهد ِ‌ دل ...
چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

خاطره‌باز آلبوم‌های قدیمی‌ش را باز می کند و چشم می‌دوزد به آدمهای توی عکس‌ها ... بین آن‌همه آدم یکی هست که بیشتر از همه براش غریبه است ... حتی در عکس‌های همین یکی دو سال پیش ...

مدتی‌ست هر جا می‌رود حتماً یکی پیدا می‌شود که متعجب و خیره بهش نگاه کند که؛ تو که اینطوری نبودی! چی شدی پس‌؟ ... و او هم یادش بیاید که اینطوری نبوده ... یک طور دیگری بوده ... مثل همه ... رنگ همه ... بعد کم‌کم یادش بیاید که چطور زندگیش چرخیده تا او طور دیگری شود ... و با تمام وجودش حس کند که تا طور دیگری نشده، خدا به خارج از خودش راهش نداده است ... تا یاد نگرفته چطور بودن بهتر است ... تا یاد نگرفته مقابله کردن با طورهای دیگر را ... خدا به خارج از خودش راهش نداده است ... بهش اجازه نداده است بیرون از خودش قدم بردارد! حتی یک‌قدم! ... و حالا پروازش داده است که برود، هر کجا که خواست ... کشیده شدن ِ دست ِ اراده‌ی خدا که روی لحظه‌های زندگی آدم عیان شود، نفس‌های آدم عمیق‌تر می‌شود و مطمئن‌تر ... درست که خودش هم نفهمید چه شد. اما خوب یادش هست که طور دیگرش از همین قدیم‌های نزدیک شروع شد و ... دقیقاً از مشهد رنگ گرفت ... از پا افتاده باشی و صیادِ روزگار صیدت کرده باشد و خدا امان دهَدَت برای حضور در محضر "رضا"یی که رضایت خود را در رضایت او جاری کرده است ... ببَرد و بنشاندَت مقابل طلایی‌ترین گنبد و ضریح و بگویدت؛ بخواه! که ما بخشنده‌ترینیم ... بخواه! که زانوی شکسته‌ی دل را هیچ درمانی نیست جز لاحول و لا قوة الا بالله ... و تو هنوز نخواسته‌ای خواسته‌ای را، که با روح و تن و جان حس کنی ِ رضای ِ رضا را برای ضامن شدن و برخاستن‌ت از زمین ... معجزه است اینکه دستِ دل ِ از پا افتاده‌ای را بگیرند و از زمین بلندش کنند ... بخاطر بیاوری جان‌های نزار و جسم‌های بی‌جانِ گره خورده از دور و نزدیک را، به پنجره فولاد و باب المراد ... و قوتِ نشسته در زانوها را حس کنی ... و الحمدلله نگویی برای رضایِ رضا و رضای خدا ؟! ... الحمدلله والمنة . یا ربّ الرضا .

+ یاد خوابِ روز اربعینش می‌افتد و گوشه‌ی لبش لبخند رضایت می‌نشیند که؛ من وزنه‌ی برعکس وزنه‌ی حرکت ِ اجتماع هستم ... گوش شیطان کر! چشم شیطان کور! زبان شیطان لال ... هلاکِ شیطان نزدیک! ... ان شاء الله رحمان و رحیم.

+ قربانِ رأفت و مهربانی آقایی که دلِ زیر دست و پا افتاده‌ام را در حرمش گران خرید ... اوست نشسته در نظر ... اوست گرفته شهر دل .. و اوست که تن را سبک می کند و دل را مطمئن و روح را پَرّان و جان را آرام .. آقای جان! دارد یک‌ساله می‌شود،‌چادرم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ الهی به رضای رضا ... آنچه را که می‌خواهم و می‌ترسم از خواستن‌ش ... و ندارم وُسع ِ خواستن و داشتن‌ش را ... برایم بخواه.

+ الهی به رضای رضا ... مهم‌ ِ دوست‌داشتنی‌م را برام حفظ کن ... و دیگر مهم‌های دوست‌داشتنی‌م را هم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ ربّی! ... تلاطم ِ‌دریای دل هم از توست ... دارم خوبی‌هایی را که براش رقم زده‌ای یکی یکی به رخ‌ش می‌کشم شاید‌ آرام شود!

+ امروز کارم یک‌ماهه شد . دوام آوردم چه سخت! ... الحمدلله.




+ برچسب‌ها : خاطره, زیارت, حکمت, خواب ِ اربعین
خوشبختی ...
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

برای حبیب و محبوب ِ روح و جسم و جان ِ جهان ...

+ اللّهم عجل لولیک الفرج +

ــــــــــــــــــــــــــــ

آرزوهام را کنار هم می‌چینم ... برای شبی که در راه است و قرار است صبح را به همراه بیاورد ... تمام جایِ خالی‌های زندگیم به فدای آمدنتان، جانم به فداتان ... من چه خوشبختم ... من چه خوشبختم که خدا خواست برام بهترین آرزوی جهان را ... تن ِتان سلامت آقا ... چشم انتظارم ... چشم انتظارم اتفاقی را که از قوه‌ی درکم خارج است ... چشم انتظارم و دور آرزوم می‌گردم ... مثل پروانه به گِرد شمع ... مثل ماه به گردِ زمین ... مثل زمین به گرد ِ شمس ... مثل فاطمه به گرد ِ ظهور ...

+ امام رئوفم ... رضای دلم ... مهربا‌نترین‌م ... دوباره رضا می‌شوید به کربلا رفتنم ؟ ... تا باز هم بریزم آرزوهای دلم را، به پای سرورم /حسین/ سلام الله علیه و علی اولاده و اصحابه ... می‌خواهمَت و از این خواستن‌ خسته نمی‌شوم ... که لذت دو عالم در این خواستن است ...

ــــــــــــــــــــــــــــ

+ اللّهم عجل لولیک الفرج +




+ برچسب‌ها : آرزو, کربلا
فرصتی برای عاشقی ....
چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

بهش توصیه شده بود که باید برای جلب همکاری، وعده و وعید داد ... وعده و وعید یعنی چه ؟ ... از قرار معلوم و به زبانِ ساده؛ یعنی سعی در تطمیع ِ مسئولِ مربوطه برای جذب سفارشات ِ‌ عمده‌ی مراکز به سود شرکت ِ مورد نظر! ... می‌دانست که حُکم بازار ناسالمِ موجود همین است که هست! ... اما گفته بود؛ این که صحیح نیست ... جواب گرفته بود که؛ تجارت یعنی همین، همه‌ی بازار همینطور است، باند‌بازی! ... گفته بود؛ من اینکار را نمی‌کنم، مگر در حد معقولِ شرعی‌ش ... جواب گرفته بود؛ تو اینکار را نکنی، یکی دیگر می‌کند ... گفته بود؛ "تو"ی من توی قبر خودش می‌خوابد ...

از خستگی ترجیح داد سوار پیکان زهوار در رفته‌ی پیرمرد شود ... در را که بست صدای اعتراض پیرمرد بلند شد که: این چه کاریه می‌کنی آخه! از این در چرا سوار می‌شی! ... متوجه نشد مشکل چیست ... لحن ِ بد و اعتراض شدیداً غیر‌مؤدبانه‌ و ظاهراً بی‌دلیلِ پیرمرد، ذهنش را به هم ریخت ... حوصله نداشت ... از در دیگر ماشین بی‌هیچ حرف و صدایی پیاده شد و همین‌طور که دور می‌شد صدای پیرمرد را شنید که می‌گفت ؛ به سلامت! بی‌ادب! ... حتی برنگشت تا پشت سرش را نگاه کند، فقط دلش می‌خواست دور شود ... فکر کرد؛‌ من بی‌ادبم؟ ... ناراحت بود ...

یکی بهش تنه زد ... محکم ... هیچ‌وقت درک نکرد که بعضی مردها چرا تنه می‌زنند ... یکبار یکی بهش گفته بود که ... بی‌خیال! چه اهمیت دارد که آن یکی چی بهش گفته بود در این باره ...

با اینکه خیلی دوست داشت، اما چندان اهل تاکید روی نماز اول وقت نبود ... حالا هر وقت که بیرون از خانه بود همین که صدای اذان را می‌شنید دلش می‌خواست، که بشود یک گوشه‌ی خیابانی که عبور از آن، قسمت ِ آن روز و لحظه‌اش شده است سجاده پهن کند و نمازش را بخواند ... درست زیر سرخی ِ رو به تیرگی ِ غروبِ آسمان ... دلگیر بود از خودش که هیچوقت این‌کار را نخواهد کرد ...

خیلی حرف‌ها هست برای تعریف کردن و نوشتن و ثبت کردن ... اما،‌ یک نفر دلگیر است اینجا ... این روزها از اینکه به نظرش دارد آرامش ِ دل را فدای گذران ِ زندگی ِ گذرا می‌کند، از خودش دلگیر است و دلش می‌خواهد غمگین باشد ... الهی! اینجا یکی از خودش دلگیر است، از اینکه وقت‌های عاشقی‌اش با تو کم شده است ...

+ غمگینم ... مثل آدمی که حس می‌کند خدا مشغول‌َش کرده تا یک مهمِ دوست‌داشتنی را ازش بگیرد ...




+ برچسب‌ها : وقتی فاطمه شِکْوه می کند, خاطره, تجربه, روزهای کار
اللّهم ...
چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

+ همیشه از بوی الکل و مواد ضدعفونی‌کننده دلش آشوب می‌شد ... به خواهرهاش گفته بود این چه شغلی‌ست که شما دارید! همش بوی الکل می‌دهد ... همیشه فکر می‌کرد مثلاً من چطور می‌توانم یک آدمی را ببینم که بدحال است و از بدحالی‌ش نمیرم! ... بین بخش‌های بیمارستان راه می رفت و به آدمها نگاه می‌کرد ... نگاه نمی‌کرد، چشمش می‌افتاد به گذر آدمهای گذرنده از کنارش و گاهی‌ هم به بیماران بستری توی اتاقها ... هم بوی الکل می‌آمد و هم بوی مواد ضد‌عفونی ... یادش رفته بود برای چه کاری آمده است ... نگاهش قفل شده بود روی جسم بیهوشِ پسرکی شاید 20 ساله که کلی وسیله‌ی پزشکی بهش وصل کرده بودند و روی تخت آرام آرام می‌بردندَش برای سی‌تی‌اسکن ... هجوم غم ... غم ... غم ... پشت‌سر تخت پسرک، زبانش باز شد ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... قلبش داشت می‌ترکید ... مادری با نوزاد بیمارش از کنارش عبور کردند ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... بخش اطفال رنگی رنگی بود و کمی شاد،‌ اتاق بازی هم داشت با تاب و سرسره‌های رنگی ... دیدنِ کودکانی که روی تخت‌های کوچک، بی‌حال افتاده بودند قلبش را می‌فشرد و دیدنِ مادرانی که ساکت و آرام کنار تخت‌ها و خیره به فرزندانشان نشسته بودند، هم! ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... همراهان بیمارها توی راهروها نشسته بودند روی صندلی‌ها و بعضی هم سر پا ایستاده‌بودند ... زن‌ی از پشت شیشه به بیمارش نگاه می‌کرد، غمگین و در هم فرو رفته ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ...

+ از کنار دستفروش ِ اول ِ خیابان ِ نادری که گذشت، پسرک بلند گفت : خدایا 100 میلیون و یه زن خوب بده! ... ندیده بودش که ببیند حتی چه سن و سالی دارد ... فکر کرد؛ یعنی الان به نظرش من خوب بودم که تا از کنارش گذشتم صداش درآمد؟! ... بعد فکر کرد؛ من که خودم هم 100میلیون تومان ندارم، ولی چرا به نظرش 100 میلیون زیاد می‌آید ؟ ... بعد فکر کرد؛ خب وقتی زن خوب داشته باشد معلوم است که صد میلیون زیاد می‌شود برایش ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... الهی آمین ... الهی آمین ...

+ سالها بود که هر وقت از کنار سوپرـ‌ پروتئینی ِ‌ اول نادری رد می‌شد خاطرات خریدهایی که با الهام از این فروشگاه و مغازه‌های اطرافش می‌کردند براش زنده می‌شد ... اما از همان سالهای بعد از دوران کارشناسی دیگر هیچوقت از این مغازه خرید نکرد ... تشنه بود ... وارد مغازه شد،‌ شلوغ بود مثل همیشه‌های قبل ... پول آب‌معدنی را که گذاشت روی پیشخوان تازه متوجه شد پسرکی که 10 سال پیش یکی از پسرهای خوش‌قیافه‌ی ذهنش بود، حالا با ظاهری خیلی بیمار و با سری که موهاش در اثر شیمی‌درمانی ریخته بود، روبروش ایستاده ... بطن و دهلیز قلبش در هم فرو رفت ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... سریع برگشت که از فروشگاه بیرون بیاید که شنید پسرک بلند می‌گوید؛ خانم، آب معدنی کوچیک!بقیه پولتون ... و یک ویفر با مغز قهوه گذاشت روی پیشخوان ... با خودش فکر کرد توی این روزگار که خیلی‌ها علناً گوشت تن ِ هم را برای مال دنیا می‌جَوَند، هنوز هم هستند آدمهایی که حواسشان به برگرداندن 100تا تک تومانی هست ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... اللهم اشف کل مریض ...

+ از لابه‌لای پای جماعت دید که معرکه‌گیر چندتا کارت را روی سنگفرشِ پیاده‌رو می‌اندازد  و تند تند و بلند بلند یک سری کلمات را تکرار می‌کند ... و مردهایی که اطرافش حلقه زده بودند، بهش پول می‌دادند ... شرط‌بندی بود انگار ... تا برسد به چهارراهِ‌ نادری و ایستگاه تاکسی‌، سه تا از این معرکه‌گیریها را پشت سر گذاشت ... لا حول و لا قوة الا بالله ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ...

مثل هر روز بوی سبزیِ تازه و تره و ریحان و نعنا توی مشامش پیچید ... مرد، همیشه کمی قبل از نبش خیابان، بساط سبزی فروشی‌ش را راه می انداخت و او از وقتی به این محل آمده بودند خوشحال بود که از کنار سبزی فروشی مرد رد می شود ... بوی سبزی‌ها، تازه‌اش می کرد ... پیرمرد، که شاید 55-60 ساله بود با دوچرخه‌اش کنار سبزی فروشی ایستاده بود ... و یک کیسه‌ی پلاستیکی را که چند شاخه سبزی در آن بود،‌ از دسته‌ی دوچرخه‌اش آویزان کرده بود ... سرمست از بوی سبزی از کنار پیرمرد رد می‌شد که از گوشه‌ی‌ چشمش دست پیرمرد را دید که به سمتش کشیده شده است ... آرام گفت؛ دخترم یه کمکی کن، نون بخرم ... چند قدم جلوتر تازه متوجه شد پیرمرد چه گفته است ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... پا سست کرد و مردّد برگشت و دست توی کیفش کرد و همینطور که پول را کفِ دست پیرمرد می‌گذاشت گفت؛ شرمنده‌م آقا، ببخشید ... و از خجالت آب شد و فرو رفت توی زمین ... راه که افتاد آنقدر خجالت کشیده بود که از چهارراه رد شده بود بی آنکه متوجه شود ... همانطور که هنوز سرش پایین بود، برگشت ...




+ برچسب‌ها : خاطره, روزهای کار, تجربه
جوجه و پدرش حتماً فرشته‌اند ...
شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

همین‌طور که آرام می‌گذارمش توی گهواره و تاب‌ش می‌دهم دریا دریا و آسمان آسمان و دشت‌دشت و کوه کوه، فکر و خیال از مقابل چشم‌هام می‌گذرد ...

بعضی وقت‌ها کنار گهواره‌اش می‌ایستم و کوتاه و گذرا نگاهش می‌کنم ... گاهی هم در خواب و بیداری‌‌ش، آرام روی دست می‌گیرمش و بهش خیره می‌شوم و به هر حرکت و صدای‌کوچک‌ش نفسم تازه می‌شود ... با آن دستها و پاهای کوچک و گردن‌گرفتن‌های نصفه‌نیمه و ضعیفش! ... عاشق فشار دادن ِ چانه‌ی کوچکِ مثلثی‌‌شکل و کشیدنِ آرامِ لپ‌های گِردش شده‌ام ... بغلش که می‌کنم، یا آرام نگاهم می‌کند یا می‌خوابد ... ملقب شده‌ام به لقبِ "خاله دیازپام"... گاهی فکر می‌کنم من اگر می‌داشتم یکی از این فرشته‌ها را، بی‌ نیاز به هیچ بهانه‌ی خاصی، یک روز با تماشای باز و بسته شدن ِ پلک‌هاش یا لب زدن‌های زیباش یا بالا و پایین رفتنِ قفسه‌ی سینه‌اش جان می‌دادم ...

نمی‌دانم حال و احوال این روزهام بخاطر دیدنِ تسنیم است، یا بخاطر خواندن پست‌های سایت لینک‌زن که به مناسبت روز مادر پر شده از مادرانه‌ها و دخترانه‌هایی که خیلی‌هاش حرف‌های دلِ من هم هست ... حرف‌هایی که دوست دارم برای مادرم بنویسم و حرف‌هایی که اگر مادر بودم دوست داشتم به تو بگویم  ... این چند روز حتی گاهی حس و حالم آنقدر انیمیشنی شد که با ذوق و شوقِ تمام، همه‌ی لالایی‌های شبکه پویا را دانلود کردم و یکی یکی گوش دادم و با خودم فکر کردم تو را اگر داشتم و بودی کدام‌یک را بیشتر دوست می‌داشتی ...

میان این همه حال و هوای گذرا، به این فکر می‌کنم که برای آمدنت چقدر دیر شده ... فکر می‌کنم دیر شده و میانِ فکرهام یاد نویسنده‌ی وبلاگِ خط دوم می افتم که دارد با توکلِ خاصی تمام تلاشش را می‌کند تا یک "تو"ی کوچولو کنار آن "تو"ی بزرگوار و صبورش، از خدا هدیه بگیرد ... بعد نگاهم می‌رود سمت خدایی که اگر بخواهد می‌دهد، هم "تو"ی بزرگوار و صبور را و هم "تو"ی کوچولو را ... بعد به مریم فکر می‌کنم بعد به هاجر به ساره و به تمام زنان و مادرانی که خدا ازشان اسم برده و روزگارشان را برام یادآوری کرده ... و بعد به خیلی‌های دیگری که اطرافم هستند و دارم می بینم‌شان ...

+ شاید اگر هی پیش خودم اصرار نکرده بودم بابای جوجه‌پنبه‌ای ِ‌ من باید بهترین بابای جوجه‌پنبه‌ای ِ دنیا باشد حالا مثلاً یک جوجه پنبه‌ای داشتم که گاهی خیلی رمانتیک روی عرشه یک کشتی ِ کوچک یا متوسط یا حتی بزرگ، روی آبهای خلیج فارس کنارش می‌ایستادم و غروب خورشید را روی سطح آب تماشا می‌کردم ... یا یک جوجه پنبه‌ای که لا‌به‌لای درختچه‌های خانه‌های سازمانیِ یک شهر گرم و خشک باهاش دالی‌بازی می‌کردم ... یا یک جوجه پنبه‌ای که باباش یک روز توی مسیر ِبرگشت به خوابگاه کلی این دست و آن دست به اضافه‌ی کلی این پا و آن پا کرده بود تا بالاخره جلو آمده بود و سر صحبت را باز کرده بود و مامان‌ش هم بچه‌بازی در نیاورده بود و تندی نگفته بود: "نه"! ... یا یک جوجه پنبه‌ای در یک شهر دور و پر دود و دم ... یا یک جوجه‌پنبه‌ای آن سر دنیای خدا ... یا یک جوجه‌پنبه‌ای این سر دنیا که باباش کشاورز بود و به جوجه‌اش یاد داده بود که از دیوار راست بالا برود ... یا یک جوجه پنبه‌ای که باباش معلم بود با چشمهایی براق، که جوجه‌اش عاشق فشار دادن زنگ تفریح ِ مدرسه بود ... یا ... یا ... راستش، هیچ‌وقت به اینکه جوجه پنبه‌ایِ من یکی از این جوجه‌پنبه‌ای‌ها باشد راضی نشدم، بهش فکر هم نکردم حتی! ... جوجه پنبه‌ای من از اولش هم قرار بود خاص باشد ... اصلش می‌دانی چیست! من هنوز هم فکر میکنم جوجه‌پنبه‌ای که قرار است خاص باشد باید بهترین و خاص‌ترین بابای دنیا را داشته باشد ... یعنی بودنِ جوجه‌ی خاص در گرو بودن ِ خوبترین بابای خاص ِ دنیا می‌باشد ... بهترین و خاص‌ترین بابای دنیا هم معلوم است که باید چه شکلی باشد و اخلاقش چطور باشد و رفتارش چطور باشد ... می‌دانی! اصل ِ اصلش این است که بهترین و خاص‌ترین بابای جوجه پنبه‌ای، یک مردِ مهربان ِ دوست‌داشتنی ِ شاید حتی خیلی هم معمولی است، که باید بلد باشد مامانِ جوجه‌پنبه‌ای را خاص دوست داشته‌ باشد و بلد باشد بیاید مامان ِ جوجه‌پنبه‌ای را پیدا کند ... مثل مامان ِ جوجه پنبه‌ای که بابای جوجه پنبه‌ای را خیلی خاص دوست دارد ... اما نه مثل مامانِ جوجه‌پنبه‌ای که بلد نیست بابای جوجه‌پنبه‌ای را پیدا کند! ... بابای جوجه‌پنبه‌ای باید آنقدر آسمان باشد که وقتی من و جوجه بهش فکر می‌کنیم حالِ دلمان بشود مثل حالِ دو تا کهکشان ِ پر ستاره‌ی در هم فرو رفته ... مثلاً دو تا کهکشان راه شیری ِ در هم، توی یک آسمان ... با ستاره‌های جفت‌ْجفتِ نزدیک به هم ... باید آنقدر کارْدرست باشد که توی عالم ِ خلقت هیچ سیاه‌چاله‌ای جرأت نکند و اصلاً نتواند که ستاره‌های من و جوجه‌مان را در خود فرو بکشد ... حتی توی فکر و خیالش! ... می‌بینی جوجه‌جانم ... همچین بابای جوجه‌ای ِ بی‌نظیری باید داشته باشی تو ... پس هی جیک‌جیک نکن توی مغز ِ سرم و با جیک‌جیک‌ت شب و روزهای‌ نبودنتان را با این فکر که تقصیر من است که تو هنوز نیامده‌ای برام سخت‌تر نکن ... جوجه‌ی خوبی باش و برو در گوش بابات جیک‌جیک کن! ... آفرین!

+ تجربه‌ی دوستان و اطرافیان و گاهی احساس ِ‌ درون، نشان داده است که از یک وقتی به بعد،‌ آدم دیگر دلش هی تالاپ و تولوپ نمی‌کند که پس چرا بابای جوجه‌پنبه‌ای نیامد ... بیشتر نگرانِ نبودن خود جوجه‌پنبه‌ای است و اینکه پس چرا بابای جوجه‌پنبه‌ای نمی‌آید که جوجه‌پنبه‌ای را همراهش بیاورد؟! ... البته خدمت ِ جوجه‌جانْ‌جیک‌جیکوی خودمان عارضیم که ما از آن خانواده‌هاش نیستیم! ... از نظر ما، جای خالی ِ‌ هیچ بابای خاصی با فکر و خیال ناشی از جای خالی ِ هیچ جوجه‌ی خاصی پر نمی‌شود که نمی‌شود که نمی شود ... گفته باشیم! ... پس جیک‌جیک ِ "من مهم‌ترم" هم موقوف! عزیزکِ هنوز از بهشت نیامده‌ام ...

+ شما حتماً فرشته‌اید ... من فقط خواستم شیرینی‌تان را شیرین‌تر کنم که هزاربار نوشتم جوجه‌پنبه‌ای و بابای جوجه‌پنبه‌ای.




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خانواده, زیارت, حسْ نوشتْ
صحیفه سجادیه
پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

مدتهاست که مدام بهم می‌گویی؛ صحیفه سجادیه بخوان ... و مدتهاست که من پشت گوش می‌اندازم ... این روزها به هر چه فکر می‌کنم، جوابش را گوشه و کنار رفت و آمدها و وب‌گردی‌هام با دعاها و جملات صحیفه سجادیه می‌دهی ...

+ می‌دانی! ... یادم رفته بود لحظه‌ای را که در مقام امام سجاد علیه السلام در مسجد کوفه ایستاده بودم .. یادم رفته بود ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, صحیفه, کربلا
12 ساعت
سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

دیشب تنها بودم ... دو شب بود تنها بودم و بی‌خوابی امانم را بریده بود و فکر و خیال آزارم می داد ... از 3 گذشته بود که خوابیدم و به 7 نرسیده بود که بیدار شدم ... ساعت را می گویم ... بیدار شدم و راه افتادم ... اول بیمارستان آپادانا بعد آیت الله علامه کرمی ... توی راه با خودم فکر می‌کردم که چرا من کارم را هم دوست دارم و هم دوست ندارم؟ ... هم می‌خواهمش و هم نمی‌خواهمش! ... و چرا هنوز هم مُرددم برای نگه داشتنش ... بعد از سر و کله زدن با پرسنل مسئول بیمارستان، راضی از تلاشی که کرده بودم، از بیمارستان خارج شدم ... از دیشب دلم خواسته بود برگردم به وطن،‌ دلتنگ بودم ... شهرم مرا صدا می زد ... از بیمارستان تا ترمینال راه زیادی نبود، پیاده رفتم ... گرم بود و یک هوای ابری ِ بد ِ دَم کرده! .... ظرفیت که تکمیل شد، سوار شدم و برگشتم وطن ... از در یک مغازه‌ی لوازم خانگی که رد شدم سرویس چاقوی توی ویترین چشمم را گرفت، فکر کردم من که نشد روز مادر، خانه باشم ... این سرویس چاقو را هدیه بگیرم برای مادر،‌ خوشحال می‌شود حتماً ... جلوی ویترین ایستادم به تماشا،‌ اما خستگی و بار سنگین ِروی شانه‌ام، ناخودآگاه مرا به سمت خانه می‌کشاند ... چشم که باز کردم دیدم بدون اینکه خریدی کرده باشم دارم زنگ در خانه را فشار می‌دهم... هنوز در را باز نکرده بودند که یک ماشین دم ِ در خانه ایستاد و خواهر پیاده شد ... چشمهام گرد شد؛ واه! تو این وقت روز کجا بودی ؟ ... بیمارستان ... خیر باشه؟ بیمارستان چیکار داشتی ؟ ... صبح مامان حالش بد شد بردم بیمارستان بستریش کردم ... آخ قلبم! ... دلم می‌خواست همانجا دم در خانه بنشینم روی زمین ... در که باز شد بابا یک گوشه خوابیده بود و کمی ناله می‌کرد ... سلام، خوبی بابا ؟ ... درد داشت ... چی شده؟ ... سردرد و حالت تهوع! کمرش هم درد می‌کرد! ... کمرت دیگه برای چی؟ ... کیسه‌ی برنج بلند کرده بود ... تسنیم که دیگر حسابی جان گرفته و لپ‌هاش گـُل انداخته، وَنگ می‌زد ... علی بپَر بپَر می کرد ... خواهر ِ تازه مادر شده‌ام، سرحال‌تر از قبل، اما هنوز هم رنگ‌پریده بود ... خوب شد برگشتم ... تا ساعت 3 ناهار درست کردم و بعد مثل جسد افتادم کف اتاق ... خسته شدم مادر ... از فکر بیمار شدنت ... آمده بودم مادربزرگی کردنت را تماشا کنم ... خوب شو لطفاً !

+ بعضی روزها، بعضی وقتها هم دنیا این رنگی‌ست ... خدایا! مادرم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

+ فرداش ...

ـ مامااان! واقعاً که ... فهمیدی من دارم میام ؟!

خندید و گفت؛ اگه می‌دونستم تو داری میای که نمی‌افتادم ...




+ برچسب‌ها : روزهای کار, خانواده
قشنگ‌تر نگاه کنم به این روزها ...
پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

+ خسته بود ... از پیاده‌روی و گرما و بافت ِ رفتار ِعجیب آدمی‌زاده‌های شهر ... روی صندلی عقب تاکسی که آرام گرفت یک مرد هم کمی آن طرف‌تر، کنارش نشسته بود ... وقتی بین مسیر مرد دوم‌ی هم از راه رسید... مرد اول همینطور که جا باز می‌کرد برای نشستن ِ او، در خود جمع شد و حفظ فاصله کرد ... بیست و پنج ساله بود شاید، این آقای محترم ...

+ تاکسی که جلوی پاش متوقف شد، عقب ماشین دو تا مرد نشسته بود و یکی هم جلو ... آن که جلو نشسته بود پیاده شد و کمی آمرانه گفت: لطفاً بفرمایید جلو بنشینید خانم! و خودش لبخند‌زنان رفت و کنار دو مرد دیگر نشست ... شاید نوزده ساله بود این آقای محترم ...

آن روز هم یک روز عادی بود مثل همه‌ی روزهای خدا ... دخترک با وسواس و احتیاط، اما تند و تند، از بین جمعیت رد شده بود و کفاره‌هایی را که با دیدن بعضی صحنه‌ها و شنیدن بعضی صداها و حرف‌ها باید می‌داد در ذهنش جمع زده بود و یک لحظه با خودش فکر کرده بود یعنی خدای به این بزرگی دلش به چه چیز ما آدمها خوش است هنوز ...

+ وقتی به خانه رسید مطمئن بود همین /دو مرد/هایی که هر روز، بارها و بارها در زندگی همه‌ی آدم‌های شهر تکرار می‌شوند، کفایت می‌کنند برای اینکه خدا رحم کند به باقی آدم‌ها و چشم بپوشد از خطاهاشان تا روز موعود ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گرم بود ... صدای کولر گازی تمام کوچه را پر کرده بود و قطره‌های آب‌ی که چک چک از بدنه‌ی کولر می‌چکید جاری شده بود کفِ کوچه ... فکر کرد؛ قوز بالا قوز وقتی‌ست که خسته‌باشی و ... هوا گرم باشد و ... یک وسیله‌ای هم باد گرم تولید کند و مستقیم بدهَدَش توی صورت‌ت!! ... مقابل چشمهاش یک گنجشک نشست و از آب جاری شده‌ی زیر کولر گازی خورد و پر زد و رفت ... الحمدلله‌ی گفت و خندید ... دخترک گنجشک‌ها را خیلی دوست داشت ... خودش هم یک گنجشک بود اصلاً.




+ برچسب‌ها : خاطره, روزهای کار, تجربه
کْ آآآآآ رْ
چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

فاطمه رفته سر کار ... یه کار  ِ همش بدو بدو ... خیلی خسته می‌شه این روزا ... اما فاطمه دونده‌ی خوبیه ...

+ خدایا شکرت ... رونق و برکت بده به کارم و اون‌طور که می‌پسندی و دوست داری حلال کن قدم به قدم و نفَس به نفَس‌ش رو ... رنگ و رو و بویِ همه‌ سفره‌ها رو خودت پیش چشمم باز کن ... توکل کردم به خودت، تنها تکیه‌گاهم تویی ... من فقط به تو اعتماد دارم ... پا کج نذارم! ... بد لقمه برندارم! ... پی ِ طیب و طاهرم! ... مواظبم باش ... حالا و همیشه .

+ قراره یادم بمونه که؛ نباید هیچ‌وقت ِ هیچ‌وقت توی شلوغ پلوغی ِ‌ دنیا یادم بره که؛ باید همیشه‌ی همیشه دوست‌داشتنی‌هام رو دوست بدارم ... حتی اگر نگن دوستم دارن ... حتی اگر دوستم نداشته باشن ... حتی اگر دوست‌داشتنی‌هام چیزهایی باشن که زبون ِ گفتن نداشته باشن، مثل دوست داشتن ِ نگاهِ قشنگِ بچه‌های سر گذر ِ این روزهای زندگیم ... قرارهای خوبم همیشه برقرار!




+ برچسب‌ها : کْ آآآآ رْ, تجربه, قرار
بِحَوْلِ اللهِ وَقُوَّتِهِ اَقُومُ وَاَقْعُدُ ...
پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳ ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

ساعدِ‌ دست ِ راستم وَرَم کرده و کبود شده ... تمام بدنم درد می کند و به کوچکترین تکان‌ی آه از نهادم بلند می شود ... و امان از این پهلو به آن پهلو شدن‌ها ...

من را نه کسی کتک زده، نه کسی بهـم زور گفته است، نه در ِ خانه ام را کسی آتش زده و نه کسی مسمار در پهلویم فرو کرده است ... نه کسی دستهای عزیزترین‌م را بسته و حقّ‌ش را غصب کرده ... و نه کسی فرزندم را، پاره ی تنم را ...

من فقط دیروز وقتِ بازیِ  والیبال، ناپرهیزی کردم و زیادی بالا پایین پریده ام ... همین !

+ منتهی‌الامال را دو روز است گذاشته‌ام کنار دستم که تاریخ زندگی شما را مرور کنم ... اما هر بار بلندش می کنم دستم درد می‌گیرد و کتفم تیر می‌کشد و گردنم کج می‌شود ... و وقتی به صفحه‌هایی می‌رسم که بالای آن نوشته است: تاریخ ولادت و وفات سیدة النساء العالمین، مخدومه ملایکة السّماء، شفیعه روز جزا، فاطمه زهرا(س) ... تمام وجودم درد می گیرد.

+ دردهای من / جامه نیستند / تا ز تن در آورم ... دردی که یاد شما را زنده می‌کند باید شیرین به جان کشید ...

+ حالا دیگر مطمئنم وقت نشستن و برخاستنم تنها بِحَوْلِ اللهِ وَقُوَّتِهِ اَقُومُ وَاَقْعُدُ است که بفریادم می‌رسد ...

+ صلی الله علیک ِ بانوی دوعالم ... تمام این دو سه سال‌ی که بر من گذشت، خواستید یادم بدهید ایمان آوردن به این حقیقت را که "مولا"یی هست و در راه مولا، "جان دادن"ی باید ... عهد از من و عنایت و یاری از شما ... به چشم!




+ برچسب‌ها : مناسبتْ نوشتْ, خاطره, عهد, حسْ نوشتْ
کجایید ای شهیدان خدایی* ...
سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

این چند شب و روز سرم توی این کتاب بود ...

نویسنده : اکبر صحرایی . چاپ چهارم . 1391 . انتشارات مُلک اعظم. تعداد صفحات: 512

ماجرا مربوط می شود به دلاوری‌های شهید مرتضی جاویدی فرمانده گروهان فجر و هم‌رزمان ِ جان برکف‌ش.

" مٰا رأیتُ الّا جمیلاً "‌ ی که در حقیقتِ این نوشته‌ها دیدم باید در خاطرم بماند، به همین خاطر بعضی صحنه‌هاش را برای دلم می‌نویسم. هر که خواند، درود بفرستد به روان پاک این شهیدان و رزمندگان ... لطفاً .

* عنوان خیلی برایم خاطره‌انگیز است ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


:: ادامه مطلب

+ برچسب‌ها : کتابخانه, خوانده ها و برداشت ها, عشق, دلْ خواستهْ
دفاع
پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

خیلی طول کشید ،، اما رفتم دفاع کردم و خلاص .

صبح که از خواب بیدار شدم توی خانه ی کوچک خواهر که با تولد تسنیم شلوغ هم شده است، حتی جای مناسبی پیدا نمیشد برای راحت لباس عوض کردن ... حالا فکر کن استرس دفاع کردن هم داشته باشی ... عجیب بود برام که چرا استرس ندارم! ... رفتم طبقه پایین آماده شدم و برگشتم بالا ... مادر می‌خواست بیاید ... خواهر از ته چشمهاش معلوم بود که دوست دارد بیاید ... شوهر‌خواهر هم خسته از دوندگی‌ها و شب‌بیداری‌های این چند شبانه‌روز، راهنمایی‌های لازم را می کرد ... یک‌جوری باید اوضاع و احوال را برگزار می‌کردم که بعد از این همه تأخیر حتی یک‌ذره هم نگران وضعیت پیش آمده نباشند ... مادر مدام میگفت دلم میخواهد بیایم ... گفتم کار مهمی نمی‌خواهم بکنم،‌ بمان! تسنیم هم نوبت دکتر دارد،‌کنارشان باشی بهتر است ... راضی شده بود به نیامدن ... رفتم ... از در دانشگاه بهترین و نزدیک‌ترین شیرینی‌فروشی را که بلد بودم هدف قرار دادم ... سفارش شیرینی و وسایل پذیرایی که تمام شد،‌ خیالم که از تهیه اسبابِ پذیرایی راحت شد،‌ همه را برداشتم و راه افتادم و برگشتم به سمت در دانشگاه ... هر وقت دیگری اگر بود، ناراحت می‌شدم که چرا چند ساعت قبل از دفاعم تنها هستم ، اما تو که نبودی برام مهم نبود کسی دیگر هم باشد ... صدای نفس‌های خودم می آمد و رد شدن سنگ ریزه و شن و ماسه‌هایی که از زیر کفشهام در می‌رفتند و دیگر هیچ!


:: ادامه مطلب

+ برچسب‌ها : صدای ذهن, دفاع, خانواده, اصفهان
دل‌گیری ِ خاص ِ شیرین
چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

آرومم ... آرومم ، بیشتر از همیشه ... با یک [دل‌گیری ِ خاص ِ شیرین] که تا حالا تجربه‌ش نکرده بودم ...

 

+ آدم باید تقدیم کنه خودش رو ... نه به رسم آدم‌های معمولی ... نه به رسم ابراهیم/ع/ ... نه به رسم اسماعیل/ع/ ... به رسم حسین ! /ع/ ...

+ دوست داشتنی‌ها رو می‌شه رها کرد و رفت ... دوست داشتنی‌ها رو می‌شه رها نکرد و رفت ... دوست داشتنی‌ها رو باید همراه برد و رفت ...

+ خیلی ها کمکم بودند توی این مسیر ... و خیلی طول کشید تا دلم باور کرد این زیبایی‌ها رو ... و سخت بود ! خیلی سخت ! ...  تمامش می ارزید

+ و هنوز خیلی راه در پیش داریم ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, کربلا, عشق, حکمت
اما ان هذا سیقتل و یبکى علیه السماء و الارض ...
یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

بارااااااااان !

اولین قطره های باران پاییز ِ سال 1392 ... و من تمام‌ْعاشق ِ باران !

+ عنوان : در کامل الزیارات از امیرالمؤمنین(علیه‎السلام) روایت شده که در "رحبه" کوفه این آیه مبارکه را تلاوت می‎فرمود: "فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا منظرین." ناگاه امام حسین(علیه‎السلام) از درى از درهاى مسجد وارد شد ، امیرالمؤمنین فرمود: اما ان هذا سیقتل و یبکى علیه السماء و الارض ... خواستم بگویم ،‌ نباشیم از کسانی که "فما بکت علیهم السماء و الارض" ...

ــــــــــــــــــــ

+ هوای ِ هوا و هوای ِ دل کمی دَم کرده!

+ و خدا به ما چشم داد و اشک ... تا از چشم اشک بچکانیم در مصیبتی که بر شما رفت ...

+ می خوانمتان و پوست بر تنم می لرزد از خواندنتان ... خیلی بیشتر از اینها باید دوست داشت ... خدایی را که شیطان ِ آرمیده زیر جِلـد را از منفذهای پوست ِ آدمی بیرون می رانَد ، به قطره‌ی اشکی ... کم خوانده اَمتان هنوز ...

+ و خدا خوب می دانست قوم الظالمین متصرفِ کعبه خواهند شد ، کربلا را داد به بنده هاش ... کعبه‌ی دل ...

+ بسم الله ... پناه بـَر به خدا ... گریه کن بر مصیبت حُسَــیْن اباعبدالله ... رَمی ِ جَمَره کن ... اولیٰ ... وُسطی ... عقبه ...

+ [ ویرایش نشده های من ، از سفر به عراق ] :


:: ادامه مطلب

+ برچسب‌ها : زیارت, عرفه ، عید قربان, کربلا, صدای ذهن
ما رأیتُ الّا جمیلاً ...
شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

دارم فکر میکنم چرا بعد از برگشتنم از کربلا این همه احوالم عجیب و غریب شد ... شب بیداری تا سحر ... دلتنگی شدید ... سکوت ... از خودم هم ناراضی بودم بابت اینکه انگار یک چیزی اونجا بوده که باید درکش می کردم اما ازش بی نصیب موندم ... خیلی حسّ ناخوشایندی میشه اگر فکر کنی از چیزی که آرزوش رو داری بی نصیب موندی ... در هم فرو رفته نبودم ... اما احوالم جوری بود که غم جذب دلم میشد و دلم جذب غم ...

حقیقت اینه که من لذت حضور رو گم کردم از وقتی برگشتم ... فراموش کردم شعف ِ نابی رو که توی دلم بود وقتی توی صحن حرم حضرت علی تمام قد می ایستادم و دلم نمی خواست بنشینم اصلاً ... یادم رفت اینها بینهایت لذتبخشه ... یادم رفت که اگر خدا مدد کنه آدم هر قدمی که در کربلا از قدم قبلی برمیداره ذکر لاحول و لا قوة‌ الا بالله  توی ذره ذره‌ی جانش میشینه ... فراموش کردم که یک جاهایی هست که ناخودآگاه لاحول و لا قوة‌ الا بالله رنگ ذکر ِ  "به فاطمة " به خودش میگیره ،، مثل وقت رفتن به سمت ضریح آقا حضرت عباس علیه السلام ... و یک جاهایی هم ذکر دل آدم "بالحُجة" هست و بس ،‌ مثل وقت نزدیک شدن به ضریح حضرت آقا اباعبدالله ... یادم رفته بود که خدا خودش وقتهایی که آدم عاجز میشه از درک ،‌ یا وقتهایی که پاهاش سست میشه از قدم برداشتن ، یا وقتهایی که احساس ِ نالایقی میکنه ، بی واسطه خدایی میکنه و ذکری رو که قوت دل هست روی لبهای آدم جاری میکنه ... و اینجوریه که شهد ِ عسل‌ْطعم ِ درک ِحضور و قوّت جلو رفتن و سر به خاک ادب ساییدن و احساس توانا بودن برای لایق شدن ، راه باز میکنه در روح و جان آدم ... اینهمه ، شکل ِ شعف هست نه غصه ... این از لطف نگاهِ خداست که جایی داده بشه به آدم ، زیر قبة الحسین ... و لطف بیشتر و قشنگ‌تر ِ خدا اینکه ، آدم پا بذاره زیر قبة‌الحسین در حالی که ، در لحظه ، همه ی حاجت های بی رنگ و رو و بوی دنیا ، از دلش پاک بشه و قشنگ ترین حاجت دنیا توی قلب‌ش منزل کنه و روی زبون‌ش جاری بشه ... اینها اگر باعث و برای شعف و اتصالِ دل زائر نیست پس چیست؟ ... من یادم رفته بود که شاد بودم از اینکه به حضور در سرزمین مقدسی رخصت داده شدم که تقدس خاک‌ش رو باید نفس کشید ... یادم رفت و این شد که سرگشته و حیران شدم .

ـــــــــــــــــــ

+ دلم به تسبیحی خوش است که در مسجد سهله گم شد

+ دلم به نمازی خوش است که در مقام امام سجاد علیه السلام در مسجد کوفه خواندم

+ دلم به دعای عرفه ای خوش است که در بین‌الحرمین خواندم

+ دلم خوش است به لحظه‌ لحظه‌ی این سفر که تا همیشه شادم و شیدا بابت رفتنش ... تمامـِ افتخار دلم به عالمـِ هستی ...

+ ناسپاسی نمیکنم خدای مهربانم ،‌ و خوب میدانم که دیدن تمام عالم‌ی که در آن چند روز دیدم ، بیش از لیاقتم بود ...

+ و الحمدلله که شوق ِ دل‌م ،‌ هنوز و همیشه و مدام خیلی بیشتر از لیاقتم است

+ و الحمدلله که شعله‌ی این شوق زبانه کشید و مشتعل شدم از عشق .

+ و عالمی نیست جز عالمـِ حسین علیه السلام در کربلا .

+  الهی ، تمنّای عمیق دلم را ، برای حال ِ اتصالِ دائم به کربلا ، دریاب .




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, زیارت, کربلا, عرفه ، عید قربان
من اسـیـر انارم ...
پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

باید از یک جایی دوباره قلمَم زبان باز می کرد ،، قبل از اینکه پژمرده شود دلم در این واویلای سکوت ...

اخبار ظهر ، جشنواره‌ی انار را نشان می دهد و من دلم چه غَنْج می زند برای انار ... یاد گرفته ام به زبان نیاورم دلخواسته هام را خواهر بلند میگوید : واای چقدر دلم انار میخواااد ! ماماااان! ... مادر خواب است ...

عصر شده ... مادر در اتاق را باز می کند و با بشقابی که اناری دل‌ْخون را در آن باز کرده برایم ، می آید داخل اتاق ... آب سرخ انار روی سفیدی بشقاب ، دل ِ چشمهام را می کشد سمت خودش ... می روم آشپزخانه ... من اسیر انارم ...

 

اصلاً از وقتی بچه بودم خوردن ِ انار ، همین شکلی بــِهـِم مزه میداد

اول کُـلّی باهاش بازی میکردم توی دستهام و

کم کم فشارش می دادم

نیم‌آب که می شد ،‌

خالیش میکردم توی لیوان و

دانه‌های نیم‌آب شده‌اش را خالی میکردم توی آب سرخ‌ش و

مزه اش را مزه دارتر میکردم با نمک ...

بعد ، از پشت شیشه لیوان

می نشستم به تماشای سفیدی دانه ها ،

در سرخ‌ـی ِ خون ِ دل ِ انار ...

 

می روم آشپزخانه ... من اسیر انارم ... سه تا انار توی بشقاب می چینم و برمیگردم اتاق ... انار را توی دستم میچرخانم ... صدای فشرده شدن دانه ها که از زیر ِ پوست ِ نازک و لطیف‌ش می پیچد توی گوش ِ انگشتهام ،‌ دلم پـَر میکشد و می نشیند گوشه ی حرم ... گوشه‌ی حرم ، بُغض ِنگاهَم در هَم گره میخورَد روی پوست انار ِ توی دستم ... آب سرخ انار از آنجاها که نازکتر است بیرون می زند روی پوست ... آن یکی دست را روی سر گرفته ام ، یکی غمگین‌تر از همیشه می خوانَد ؛ گل پیرُهَن مـَرو ،‌ مادر ، مادر ... صداش توی سرم می پیچد و نقش ِ گل ِسرخ‌ی که روی پیراهن ِ مادر و ، روی پیراهن ِ پسران ِ مادر است ، توی چشمهام نقش می بندد ... نَفَس سر می کوبَد و ضربه میزند از درون ، تا بتواند که دوباره بالا بیاید ...

من اسیــــر انارم ...

این روزها روح ِ آواره ی دخترکی هَروَلـِه میکند میان مروه و صفای بین‌الحرمین ... روزی هزاربار ، تا شاید کفایتش کند روزی ، یکی از این هزارها ... اگر رفتی و دیدی‌ش بگو این همه فرو نَبَرد بُغض‌هاش را ... آدم که از امام خویش خجالت نمی کشد ... بگو گریه کند، که اگر نکند ، خواهَـدَش کشت سرخی ِ خونِ دل ِ انارها ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, اَنارْ, کربلا
رنگْ رنگْ
سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

من ، گناهی ندارم که عاشقانه هات

سرازیر شده اند سمت ِ دلم .. این پاییز

زمین بودم ،

دستی مهربان ، دانه ات را پاشید بر خاکم

ریشه زدی ...

پوست ترکاندی ، رشد کردی ، ‌بالیدی و به آسمان رسیدی

سر به نرمی ِ ابرها ساییدی و

گنجشکها را مهمان لبخندِ شاخ و برگت کردی

و پرستو ها را هم!

من ، زمین ماندم و ریشه هات کم کم به قلبم رسید ...

 

حالا که فصل بی قراری هات شده

برگهات را روی دلم میریزی

رنگ رنگ ؟ ... !

 

دوام بیاور ...

زنده بمان ... اِح‌ْـسـٰاسَمْ!

من ، دلخوشم به بهارهای زیبات

من ،

گناهی ندارم که دلبسته ی بالندگیهات شده ام از دور

دلبسته ی رقص ِ سبزْـآبی ِ برگهات با آسمان ، در باد ...

تو زیادی زیبا بودی ، تو زیادی دلـرُبا بودی ،،،

من گناهی نداشتم ...

 

بهار که بشود ،

جوانه بزنی یا نه ،

دوباره ریشه بدوانی یا نه ،

من باز هم زمین ِ تو خواهم ماند ...

 

/. هی ! با تو اَم ... می فهمی ؟!

+ دلم بی نهایت گرفته ، ای خدا !

+ تصویر : سامان - 19 آبان1391

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه حالی ام ...

دلم آسمان میخواهد ...  زیرانداز پهن می کنم کف حیاط و یک پتو و یک بالش ... یک آباژور کوچکِ‌ دست ساز و یک لیوان چای داغ ... طاقباز دراز می کشم و آرام چادر نماز ِ گلْ‌دارم را می کشم روی خودم و دستهام را زیر سرم در هم حلقه می کنم و به آسمان ِ پر ستاره‌ی امشبم نگاه می کنم ... شب پاییزیِ حیاط خانه‌ی بابا دل انگیزترین شب پاییزی ِ تمامـِ عالم است ... صورت فلکی جبار از گوشه ی حصار آجرچین ِ قدیمی خانه‌ی بابا دارد خودش را به چشمهام نشان میدهد ... هوای سرد ِ یک شب سردِ پاییزی و یک دل ِ دیوانه ی شیدا ... آهنگ روز واقعه و یکی که پنجه میزند روی تارهای قلبم و یکی که آرشه میکشد روی رگهام ... و با هر نُتَ‌ش ، روحم کشیده میشود یک طرفِ صحرای دلم ... از خودم کَنده می شوم ... آزادِ آزاد ...

رفته ام روی خاکها نشسته ام ... کنار خرده شیشه های دلم ... صدای سِنْج و دمّام می آید و مردی با لهجه ی جنوبی از ته یکی از خلوت ترین کوچه های خیالم ، حزن آلودترین نوحه ی عالم را میخواند ... چقدر غم و هراس در هم شده با خاک های دشت ... چقدر صدای تپش قلبها پیداست اینجا ... دنیا بوی خون می دهد و اشکِ اسب ... قَد همه بلندتر از من است ... از همه می ترسم ضعیفم و بی پناه ... قفسه ی سینه ام درد میکند ... یکی زده شیشه ی دلم را شکسته و دلم از توی سینه ام ریخته روی زمین، شرحه شرحه! ... اِرْباً اِرْبا! ... شکستهْ شکستهْ! ... ریز ریز! ... اسب ها می تازند و از روی خرده شیشه ها می گذرند و خرد می شود دلم زیر سُم هاشان ، بیشتر ! ... قلبم فشرده می شود از غم ... چلاب میزنند دور خیمه ها مردانی با حیا از قرنهای بعد ... صدای سینه زدن‌هاشان با بهتِ بی صدای زنان و کودکانی که دیگر خیمه هم ندارند در هم می آمیزد ... واحـــــــد !

بر می گردم ... سردم شده ... خیلی سردم شده ،‌ دست و پاهام یخ زده ... زیر گل های چادر نمازم مچاله شده ام ... نفسم تنگ است ... آسمان‌ی که تا روی صورتم پایین آمده است ، پر از ستاره شده  ... آرام میخزَم زیر پتو ... صدای نفس هایی می آید که عمیق میکِشَمشان به سینه ام تا زنده بمانم ... خرده های شیشه ی دلم ستاره شده اند ... برق میزنند توی چشمهام ... حتی می شود دست دراز کنم و بچینَمِشان ....

دارم همه ی خوبی های دنیام را با خودم می برم ... هر چه را که دوست دارم  ... آدم رو به آن خاک که می رود انگار اصلاً برای قربانی دادن می رود ... ذاتِ آن خاک قربانیْ‌طلب است ... دوست دارم این دنیا را ببَرم بگذارم همانجا بماند و دنیایی دیگر بردارم و با خودم بیاورم ... یک دنیای قشنگ تر .. یک دنیای سالم تر ... یک دنیای بهشت تر ... همه ی این دنیایی را که ندارم بدَهم و هر چه دادند بیاورم تا بشود تمام دنیایَم ... دوباره هم می شود به دنیا آمد ...

این من که دارد می رود ، برگ زردی ست که مدتهاست پاییزش رسیده است ... حالا وقتش است ببَرم این پژمرده ی تمام شده را بریزم به پای صاحب خویش و دوباره اِذن ِ شروع بگیرم ... اذن رویش ِ دوباره تو در من ... این من باید برود فرو بریزد خویش را ، تو را ... این من که دارد می رود ، بازگشتی برایش نیست ...

+ اشتباه است که فکر کنم تو از من جدایی و حالا که بیقرار شده ای داری برگهات را به رویم می ریزی ... من تو را خواستم و دستی مهربان تو را به من هدیه داد ... تو در من ریشه زدی ، در من رشد کردی و بزرگ شدی ... تو خودِ من بودی و برگهات آرزوهای من! ... حالا ، این که پژمرده شده است "تو"ی من است ، از هم جدا نیستیم ! ... دوباره سبز شو ...

+ صدای در همـِ اذان از بلندگوهای مسجد های شهر ...

+ مدتها بود صدای همزمانِ آواز خروس ها را نشنیده بودم ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, ( ! ) + ❤, کربلا, پاییز
مشتاق تو را کِی بُوَد آرام و صبوری ....
جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

پارسال یکی دو ماه قبل از عرفه بهم گفتند بیا برو کربلا ... هیچ عکس العملی نشان ندادم ... نه گفتم آره و نه گفتم نه! ... ذوقی از خودم نشان ندادم ، مخالفتی هم نداشتم ... احساسم را زیر پوستی دنبال میکردم ببینم به کجا می رسد ... برام پاسپورت گرفتند بدون اینکه خودم کوچکترین کاری برای جور شدنَش انجام بدهم ... حتی یک عکس هم نگرفتم ... عکس چند سال پیش را دادم گفتم؛ اسکنش کنید ... گفتند؛ اسکن قبول نمیکنن واسه پاسپورت ... گفتم؛ همین رو دارم الان ... توی دفتری که مدارک را تحویل میدادند گفته بودند؛ این عکس رو احتمالاً قبول نمیکنن ... گفته بودم؛ بفرستید همین رو ، اگر قبول نکردن عوض میکنم ... قبول کردند و خیلی زود پاسپورتم آماده شد و رسید دستم ... همه چیز آماده بود ... حتی روز و ساعت سفر ... مدارک را فرستادیم ... اما به هزار و یک دلیل ، یک سال گذشت و نشد بروم ... بعضی وقتا یادم می آمد اما برای اینکه غم به دلم ننشیند از فکرش میگذشتم ... به قول گفتنی بی خیالش شده بودم ... همیشه اعتقاد داشتم کارهایی از این دست ، شدن یا نشدنشان دست ما نیست ... ما فقط باید نیتش را داشته باشیم ... و نیت من هر بار که توی این یک سال اسم کربلا آمد و نشد بروم ، کاملتر شد ... هفته ی قبل دیدم دارند مشورت میکنند و برنامه میریزند برای اینکه اگر جور شود روز عرفه یک سفر به مشهد داشته باشند ... خیلی یاد عرفه ی پارسال افتادم و چندتا نوشته ای که توی وبلاگ کلوبم داشتم ... رفتم خواندمشان ... دلم غم داشت از این که کارهام را تمام نکردم و به عرفه ی مشهد هم نمیرسم ، چه رسد به سفر کربلا ... دیروز اس ام اس آمد که ؛‌ عرفه بریم کربلا؟ میای؟ ... 30 ثانیه فکر کردم؛ پس کارهایم چه؟ ... پس کارهایم چه؟!!! ... جواب دادم ؛ میام ... گفت؛ پاسپورتت کجاس؟ ... گفتم ؛ کسی پاسپورت به من پس نداد از پارسال ... هیچ وقت یاد نگرفتم که مواظب مدارک شناساییم باشم! ... دلم لرزید که پارسال سفرم را از دست دادم ، امسال هم لابد به بهانه ی گم شدن پاسپورت قرار است به هم بخورد ... توی دفترخانه ، میگفتند کلی مدرک شناسایی و پاسپورت از آدمای مختلف بوده اما پاسپورت من آخرین پاسپورت بوده ... کسی که داشته میگشته دنبالش دیگر از پیدا کردنش ناامید شده بوده ... مدارک و پاسپورت من از پارسال توی دفترخانه منتظر یک سفر کربلا هستند ... خیلی منتظرتر از خودم ...

+ حالا من هم منتظر عرفه و قربان هستم ... خیلی زیاد ... نمیدانم همه مثل من آرام انتظار میکشند!! ... چرا بیتاب نیست این دل! ... پس این که شاعر گفته؛ مشتاق تو را کی بُوَد آرام و صبوری؟ این را برای کِیْ ، برای کی گفته ؟ .... ذوق نجف رفتن دارم ... و سامرایی که بخت ِ رفتنَش را ندارم انگار ...

+ خب من فکر نمیکردم کسی بهم بگوید بیا برویم ... مخصوصاً که پسرخاله با خانواده ش تازه چند روز است که از زیارت برگشته اند ... پریزوز تماس گرفته و گفته عرفه دوباره کاروان داریم ... دو نفر جا داریم ... او گفت دو نفر ،، ما 4 نفری یورش بردیم به کاروان :دی ... معلوم نیست تا چند روز دیگر چه پیش آید اما این روزها روزهای خوبی ست ... دلم چقدر آرام است که این بار با دفعه های قبل فرق می کند ... حالا که دیگر هیچ من و ما و تو و او و شما و ایشانی در کار نیست ... حالا که رها شده ام و تنها چیزی که برام مانده دوست داشتن ِ آدمها و چیزهای دوست داشتنیِ دنیاست ... حالا که مستمندتر از همیشه ام شده ام و دلم تندتر از همیشه برای خوبی های دنیا می تپد و تنگ می شود ... حالا که احساس میکنم این من ِ نداشته امْ را هم ندارم دیگر ...

5/7/1392

ــــــــــــــــــــــــــــ

خواهر داشت با خانم ِ پسرخاله تلفنی احوالپرسی می کرد ...

از وقتی بهم گفته اند بیا برو کربلا همش خاطرات سفر مشهدم جلوی چشمهام می آید و می رود ... ساعت شاید از 11 شب گذشته بود ،، نشسته بودیم صحن عتیق و حاج آقایی داشت برای خلق خدا مساله می گفت ... سوال می پرسید جایزه هم میداد ... من زیاد تمرکز نداشتم حواسم به تسبیح خودم بودم که خواهرم گفت : اِ کتابی که هدیه میکند کتاب‌ِ حاج آقای خودمان است! ... ما یک پسرخاله ای داریم که مجتهد است ... کُلّی عالم به دین محسوب می شود برای خودش ... یادم نیست از کی رفتند ساکن قم شدند ... با سر و همسر رفتند پی درس و ماندگار شدند و حالا سال تا سال عید که می شود می آیند و به خاله (مادر من) تبریک سال نو می گویند ... پسرخاله از آن فامیل هایی ست که برایم بی نهایت عزیز است اما هر بار می آید من خجالت میکشم حتی باهاش سلام علیک کنم .... فقط هر بار می آید از توی اتاق کناری گوشهام را تیز میکنم ببینم چه می گوید ... گاهی فکر میکردم اصلاً نمیداند دختر خاله ای به اسم فاطمه هم دارد ... اما یکبار شنیدم داشت حال من را هم می پرسید ... چند وقت پیش شنیده بودم که خانمش ، هم باردار است و هم ناخوش احوال ... خیلی ناراحت احوالش بودم ... این شد که همان موقع توی صحن عتیق با آن حرف خواهر یاد خانم پسرخاله افتادم ...

+ بعد از تمام شدن احوالپرسیشان ، پرسیدم ؛‌ اسم دخترشان را گذاشته اند فاطمه؟ .... بله ... باز پرسیدم ؛ مگر خودش اسمش فاطمه نبود؟! ... خواهر گفت؛ بله بود اما اسم دخترشان را هم فاطمه گذاشته اند ... منم گفتم ؛ واه ! چه کارا ! اسم مادر و دختر بشه فاطمه!! ... گفت ؛ حاج آقا نه که 3 تا پسر هم دارد ، خانمش را ام البنین صدا می زند ... [میان سکوت ِ عمیق نخلستان دلم ، صدای نهر علقمه  آمد  ... ]

+ ام البنین پرسیده بود که فاطمه تان بار اولش است کربلا می رود ؟ ... بله ... مثل کلاسْ اولی ها به من می گویند کربلاْ اولی! ... سفارش کرده بود که خواهر بهم بگوید که التماس دعا دارد ... شک ندارم تک تک لحظه های مشهدم متصل به کربلاست ..... از همان نماز ِ اولی که مُهر کربلایم توی حرم برای همیشه جاماند ... تا همین معرفی کتاب پسرخاله در صحن عتیق و همین احوالپرسی تلفنی ... من چقدر جُستن و دنبال کردن این اتصال ها را دوست دارم ...

+ حالا من یک فاطمه توی ذهنم دارم که ام البنین هم است ..

+ آن روز که تسبیح را توی دستش گذاشتم فکر نمیکردم آن هم نشانه ای ست برای مهیای سفر شدنم ...

21:21 ،، 8/7/1392

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستش من این همه که ذوق دارم واسه سفر ، از اینم خیلی میترسم که یهو برم اونجا دنیا منفجر بشه بهم و برم رو هوا ... دیشب داشتم فکر میکردم؛ ووی! اگه مُردم چی؟! ... همینجوری که چشمم به صفحه ی وبلاگی بود که جلوی چشمم باز بود ، این افکار تو سرم می چرخید که زمین یهو یه تکون درشت خورد ... :دی ... نترسید! نترسید زلزله بود! ... یه زلزله آموزشی ِ خوشکل ... خب اگه یه ذره بیشتر تکون میخورد من کربلاْ نرفتهْ رفته بودم زیر خاک ... خوب شد نمُردماا ... حالا وقت دارم برم اونجا و با دل خوش منفجر بشم و برم رو هوا ... فقط فکر کنم باید وصیت کنم این کمد رو با تمام وسائل اندرونش بندازن تو آتیش ... یعنی هر کی درش رو بار کنه باید 10 ، 20 سال بشینه چرت و پرت های من رو بخونه ... البته اگه شانس بیاره و زنده بمونه توی این مدت ، مطمئنم روانش پریش میشه در آخر ِ کار :دی ...

14:09 ،، 9/7/1392

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب دیگه ، وقت رفتن شده .. البته هنوز تا وقت سفر خیلی مونده ولی من از ذوقش دارم میرم پیشواز ... اگر تا روز موعود قرار ِسفر برقرار موند و راهَم دادند به اون ارض مقدس ،‌ حتماً به یادتون خواهم بود ... هم نجف ، هم کربلا ، و هم کاظمین ... هم عرفه ، هم قربان و هم تک تک لحظاتی که اونجا خواهم گذروند به امید خدا ... اسم همتون رو نمیتونم بنویسم و یکی یکی حلالیت بگیرم ... شما دوستان صد درصد عزیزی که حوصله کردید و خوندید و تا اینجای نوشته رسیدید یا نرسیدید حتی ،، بزرگواری کنید و هر چی بدی دیدید از من ، خودتون ببخشید دیگه ... خوبی هم اگر دیدین حتماً از خودتون بوده ... حلال کنیدااا ... نیام ببینم حلالم نکردین ،‌ که آشوب به پا می کنم! :دی ...

20:18 ،، 9/7/1392

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته .




+ برچسب‌ها : کربلا, اَنارْ, سفر, عرفه ، عید قربان
خالی ِ‌آجر ِمسجد ...
سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

لانه کرده ای ،

میانِ خالی ِ‌ آجرهایِ مسجدِ شهر ِ دلم

قدیمی ترین مسجد ،،

قشنگ ترین مسجد ...

با شُکـوه ترین حتی!

 

+ حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست ...[محمدرضا عبدالملکیان]

+ حتی ساده تر از این هم! ... ببین ؛ ... حالا که آمده ای ،، بمان!

 

ــــــــــــــــــــــ

دیشب خواب دیدم دارم میروم قم زیارت ... آشفتگی زیاد داشت تا برسم ... آشفتگی هاش بمانَد ... رسیده بودم جایی که فکر میکردم قم است ... چشمم دنبال حرم میگشت که یکی گفت اینجا که تو آمده ای یک جایی است به اسم محمدی شهر یا محمدیه یا چنین اسمی ... بعد هم گفت همین مسیر را ادامه بدهی میرسی به جایی که منسوب به امام سجاد علیه السلام است! ... توی خواب سردم بود ... برعکس سالهای بچگی که گرمای تابستان و سوز سرمای زمستان فرقی برام نمیکرد و پتو را باید کیپ تا کیپ میگرفتم تا خوابم بگیرد ... حالا دیگر خیلی وقت است که روباز میخوابم ... دیشب توی اتاق گرمم شد،‌ ملحفه را دست گرفتم و رفتم جایی که خنک شوم ... این شد که با اینکه میان خوابم سوز و سرما نبود اما من سردم بود ... می ترسیدم چشمهام را باز کنم خوابم بپَرد ... خیلی مقاومت کردم که بیدار نشوم ... همانطور چشمْ بسته بلند شدم و رفتم توی اتاق عقبی اما هرچه سعی کردم بقیه خوابم را ندیدم ، نشد!‌ ... ظهر که خواهر آمد داشتم خوابم را تعریف میکردم مثل همیشه ای که خوابهامان را برای هم میگوییم ... به محمدی شهر یا محمدیه که رسیدم گفت؛ میدانی ایستگاه راه آهنی که کنار جمکران است اسمش محمدیه است؟؟ ... و من نمیدانستم ... هیچ وقت نمیدانستم ... خب یعنی من توی خواب رفته بودم نزدیک جمکران؟ ... پس چرا ندیدم مسجد را ! ... چرا نرسیدم! ... چرا بیدار شدم! ... مقام منسوب را چه تعبیر کنم؟! ...

ــــــــــــــــــــــــ

از آن وقتهاست که دارم خودم را تنها می کنم ... دلم پر از حرف است و سکوتی کرده ام آرام در خود ... آرامتر از همیشه ام ... گوشی که نیست را ، سکوت کرده ام ... دلی که نیست تا همراه این لحظه های خوبم باشد را ، سکوت کرده ام ... بی صدایی ِ بهترین لحظه هایم را ،‌ سکوت کرده ام ... بیا تا بگویم که چقدر حرفهای خوب دارم برای با تو گفتن ... و چقدر خوب بلدم آذین ببندم کلمه های صدادار و پر احساسِ این روزهام را با زیبایی ِ وصف ناپذیر ِبودنت ... بیا تا قسمت کنم با تو روشنی ِلبخند خدا را که این روزها روی پوستم نِشسته ... نگو سکوت کنم در خودم با کلمات ،،‌ اینجا ! ... میانِ این حروف مقطَّع ِ به هم ملحق ِ پر احساس ...

+

بچه بودم که از دنیا رفت ... بچه که نه! ،، آن وقتها کسی به یک دختر 13ساله نمیگفت "بچه" ... اما حالا که از پسِ این همه سال به خود ِ 13 ساله ام نگاه می کنم دختربچه ای را می بینم که هیچکس به چشم یک بچه بهش نگاه نمیکرد! ... و هیچکس جز خودم نمیداند که آن سالها چقدر ضعیف و شکننده بودم و چقدر احتیاج داشتم که به کسی تکیه کنم ، وقتهایی که زورم به دنیا نمی رسید ... من 13ساله بودم و او 18ساله ... خیلی دوستَش داشتم ... خیلی زیاد ... آن وقتها که زنده بود نمیدانستم عمق این دوست داشتنم را ... حالا که نیستَش بعد از سالها هنوز هم دوستَش دارم ... حتی بیشتر از وقتی که زنده بود ... گاهی که یادش می افتم آنقدر احساس دلتنگی میکنم که تنها چیزی که آراَمم میکند این است که بالاخره یک روزی دوباره می بینمَش ، اگر خدا بخواهد ... هیچ وقت باورم نشد که رفته است ... تا مدتها خواب میدیدم که بهم دروغ گفته اند همه! ... همیشه توی خوابهام زنده بود ... همیشه یاد سردی دستهای شب آخر دنیاش توی دستهام ، پوست تنم را میلرزاند ... و امان از زنگِ صداش ... هیچ وقت یادم نرفت که شب اول قبرش را تا صبح توی خودم بی صدا هق هق گریه کردم با این خیال که زیر خاک حتماً سردش میشود. دوست داشتم میشد مثل دیشب دستهاش را توی دستم میگرفتم و گرم میکردم ... داغ گذاشت روی دلِ بچگی هام با رفتنش ...

+ خواب زیارت نیمه تمامـِ قم را که برای خواهر تعریف می کردم ، یاد خواب شب قبلش افتاد ... خواب دیده بود که او زنده ست و عازم مکه ... میگفت او بود که عازم سفر بود اما هر بار نگاهش کردم تو را دیدم ... خواهر خیلی بیشتر از من دوستَش داشت ...

+ نگاهم به شماست خدایا ... چه نگاه پر مهری به من انداخته اید این روزها و شب ها ...

5/7/1392




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, شعر, خانواده, خوابْ نوشتْ
دلم چه قوسی برداشته امروز ...
دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

مثل ِ قوس ِ کمان ِ طالع ِ یک دختر ِ متولد ِ‌ آذرماه ...

+ کمتر بکـش کمان ِ دلمـ را ... قوسش میشکنه هااا .

+ پناه بر خدا از روزی که شهریور ِ اهواز مثل روزای آخر آذر ِ شهرکرد سرد بشه واسم ... از فکرشم قندیل می بندم حتی ...

ـــــــــــــــــ

توی خونه ی جدید ... هر روز وقت اذانِ ظهر ... یه صدای آروم و دلنشین ... راه باز میکنه برای خودش و پا میذاره داخل ساختمون. روزای اول فکر میکردم از مسجد سر خیابون صدا میاد ، اما پس چرا صدای اذان نشنیدم تا حالا ! ... صدای مسجد به اینجا نمیرسه اصلاً ... امروز پنجره رو باز کردم صدای دعا خونه رو پر کرد ... یه جایی ... یه نقطه ای ... اون وسطْ وسط های قلب من هم پر شد از آرامش و شادی ... اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن ... خیلی دوستش دارم ... هم صدا رو ... هم ... صد البته دعا رو ... :)

ــــــــــــــــــــــــــ

+ مادربزرگم ،‌ اون وقتی که هنوز هوش و حواسش سرجاش بود ، بعد از هر نماز ، دعاهای خاص خودش رو که خیلی هم مفصّل بودن بلند بلند تکرار میکرد ... از حضرت آدم شروع میکرد و اسم هر چه پیامبر بلد بود زمزمه می کرد و سلام میداد ... خدیجه ی کبری ، صدیقه ی زهرا ، آسیه ، مریم ... همه ی آدمهایی رو که میدونست پیش خدا صاحب آبرو هستند واسطه ی برآورده شدن دعاهاش میکرد ... امروز یاد یکی از جمله های دعای مادربزرگ افتادم ... از ته دلش با لهجه ی قشنگش میگفت؛ خدایا! پا بَچــیلــِه به بَرْدی نَخُوَرَه / خدایا! پای هیچ جوجه ای به هیچ سنگی نخوره ... تصورش هم شیرینه ... [ بَچـیلَه : جوجه ... بَرْدْ : سنگ ] ...

+ از خدا می خوام که هیچ وقت پات به هیچ سنگی نخوره ... و دلت هیچوقت ِ هیچ وقت رنگ ِ غم به خودش نگیره ... آرامش ، مهمان ِ همیشگی ِ‌ وجودت ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, ( ! ) + ❤, نوستالژی, حسْ نوشتْ
هشت بهشت ...
یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

اسم وبلاگش را عاشقانه انتخاب کرده است ... به عشق امام رضا علیه السلام ... بوی گل می آید از پست هایی که تقدیم آقای رئوفمان می کند ... بویی شبیه گل هایی که صبح صبح بالای ضریح مطهّر آقا می گذارند و خوش به حالشان که بوی خوش ِ ضریح آقا را می دهند ...

نوشته است "برایم از صحن و سرا بنویس" ... مات شدم ... چه بنویسم؟! ... یادم آمد توی آن یکی وبلاگم هر چه حس داشتم از سفرم به مشهد نوشته بودم ... به خیال خودم ، مفصّل! ... به خیال خودم قشنگ! ... و خوانده بود ... حالا چه باید می نوشتم؟ چه دیده بودم جز آنها که نوشتم؟ ... چشمهام کور بود و هیچ ندیده بودم ... دوباره مرا اذنِ سلام داده اند از دور ... بلند می شوم ... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ...

ــــــــــــــــ

خواهرجان ِ‌ دورم ... بیا دستت را به من بده ، باهم برویم ... دوباره نگاه می کنم و هر چه را که ندیدم برایت می نویسم ... تو بخوان و هر چه دیدی برایم بگو ...

ـــــــــــــــ

هر بار که از پیچ ِ آخرین کوچه بگذری میرسی به گنبدی که نشسته است بین طاقهای روبرو ... فرقی نمیکند این کوچه یکی از کوچه های مشهد باشد یا شهری دیگر ... پیچ ِ‌آخرین کوچه ی دل همیشه به حرم می رسد ...

از دور از لابه لای طاقها تا برسی به اِذن ِدخول ، گنبد را هی نگاه میکنی و هی قربان صدقه اش میروی ... ته دلت شیرین می شود از زرد طلایی َش ... شیرین تر از عسل ... می ایستی کنار آدمهایی که کنار هم ایستند و زیر لب اذن میخوانند ... میخوانی و زمزمه هاشان را می شنوی که می خوانند ... آقا کسی را رد نمیکنند ... فقط بعضی وقتها بعضی ها را می فرستند به آقا یا خانم تحویلدار ِ امانات سلام کنند ... خب ، خادم آقا هستند! ... آقا دلشان می خواهد مهمانهاش به خادمهاش سلام کنند و آنها هم با خوشترین رو ، علیک بگویند ... انگار میان علیک گفتنشان عطر ِعلیکْ گفتن ِ آقا نشسته باشد ... بوی گل می دهد آن هم ...

از در که راهت می دهند ... داخل که می شوی ... رواق دارالحُجه و شیخ طوسی را می بینی ... سنگ سنگِ حرم تو را به خود میخواند ... با دلت قرار میگذاری همه رواقها را یکی یکی بال بزنی ... و میگذری ...

آرام قدم برمیداری ، اضطرابی شیرین چنگ می زند به جانت ... دل توی دلت نیست که برسی به درب صحن انقلاب ... تسبیحت را سه دور ، دور مچ دستت می پیچانی ... دلت را دست می گیری و جلوتر از خود می بَری اش بلکه آرامتر شود ... تا برسی به دروازه ی عشق چندبار دلت از دستت می افتد روی خاکِ کوی یار ... هر بار که از روی خاک بلندش میکنی می شنوی که تندتر و تندتر از قبل می تپد در خود و همش به التماس میگوید؛ راهم میدهید؟ آقا راهم میدهید به صحن هایتان ؟ ... در ِصحن را که پشت سر میگذاری نَفَس ِ حبس شده را بیرون میدهی و تمامْ قد می ایستی که سلام دهی ... تمامْ قدّی که میدانی کسی دیگر است که راست نگهَش داشته ، نه تو ... تمامْـ قدی که هی توی دلش خاک می شود پیش پای آقا ، مثل همه ی زواری که دست به سینه عرض ادب می کنند خدمت حضرتش ... همه وجودت می شود چشم ... سر میچرخانی ... سمت راست ِ چشمهات ، آنجا که قبله رنگ طلاست ، دلت خودش را به تمامی می بازد ... دوست داری تا همیشه همانجا بمانی و از بین جمعیتی که می روند و می آیند ، گوشه گنبدی را که توی قابْ تصویر ِ چشمانت جا گرفته است از دور با چشمهات در آغوش بکشی و غرق بوسه کنی ... روبرویت سقاخانه اسماعیل طلا را می بینی و چند تا کبوتر ِ همیشه تشنه ی همیشه سیر که می پرند و می نشینند و کبوترهایی که راه می روند و می نِشینَند و می نوشند از آبی که آقا بــِهــِشان هدیه کرده ... ذکر ِ/یا حسین/  ِ فرشته ها به عرش می رود از این صحن ... هنوز چشمهات میچرخد ... دل خوب میداند که کاسه چشمها بیشتر از اینها جا دارد ... بالای سقاخانه ، زاویه نگاهت را نقاره خانه پر کرده و به آسمان پیوند زده است ... بالای سرت ساعت زنگ می زند ... تنها ساعتی که زمان را درست نشان می دهد ... زمان به وقت ِ صحن ِ‌آقا ... و آدمها هنوز و تا همیشه می روند و می آیند ...

چشمهات طلایی ترین ورودی را که پیدا کرد راه می افتد ... حالا دیگر چشمهات قافله سالاری می کند قافله ی ذرات وجودت را ... تا از هم نپاشد وجودت از شوق ، دست تو را می گیرد و می برَدَت جلوتر ، قدم به قدم ... دل از چشم عقب می افتد و چشم از دل ... زور ِچشمها که تمام شد باران می شوند و فرو می ریزند از خویش ، دلی را که نِشَسته است توی کاسه چشمت تا ببینَد هر چه را که بهش اذن داده شده است ... چشمهات می ریزد دلت را ، زیر پای زوار .. جلو نمی توانی رفتن ... نمانده پای ِ رفتن و دل ! ... تمام شده ای همانجا ، میان خلق ... هوای ِ وصل قرارت را میگیرد و بال میدهدَت تا پر بگیری میان فرشته ها ... حالا دیگر نمیدانی زیر آن سقف آدمها می برندَت یا فرشته ها ... یقین که خدا می برَدَت تا از نزدیکتر سلام دهی و ادب کنی به حضرت آقای رئوف ... شبکه های ضریح به خود دعوتَت می کنند و سلام ها در هم می شوند و موج می زنند ... ضریح آغوش می گشاید و موجی که به ساحل ِ اَمن ِ خویش رسیده است ، می افتد به پای ضریح ... می ایستی و از گوشه ی زیارتنامه ی زائری که غرق عشق شده است ،‌ بزم دلها را تماشا می کنی ... حال ِ‌دلت چه خوش است و ، چه جشن هاست که در وجودت به پاست ...

+ به صحن و سرا نرسید حرفهام ... تمام شدم میان غبطه ام به حال خادم هات ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, عکس, زیارت
آقا ... نگاهم می کنی ؟
شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

خیلی حرف داشتم برای گفتن به خودم ... برای نوشتن برای خودم ... بی هوا فایل عکس های مشهدم را باز کردم ... همه حرفام تمام شد ... دلم صافــی و خُـنـَکـا یِ سنگ مرمرهای حرم را خواست ...

یادم نرفته که آزاد کرده ی شما هستم آقای رئوفم ... اسیر ِتمام زاویه هایی که در نگاه ِ چشمم نشست روزهای حَرَم ... مرا گوشه ی یکی از گردشهای نگاهتان نگه می دارید؟ ...

+ داره میره کربلا ... با اینکه خیلی دلی به هم نزدیکیم اما زیاد من رو ندیده ... دیروز گفته بود ؛ فاطمه نیومد همراهمون حداقل این دختر کوچولومون رو واسمون نگه داره ... اصن ملّت من رو شکل ِbabysitter می بینن دیگه !‌ ... خواهر میگفت دخترشون 4 ، 5 ماهه س .. از اینایی که در عرض یه دقیقه می بینی کلی مسیر سینه خیز میرن ... سبک مثل پَر ! ... سفرشون به خیر و سلامتی ... خدا رو چه دیدی! شاید منم یه روز با دختر خودم برم ... شایدم با پسرم ... شایدم با هر دو! ... اگر ایشون هم باشن که چه خوشتر! ... اصلاً مگه بدون کبلایی میشه جایی رفت؟! ... چه خیال های خوشی دلم خواسته امروز!

+ امید به خدا ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, عشق, عکس, مناسبتْ نوشتْ
اِهِمْ اِهِمـِ یک آشپز :دی
پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

این چند روز که قراره تنها باشم گفتم بیکار نشینم و یه خرابکاری راه بدازم ... کجا بهتر از آشپزخونه! :دی ... از وقتی آقا سروش گفت ؛ فاطمه خانم اگر شما دستور آماده کردن سُس مخصوص خودتون رو بفروشید حتماً استقبال میشه ازش و کلی سود می کنید ... و از وقتی که هر بار از علی آقا پرسیدم ؛ خاله مزه ش چطوره؟ ... گفت : مزه ش عالیهههه! ... و از اون روزی که دلمه ی بادمجون و فلفل دلمه ای و کلم برگ درست کردم و بعدش هم کروکِت برنج ، و هی خودم تعجب کردم از خودم ... حقیقتش وسوسه شدم ... تصمیم گرفتم وقتایی که حوصله دارم ، هر چی ساختم ، واسه اینکه یادم بمونه یه گوشه کناری ثبتش کنم ... از این به بعد ، لابه لای همین آشپزیهای روزانه ، غذاها و خوراکی هایی که چشمم رو میگیرند و موادشون هم دَم ِ دست هست ، میذارم توی دستور کار ... رسماً جَوْ منو گرفته ،‌ خو چی کنم!

اون قدیم ندیما همش دنبال این بودم که  بفهمم دقیقاً چیکاره آفریده شدم ! ... یه مدت همش دلم میخواست مثل گاوْسْ باشم یا دیگه نهایتش بشم عین یکی از 9تا برادران برنولی :دی ... بعدشم که با پیتر دراکر آشنا شدم و حالا هم هی چشمم به دهن کاتْلر هست که ببینم چی میگه و چی نمیگه سال به سال! ... ولی! ... امروز دیگه بهم ثابت شد که من یه آشپزم! ... هیچم شک ندارم :دی

مثل وقتی که نمیدونستم آیا برم دنبال بازاریابی یا استراتژیک یا مدیریت منابع انسانی یا مدیریت مالی یا ... حالا موندم برم تو کار ِ ترشیجات یا مرباجات ... ای داد ِ بی داد! من چرا گرایش تخصصی ندارممم !!! ...

امروز رب آلو درست کردم ... دستورش رو از هانی شف خوندم ... اما از اونجایی که یک آشپز بالقوه ، وقتی بالفعل میشه ، خودش دستور آشپزی از خودش صادر میکنه [ اِهِمـْ اِهِمْ ] آزادانه هر تغییری دلم خواست اعمال کردم و نتیجه ش رو هم دوست داشتم ... مثلاً هلو انجیری بهش اضافه کردم و یه مقداری هم انگور ... این شکلی :

 آخرش هم این شکلی شد :

+ نه که خیلی تحفه نظنز بود ، کشت منو تا آپلود شد عکسش !! ... توبه کردم ، دیگه تکرار نمیشه این حرکت!

ــــــــــــــ

آرامش نشسته است روی پاهایم ...

شده دلت هی بخواهد یک حس و حال و یک خاطره را مدام توی دستهات بچرخانی و نگذاری ازت دور شود آن حس و حال ؟ ...

این روزها من این شکلی هستم ... نه اتفاق خیلی خاص و خارق العاده ای افتاده ،‌ نه توی ذهنم قرار است که اتفاق خاصی بیفتد ... اما همش دلم میخواهد حس و حال این روزهام را نگه دارم ... همین روزهایی که گاهی خوشحالم ، بعضی وقتها هم ناراحت ... همین روزهایی که گاهی بشدت غرق افکارم میشوم و گاهی آزاد و رهام از هر چه فکر ... همین روزها که زیاد از خستگی نوشته ام و گاهی هم گریه ام گرفته از وضعیت موجود ... اما حس میکنم یک چیز ِ این روزها خوب است ... من حتی نمیدانم این خوب بودن به چه چیزی برمیگردد ... فقط همین که ، با زندگی ... با خودم .. با اطرافیانم سر جنگ ندارم و دلم از کسی ناراحت نیست ... همین که ، سرم را به هر طرف میچرخانم می بینم که خدا بزرگتر از همه ی اتفاقات است ... همین را دوست دارم ... همین را میخواهم نگه دارم ... نمیدانی چقدر هم دوست دارم تقسیمش کنم این حس را ، وقتی می بینم که خدا آرامش را مثل کودکی که روی پای مادربزرگش نشسته است روی پاهایم نشانده است ! ... آرامش ، شده است کودک این روزهام ... همبازی ِ دلنشینی که تازگی اش مرا هم تازه کرده است ...

+ یک جاهایی از نوع ِ نگاهم را امّا ، باید تصفیه کنم ،‌ ناخالصی بعضی منفذهاش را گرفته ... چشمهام گاهی تار می بیند ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, عکس, اِهِمْ اِهِم + :)
یاد بگیر ... [ با خودمَم ]
دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

درس اول : اگر کسی بخواد واسه کسی کاری رو انجام بــِدِه همون اول انجامش میده ... این حتی برای وقتی که آدم بخواد واسه خودش کاری بکنه هم صادق هست ...

درس دوم : کسی دلش واسه آدم نسوخته ... گاهی حتی دلِ خودِ آدم واسه خود ِ آدم ...

درس سوم : رضایت و آرامش دو اصل خیلی مهم هستند توی زندگی ... همیشه راضی و آروم باش ... اگه بتونی شاکر باشی که نور علی نور میشه ... سعی کن باشی ...

درس چهارم : وقتی توی خیابون راه میری سرت رو بنداز پایین و سعی کن فقط 4 تا سنگفرش جلوتر از پاهات رو ببینی بقیه ش دیدن نداره ... و دیگه اینکه ... سعی کن هیچی نشنوی چون صداهای جاری در فضای اطراف ، اصلاً شنیدن نداره ... کلاً این روزا دنیامون خیلی ندیدنی و نشنیدنی شده ... پناه بر خدا .

درس پنجم  : ...

درس ششم : ...

درس هفتم : خودم میدونم درس ششم تکراری بود ... :دی

ـــــــــــــــــــــ

+ دلم داره می گیره باز ...

+ این درس ها رو صبح و ظهر دیروز ، وقتی رفته بودم دنبال کارهام ، در حال قدم زدن توی خیابونهای داغ اهواز واسه خودم یادداشت کردم ...

+ من هیچ وقت آدم کم بُنیه ای نبودم ... ظاهراً شاید اینجور به نظر برسه ، ولی باطناً هیچ وقت از نظر بدنی کم نیاوردم ... هر کی باهام دَمْخور شه متوجه میشه که زیادی هم میارم تازه ... ولی این چند روز اخیر مجبور شدم ساعت ها پیاده روی کنم و با آدمهای جورواجور و رنگارنگ سر و کله بزنم توی این آب و هوای وحشتناک ... امروز دیگه وقتی رسیدم خونه خواب منو بــُرد اصلاً ! نمیدونم چند ساعت خوابیدم ... و این که هنوز اصل ِکار رو انجام ندادم و کلی مسیر سخت تر پیش روم هست ... اینا همش باعث میشه که احساس پژمردگی کنم الان ... یه مشکلی هست ... به آفتاب حساسیت پیدا کردم ... هرجا نور میخوره پوستم خارش میگیره ... خانم دکتر ، آبجی خانم فرمودن لایت نمیدونم چی چی... همون حساسیت به نور خورشید! ... اینجوری نبودم که من! ... مرا چه شده است خدایا! ... یادش بخیر ! یک زمانی هم بود که کسی را یارای جمع کردن من از زیر نور آفتاب نبود ... رفاقت عجیبی داشتم با این آب و هوا ... نمیخوام این حساسیت رو ... باید بندازمش دور از توی سلولهای بدنم ...

+ [ شکلک یه دختر لوس که اصلاً دلش نمیخواد حتی یه ذره هم بهش سخت بگذره ] ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, دفاع
دری که باز شد ...
شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

هر وقت کار داری کارات بیشتر میشه اوضاع هم قر و قاطی تر ...

مثلاً ... میری میرسی به مقصد ... ام ّما ! ... آدمایی که قرار بوده باشن نیستن که! ... حالا تو باید بری بعداً بیای ... یا همون آدما هستن ها ... ام ّما ... یادشون رفته یا دلشون نخواسته به سرعتی که تو دوست داری کار رو انجام بــِدَن! ... یا مثلاً میری توی یه مسیری که همیشه میرفتی یهو می بینی دلشون خواسته همون مسیر رو واسه ساختن مترو از بیخ بکَنَن ... حالا تو باید بری دور شمسی قمری بزنی تا برسی جایی که میخوای ... بقیه ش بماند ...

حالا فرض کن داری برمیگردی ... سوار تاکسی میشی ... یه خانمی میاد کنارت میشینه به چه عظمت !!! ... حالا نمیخواد یه آدم خیلی خیلی عظیم رو تصور کنی ... یه آدم کمی چاق رو هم تصور کنی کفایت میکنه ... فقط تصور کن بیاد بشینه کنارت اما رسماً نشسته باشه رو نصف تن ِ‌تو! کیف و وسایل سنگینشم هُل داده باشه روی پای تو! ... تازه بعدش تو بهش بگی ؛ ببخشید میشه کیفتون رو از روی پای من بردارید ... جای "معذرت میخوام" بگه ؛ خواهش میکنم! ... حالا بازم اینا هیچی ... فکر کن تازه اسبابکشی کرده باشین ... بعد تو حواست نباشه و تاکسی از خیابون خونه جدیدتون رد بشه  ... اشتباهی بری سر خیابون قبلیتون پیاده شی و مجبور بشی کلی مسیر رو پیاده برگردی ... دیگه نذار بگم که تصور کن این پیاده رَوی ساعت 1 ظهر ِ یکی از روزهای داغ ِ شهریورماه توی یه شهری مثل اهواز باشه ... نذاررر بگم م !

اصلش میدونی ... همه اینا به کنار ... فقط به اینی که الان میخوام بگم فکر کن! ... رسیده باشی در خونه ... دست کنی توی کیف و یه دست کلید 10 تایی بکشی بیرون  تب کنی که حالا کدومش کلید این در می باشد؟! ... ببین چه مزه ای میده وقتی برای اولین بار ، اولین کلید رو توی قفل ِ در جدید بندازی ... توی اولین چرخش ِ اولین کلید ، در باز بشه ... خداییش من همه سختی ها و خستگی های امروز فراموشم شد وقتی در باز شد ... به همین راحتی!

ـــــــــــ

+ امسال روز دخترش روز عجیبی بود ... از صبح همینجوری تبریک روز دختر از در و دیوار ،‌ از متاهل و مجرد سرازیر شده سمتم ... !!! ... جریان چیههه خدایا ... من از کنار خودت جُم نمیخورماااا :دی

+ فکر کنم همه متاهل شدن ... مجردشون منم ، میگردن منو میجورن برام تبریکات میفرستن ... دست ِ‌گل همه شون درد نکنه عزیزانم! ... :دی

+ روز به این قشنگی حتماً روز مبارکی بوده و هست و خواهد بود ... مبارک همه ی آدمها باشه ان شالله .




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, دفاع, مناسبتْ نوشتْ
دائرةالمعارف
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

بعضی چیزا رو هر چی هم فرافکنی کنی بازم میگردن پی فرصت و همچین که یه روزنه براشون باز بشه میان خِفتِ ت رو میچسبن! ... نمیدونم! شایدم میان خراب میشن رو سرت!! ... حالا هر چی!

دارم یه آدم تکراری میشم ... مثلاً ... می نویسم ... خسته میشم ... نمی نویسم ... خسته میشم ... میخونم ... خسته میشم ... نمیخونم ... خسته میشم ... بیدار میشم ... خسته میشم ... می خوابم ... خسته میشم ... یاد رفیق رفقا میکنم خسته می شم ... یاد رفیق رفقا نمی کنم ... بازم خسته میشم!! ... از زندگیم لذت می برم ... خسته می شم ... از زندگیم لذت نمی برم هم ... خسته میشم باز!! ... چه فعل مزخرفی! ... [ البته مدیونید اگه فکر کنید منظورم از "مزخرف"  همون  "آراسته" نمی باشد !! ]

خدایا میشه من از اول شروع کنم دائرةالمعارف زندگیـ ـم رو بنویسم؟ ... اگر این فعل ِ "خسته شدن" حذف بشه ، واقعاً خوب میشه دنیا ... یا نه! چه کاری هست آخه که بزنم دائرة المعارفم رو ناقص کنم! ... اصلاً اجازه میدی فعل "خستگی در کردن" رو دوبار یا حتی سه بار شرح و بسط و توضیح بدم ؟! ... اجازه میدی؟

+ دلم گل خواسته ... اونم یه گل که سر راهم باشه

[ آپلود نشد :دی ]

+ تصویر : اون بالا ... جلوی در دانشکده علوم اداری و اقتصاد ... دانشگاه اصفهان ... نزدیکای ساعت 11 ... یکشنبه 3 شهریور 1392

+ خـــ ســـــــ تــــــــــــــــ مـــــــــــــ ــــــــــه یه عالمـــــــــــــه! یاها ها ها ها ها های ! امان ای دل ! امان ای دوست! ...... قاطی کردیم رفت! :دی




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, عکس
دلش به نازکی ِ برگ گل است او
دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

خیلی خسته بودیم ... من خسته و او خسته تر از من ... حداقلش این است که من صبح ها سر کار نمیروم و ساعت استراحتم دست خودم است اما او نه ... از تعریف هایی که کرده بود میدانستم که کار سنگین و خسته کننده ای دارد ... خیلی خسته تر از من بود ... نمیدانم چه شد حرفمان شد ... یعنی میدانم چه شد ، اما خب ... چه اهمیتی دارد که چه شد ... تمامـ ِ مساله این است که من آدم زود رنجی شده ام ... تازگی ها زود اشکم در می آید ... اگر کسی حرفم را نخرد دلم غمگین می شود و از اینکه می دانم نباید کسی را مجبور کنم که خریدار حرفم باشد دلم غمگین تر هم می شود گاهی ... کسی نمیدانست که حرفمان شده آن وقتی که با ناراحتی لیوان نیمه پر و قند ِ توی دستم را توی سینی ِ چای رها کردم و با بُغض بلند شدم و آمدم توی اتاق عقبی ... میان این همه عشق ، گاهی بغض مثل طوفان می آید و از روی پرچین های کاهگلی و صمیمی دل عبور میکند ... و اگر غافل شود آدم ، دیواری برای دلش نمی ماند ...

حالا که شب از نیمه گذشته است صدای زنگ اس ام اس گوشی ام دوبار پشت سر هم بلند می شود ... گوشی را برمیدارم  ... پیامها را باز می کنم  ..

::

02 .. sep .. 2013

00:25

// . پروردگارا : آنگونه زنده ام بدار که ،‌ نشکند دلی از بودنم ...

آنگونه بمیران ، که به وجد نیاید کسی از نبودنم

و یاریم ده که در زندگیم ... هر آنچه شکستم ... دل نباشد.

00:26

//. آرزو دارم ناخواسته به دست آوری ، آنچه را که خواسته ات است.

آنگونه که با خودت بیاندیشی؛ آیا کسی برایم آرزویی کرده بود ؟!

 

+ او فرستاده بود ... و من خواندم و بیشتر از قبل در خودم و در اتاق عقبی فرو رفتم ،‌ از فکر اینکه دلش را شکسته بودم انگار ... از دست خودم دلخورم ... خیلی هم دلخورم ... از دست خودم دلخورم وقت هایی که بی انصاف می شوم و فقط خودم را می بینم ... دلم میخواهد این خودِ بی انصافم را بردارم بندازم دور ... یک جایی آنقدر دور که دیگر دستم بــِهـِش نرسد ...  آنقدر دور که نروم ،، و نتوانم که بروم و باز بَرَش دارم بیاورمش و باهاش باعث دلشکستگی کسی بشوم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ صدای علی از آن اتاق می آید که کنجکاوانه می پرسد ... "مامان سرماخوردی؟!" ... و صدای گرفته ی خواهر که می گوید ؛ نه مامانم ، خوبم ! ... چقدر این چند روز اذیت شدیم ... خوبی ش این است که حالا دیگر خواهر خیالش راحت است که در منزل خودش است و سال دیگر یا سال بعد یا سال بعدترش نگران این نیست که باز هم باید لباس فولادی به تن اعصابش بکند و به دنبال منزل جدید از این دفتر معاملات ملکی به آن دفتر معاملات ملکی برود دنبال 4وجب جای خداتومنی! ... یادم باشد بروم برای مبارکباد گفتن ِ منزل ِ نویش ، گل بخرم ... خیلی دوست دارد ...

+ خواهرجانم منزل نو مبارک ... ان شا الله که برای خودت و خانواده ات پر از خیر و برکت باشد این 4دیواری ...

+ من مردی را دیدم که در دمای 40 درجه دستهاش را به هم مالید ، بسم الله گفت 3تا کولر گازی و یک ماشین لباسشویی را یکی یکی روی کولَش گذاشت و از پله های دو طبقه پایین آورد و بالا برد ... من مردی را دیدم که از اینکه یخچال بزرگتر از آسانسور است ناراحت نشد و یک طرف آن حجم عظیم را بلند کرد و یا علی گویان یکی یکی پله ها را پایین رفت ... من مردی را دیدم که فرش های خیلی سنگین را به یک ضرب بلند میکرد ... من مردی را دیدم که خدا بهش قوت داده بود برای کاری که براش ساخته بود ... من مردی را دیدم که چندین ساعت کار سنگین خم به اَبرویش نیاورد ... مرد بلند میکرد و من توی دلم برایش یاعلی می گفتم ... مرد قدم برمی داشت و من بدرقه ی راهش می کردم هر چه صلوات که توانستم ... دلم میخواست هرچه خیر و برکت توی کلمات هست برای او باشد ... خدایا به فرشته هات بگو وقتی آن مرد باری بلند می کند گوشه ی بار را به کمکش بردارند ... بماند برای خانواده اش ان شاالله ... بماند سایه اش بالای سر ِ همسر و فرزندانش ... وسیع شود روزی اش به لطف شما ... آمین

+ خدایا برای همه ی ما کاری بساز و قوت انجام آن کار را هم بــِهـِمان بــِده ... برایمان کاری بساز و ما را برای آن کار بساز ... خدایا یادمان بده شکرگزار باشیم در هر مقام و منصب و جایگاهی که هستیم ... یادمان بده مردهایی را که لباسهای ساده می پوشند و ساده حرف میزنند ... مردهایی را که نگاهشان را از آدم می گیرند و به زمین می سپارند ... مردهایی را که حیا می کنند از درهای بسته و آرام بر در ضربه می زنند ... مرد هایی را که بارهای سنگین و خیلی سنگین را با ذکر نامـِ بلند تو ، بی هیچ اعتراضی بلند می کنند ... ببینیم شان با چشم های دلمان ... که دیدنِ دلی ِ آنها راهی ست برای دیدن ِ‌ تو ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, خانواده
migration
جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

اَاََاَاَاَسـْـْـْـْـْـب آآآآآآآآآآب می کِشیــــــــــــــم! ... پیتی کام پیتی کام ...

:/ :\ :| + |: \: /:

.نُق.طِه.

[.]




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره
پریسا ؛ دختر ِ دوست داشتنی ...
یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

خیلی آدمها هستن که خوب هستن اما پریسا برای من یک آدم ِ خوب ِ‌ خاص هست! یک دختر ِ خاصِّ دوست داشتنی ... دختری که برق چشمهاش دلِ آدم رو تازه می کنه ... :)

این سِری اصفهان بودنم خیلی برام خاطره انگیز شد ... گردش با پریسا ، حتی کنار زاینده رودی که خشک شده خیلی قشنگ و دلچسب بود ... خیلی بهم خوش گذشت !! ...  مخصوصاً پای 33پل عجب خاطره ی ماندگاری شد ...

+ امیدوارم هیچکی توی دنیا جیبْ دردْ نگیره ... :دی ... :دی ...

_________________

از دانشگاه که زدم بیرون دیر شده بود ، اما خب ، فکر میکردم الان بهترین فرصت هست برای دیدن دختری که تقریباً هر روز بهم سر میزنه و با کامنتهای قشنگش باعث دلگرمیم میشه ... مشتاق بودم ، چون شخصیتش برام جالب بود ... پریسا در عین حالی که سنی نداشت اما رفتارش توی محیط مجازی باعث شده بود که باور کنم که هنوزم هستن کسانی که در عین جَوونی عقل ازشون میباره ... وقتی مقایسه ش میکردم با هم سن و سالهای خودش بیشتر دلم میخواست ببینمش (البته بگماا ، واقعاً قابل مقایسه نیست! )... هزارجریب رو ، رو به دروازه شیراز پایین میومدم که باهاش تماس گرفتم و قرار شد همون سر ظهر همدیگه رو ببینیم ... از دروازه شیراز به انقلاب و از انقلاب به پل چوبی که اصلاً چوبی نیست و نمیدونم چرا بعضیا بهش میگن پل چوبی ... برعکس خیلی ها که پل خواجو و 33پل رو دوست دارن ،‌ من این پل ساده ی مهجور رو خیلی دوست دارم ... روی پل در حال رفتن از یک سمتِ زنده رود ِ خشک به طرف دیگه ش بودم که یک دختر خانوم خیلی متین که خانومی ازش می بارید با چشمهای درخشان و لبهای خندون از دور باهام سلام کرد ... بدون هیچ آدرس و نشونی دادن خیلی راحت به هم رسیدیم ... واسم جالبه که قیافه ی پریسا خیلی برام آشنا بود ... بعضی آدما رو انگار قبلاً دیدی!! ... مثل مامان و بابای یاسی ... قیافه ی ایشون هم برام خیلی آشنا بود ... حالا اینکه چرا آدمهایی که این همه از من دور هستن به نظرم آشنا اومدن ، الله اعلم ... راستش قبل از اینکه پریسا رو ببینم دقیقاً فکر میکردم به همین خوبی باشه ... فقط توی تصورم خیلی آرومتر و رسمی تر بود ... اما وقتی خودش رو دیدم صمیمیت و شر و شور ِ آروم و قشنگش به من هم منتقل شد ...

کلی حرف زدیم ، از هر دری  ... و جالب این بود که حرف کم نمی آوردیم ... یکی من می گفتم ، یکی پریسا ... چشم باز کردیم دیدم اوووووه دو سه ساعته که داریم با هم راه میریم و حرف میزنیم ...

خودکار پریسا ؛

داشتیم درباره خودکار پریسا حرف میزدیم و اون تعریف میکرد که چند وقت پیش یه آقایی توی پارک ازش خودکار خواسته و اینکه چه اتفاقی افتاده و باقی ماجرا ... 4 قدم اون طرف تر هنوز خاطره تو دهنش بود که یه آقایی بهش گفت : ببخشید خودکار دارید ؟ ... هیچی دیگه ،‌ من بخند پریسا نخند! ... حالا قراره ایشون ،‌ یعنی پریسا بانو ، یه چادر بزنه همون قسمت فضای سبز و هرکی خودکار خواست در خدمتش باشه :دی ...

سوراخی ِ زیر پل خواجو ؛

گشتیم و گشتیم تا رسیدیم زیر پل خواجو ، یه سوراخی دیدیم رفتیم توش :دی ... خیلی جای دنج و قشنگی بود ... بازم میرم بعدناااا ... ایناهاش ... عکاسش هم پریسا بوده ... دست و پنجه ش درد نکنه عکس قشنگی شده ...

فالگیرهای کنار زاینده رود ؛

خیلی زیاد بودن ... اولی رو رد کردیم ...دومی رو رد کردیم ... رفتیم نشستیم رو نیمکت کنار 33پل که دوتاشون اومدن شروع کردن به حرف که فالتون رو بگیریم؟؟ ... اول گفتیم نه ... اما بعدش شیطون رفت زیر جلدم به پریسا گفتم بیا واسه خنده بگیم فالمون رو بگیرن ، پریسا هم همچین بدش نمی اومد واسه سرگرمی ... چه میدونستیم زودی گول میخوریم خب! ... صداشون زدم و اونا هم با خوشحالی زیر پوستی برگشتن و فال ِ کذایی رو گرفتن ... فالگیر ِ من که با اون لهجه ی خاصّش اصلا معلوم نبود چی میگه منم اصراری نداشتم که متوجه حرفاش بشم ، اما هی اصرار داشت که حرفاشو تأیید یا تکرار کنم ... اعتراف میکنم که تمام مدت چشمم به دندوناش بود و ذهنم درگیر سوراخی بود که وسط دوتا دندون جلوییش رو خالی کرده بود ... یه سوراخی که به نظر نمیرسید اتفاقی درست شده باشه ... شکل خاصی به دندوناش داده بود و آدم فکر میکرد این سوراخ بین دندون ها دست ساز هست برای اینکه حواس گیج هایی مثل من رو به خوبی پرت کنن باهاش ...  بین حرفای نامفهوم دختر ِ فالگیر متوجه شدم که داره بهم میگه تو مهره ی مار داری اما مهره مارت به درد نمیخوره (خیر ِ سرم :دی) ... بعدشم گفت یه مرد قد بلند میاد تو زندگیت راحت ازش نگذر و رهاش نکن (حالا من شبا دیگه خوابم نمیبره که :)) ) ... حالا حرفاش به کنار ...  فوت میکرد پولا غیب میشد از توی دستش ... اونقدر هم نذر ابالفضل نذر ابالفضل گفت که من گیج شدم دیگه ... (لامصبا!) داشتن جیبمون رو خالی میکردن ... داشتن؟! ... علناً جیب برامون نذاشتن! ... دو کلمه حرف زدن ، 4 تا فوت کردن کلی پول غیب شد !!! ... تا ما باشیم دیگه واسه خنده با جیبمون شوخی نکنیم! ... بعله! ... (هر چند حس کنجکاوی هم نقش خیلی مؤثری داشت در اینکه دلمون بخواد برای یک بار هم شده تن بدیم به این بازی )

گلدون قشنگ ؛

وقتی رسیدیم به هم ، پریسا یه کیسه پلاستیکی دستش بود که توش یه گلدون ناز کاکتوس گذاشته بود ... واسه من بود قلب ... خیلی ذوقشو کردم ... با اینکه کلی وسیله داشتم به خودم گفتم این گلدون رو حتماً باید با خودم ببرم خونه ... توی راه هم کمی زخمی شد و یکی دوتا از پیوندهاش از بین رفت اما یادگاری موند برای دلم ... الانم گذاشتمش جلو چشمم و خیلی دوستش دارم ... یادم نمیره که دل های قشنگ هدیه های قشنگی هستن از طرف خدا برای من ... و دل پریسا یکی از این دلهای قشنگ هست ...




+ برچسب‌ها : خاطره, دوست, عکس, اصفهان
اینا همش خاطره س
شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

5 ، 6 تا ایستگاه اتوبوس رو باید از دامنه کوه بالا برم تا برسم به دانشکده ... یک نگاه به کفشهام میکنم و مصمم راه می افتم ... استاد تنها نشسته توی دفتر ... منو که می بینه میگه؛ چیه؟ انگار بار اولت هست صبح زود از خواب بیدار شدی و اومدی دنبال کارات که اینجور نفس نفس میزنی ... میگم؛ استاد من بار اولم نیست این مسیر رو از دروازه شیراز تا اینجا پیاده بالا میام ... اجازه میگیرم و میشینم ،‌ میگه ؛ ببینم تو هنوزم مثل قبل شیطونی؟ ... تعجب ... حالا خوبه من همیشه دو سوم ِ خودم رو زیر زمین مدفون میکنم، نمیدونم چرا هر کی به من میرسه بهم میگه شیطون! ... به جان خودم بارها پیش اومده وقتی همه توی دفترش در حال جیغ جیغ کردن بودن ،‌ من ساعتها دست به سینه بی صدا نشسته باشم جلو چشمش عین مجسمه! ... نمیدونم اَ کجا فمیده دارم شیطنت میکنم اون زیر میرا :دی ... گفت ؛ خانوووم من فکر کردم بی خبر دادن به من دفاع کردی و تمام شده کارت؟ پس کی بهم شیرینی میدی؟ ... خلاصه کلی برام صحبت کرد ... از خیلی چیزا و کلی هم پرس و جو کرد از اوضاع احوال خودم ... از دانشجوهاش گفت که عاشق هم شدن و پسرک تمام کار رساله ی دخترک رو براش انجام داده ... بعد یهو برگشت گفت ؛ ببینم تو چرا یکی تور نمیکنی کارات رو انجام بده واست؟ ... هیچی دیگه! منم فکر کردم واقعاً چرا من کسی رو تور نمیکنم کارام رو انجام بده واسم! خنده م گرفت به حرفش ، سر و ته ِ تور کردن رو هم آوردم ... ! ... نوشته هام رو که تأیید کرد ، راه افتادم تا سرپایینی ِ کوه رو پایین بیام ... گوشی رو دست گرفتم تا به پریسا اس بدم اما خستگی پاهام نمیذاشت دستم "ok" رو فشار بده ... پیش خودم گفتم فردا هم روز خداست ...

+ وسطهای راه یه پراید برام نگه داشت ، سوار شدم رفتیم رو به دروازه شیراز ... ضبط ماشین یه ترانه پخش می کرد از داریوش اقبالی ... قبلاً که زیاد خزعبلات به خورد مغز میدادم آهنگش رو شنیده بودم ... از حفظ بودمش یعنی! ... خانم راننده تا اونجا که ماشینش جا داشت سر راه دانشجوهای توی راه مونده رو سوار کرد ... دوست داشت حرف بزنه منم بدم نمی اومد گوش بدم ... گفت ؛ میدونی یه بار یه خانم چادری رو سوار کردم برسونمش به مقصدش ، بهم گفت "میشه ضبط رو خاموش کنی؟!" ... خیلی تعجب کرده بود از اینکه به قول خودش کسی رو صلواتی سوار کنه و اون آدم همچین حرفی بهش بزنه ... من حرفی واسه گفتن نداشتم ...  به اون دختر خانوم چادری حق میدادم تذکر بده ... به این خانم ِ خیلی مهربون ِ خندون هم حق میدادم تعجب کنه ... ولی من جای اون دختر خانوم ِ مسافر بودم این شکلی نهی از منکر نمیکردم ... میشه توی همچین مواقعی که مسلماً  تذکر مستقیم جواب نمیده ،‌ چندتا دعای خیر بدرقه ی راه همچین آدمی کرد ... آخرش هم میشه از ته ِ دل بهش گفت ایشالا خدا خیرت بده ... شک ندارم خدا بهش خیر میده ... شاید این خیر ، مثلاً همون نهی از منکری باشه که من توی موقعیت انجامش نبودم یا هر چیز دیگه ... اما "مثبت" رو پررنگ کردن ، توی اینجور مواقع بیشتر به مذاقم خوش میاد ...




+ برچسب‌ها : خاطره, اصفهان, سفر, دفاع
خواب و خاطره
پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

چشمم به مانیتور لپتاپ است ... عکس ها را میریزم روی سیستم و می نشینم به تماشا ... حین تماشای عکس وبلاگم را چک میکنم و سَری هم به خانه ی دومَم میزنم ... خب! آنجا یک فرقهایی کرده که سکوتم را می شکنَد ... اصلاً ناراحت شکستنش نیستم ... آرامَم! ... دلم میخواهد روی صفحه یاسی یادگاری بنویسم ، دستَم یاری نمی کند ... به صفحه ی دوستان نزدیکم سر می زنم ... چندتا یادداشت میفرستم و چندتا یادداشت حذف میکنم ... یادداشت های آزاردهنده ی دخترک هنوز هم تایید نشده جلوی چشمم هستند ... حوصله ی تایید یا رد کردنشان را ندارم ... حوصله ی اینکه دوباره بیاید و با آن مغز تاب خورده و قدرت استدلالِ نافُرمش مزاحمم شود ... خوابم می گیرد ... خودم را روی تخت رها میکنم و رقص فکر و خیال هم خودش را رها می کند روی تختِ‌ ذهن ِ‌من ... به روزی که با یاسی گذراندم فکر میکنم ... به پرنده هایی که توی باغ پرندگان توی حوض های خالی از آب ، خواب رودخانه و دریاچه های پر آب را می بینند ... از یک جایی به بعد روی تصویرهای خاطره ام صدای تق تق ِ قلمْزن های میدان امام می آید و رنگِ خاطره ام فیروزه ای می شود ،‌ فیروزه ای با نقش های گُل ِ ریزْ ریز .... درست مثل ِمیناکاری های اصفهان ... هنوز هم دارم فکر می کنم به پدر یاسی ،‌ مادرش ،‌ خاله اش ، زن داییش ، به عبدالحسین و بقیه همراهان ِ سفرش ... به خودش ... به کله پاچه ای که قرار است فردا صبح بخوریم ... به داستان تسبیح ... به خوشحالی ِ دیدن ِ یک دوست ... به قرار شنبه ام با آقای دکتر و اینکه چقدر خوب است که بعدش می توانم برمی گردم شهر خودم ... دو سه تا یادداشتی که ساعتی قبل برای دوستان فرستاده ام جلوی ذهنم رژه می روند ... چشمهام بسته می شود و خواب می بینم ... خواب می بینم بابا حالش خوب است ... اما همه ی آدمهای توی خوابم حالشان بد است ... دارم به شدت توی خواب زجر می کشم ... بیدار که می شوم خیس ِ عرق شده ام ... نفسم گیر می کند ،‌ انگار چهارهزارتا جیغ و فریاد توی گلوم یکجا خفه شده اند ... ملحفه را کنار میزنم و دست می کشم روی روتختی ... قلبم تند تند میزند ... خوب شد بیدار شدم ...

+ تصویر : باغ پرندگان ،‌ اصفهان ... ظهر ِچهارشنبه 30 مرداد 1392




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, دوست, اصفهان
من و اصفهان و یاسی
سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

قراره فردا یکی از دوستای اینترنتی م رو ببینم ...

کی گفته دوستی اینترنتی بد هست؟! ... دوستی اینترنتی که یه سرش من باشم یه سرش یاسی یا همون فهیم خودمون ، کی گفته که بد میشه ؟! ... اتفاقاً خیلی هم رفاقت ِ خوب و دوست داشتنی ای از آب در اومده ... یاسی دوستی هست که بیشتر از یک سال هر روز و شب سلام من رو علیک گفته ...  توی این مدت چقدر توی سر و کله ی هم زدیم و دل به دل هم دادیم و غم هم رو خوردیم و به شادی هم دلمون شاد شد ... چه دعواها که نکردیم! ...

حتماً باید اتفاق قشنگی باشه ... مخصوصاً که به طرز عجیبی جور شد که این دیدار توی اصفهان باشه ... قرار شد من اصفهان باشم برای کارای درسی ... یاسی هم اولش رفت مشهد و بعدش هم قم و حالا قراره که فردا اصفهان باشن ... بدون اینکه از قبل هماهنگ کرده باشیم ، توی یک نقطه از دنیای به این بزرگی داریم به هم میرسیم ... پس حتماً اتفاق قشنگی میشه ...

برام عجیبه که هر وقت میام اصفهان حالم خیلی خوب میشه ... دنیام عوض میشه ... شاید صدای گرم و شاد و مهربون استادم و اطمینان از اینکه اوضاع خیلی هم بغرنج نیست ، باعث این خوبی شده ... هر چی هست بودنم در اصفهان باعث میشه حرکت توی زندگیم ایجاد بشه ... و تحرک تنها چیزیه که می تونه علیرغم هر شرایط سختی باعث سرحال شدن من بشه ... کارام داره خوب پیش میره ... و قرار نیست که دوباره این سررشته رو رها کنم ... امیدوارم شهریور ، ماه ِ خوب بودن حال بابا باشه تا منم بتونم با خیال آسوده و دلِ خوش کارام رو انجام بدم ...

+ یاسی ... من خوشحالم که قراره ببینمت فقط برو دعا کن از ریختت خوشم بیاد ... میدونی که قیافه و ظاهر و کلاً ریخت و پیخت ِ ذات آدما خیلی واسه من مهمه ، بی زحمت تا میتونی خوب باش :دی

+ دوست دارم این چند روز که اصفهان هستم فرصتش جور بشه و پریسا رو هم ببینم ... فروغ رو هم ...

++ هشت بهشت جان ، عزیزم ... ما سرمون پایین هست به علامت رضایت و تسلیم ... اون کامنت آخر ِت رو خیلی خیلی دوست داشتم ... دوست خوبم ... دوستِ خیلی خوبم ... :)

ــــــــــــــــــــــــــ

+ دخترک دانشجوی دانشگاه علامه بود ... توی چند دقیقه کل اطلاعات زندگیش رو با من به اشتراک گذاشت ... خانم هواشمی راست میگفت که می گفت "تو با این ظاهر و رفتارت راحت میتونی اعتماد بقیه رو به خودت جلب کنی! و اعتماد مشتری چیزیه که ما توی صنعت بیمه به شدت بهش نیاز داریم" ... دخترک رتبه 2 کارشناسی ارشد سال 90 بود و حالا هم در حال تکمیل پروژه ش ... و ... و ... و ... نشستیم کنار هم و کلی درباره درس و کار و زندگیش حرف زدیم ... بالا سرمون یه کلاغ قارقار میکرد ... و من همش در این فکر بودم که ساعت 12 ظهر توی اهواز اصلاً نمیشه بیرون از خونه روی یه سکوی سیمانی نشَست!! آدم حتماً از گرما متلاشی میشه ... گفت و گفت و گفت یهو صمیمی شد گفت؛ شما متولد چه سالی هستی؟ ... منتظر موندم خودش حدس بزنه ... 64؟ ... سکوت ... 65؟؟ ... سکوت و لبخند ... 66 ؟ ... یه اخم کوچولو ... 67 ؟ ... دیگه صدای منو درآورد! ... یعنی چی خانوووم ؟ .... یه باره بگو نوزادم تو قنداق! ... اصلا چرا همش سر پایینی میای؟ برو بالا منو قاطی این فسقل مسقلا نکن! من عمری ازم گذشته ها! ... هاج و واج نگام کرد ... وقتی سال تولدم رو بهش گفتم یه نفس عمیق کشید گفت : "اوه! نـــــــه! شوخی نکن با من! داری می بینی حساسیت دارم روی سن و سال واسه همین قصد شیطنت کردی ؟! "... من نمیدونم چرا این مردم اصرار دارن همش به من تلقین کنن متولد 65 و 66 و 67 و اینام ... بُـُـُخدا من هیچ وقت رفتار کمتر از سن خودم نشون ندادم!هیچ وقت! ... ولی همش بهم شوک الکتریکی وارد میکنن اینا!




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, سفر, اصفهان
انارْ نوشتْ
شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

دلم انار میخواد ... چـند وقتــه که دلم انار می خواد ... انارهای باغ "مال آقا" دیگه وقت رسیدنِشون شده انگار ... عطـر و بوی انار کُلّ خوزستان رو برداشته ...

قبلنا دلم انار میخواست واسه خوردن ... انار ... ترش با دونه های سرخ ِ ریز ... که توی یه ظرف بلور دونه ش کنم ... نمک بپاشم و ... خیره بشم به بلورهای ریز نمک روی یاقوت های ریز انار و ... یه قاشق کوچولو واسه اینکه دیرتر تموم بشه و من بیشتر کیف کنم ... حالا دلم انار میخواد واسه تماشا ... واسه نگا کردن ... واسه دست گرفتن ... واسه بوکردن ... واسه بوسیدن ... واسه انــار ... اصلش فکر کنم دلم یه اناری میخواد که روی شاخه باشه هنوز ... مثل این عکس ...

/. یکی نوشته بود ؛ انار میوه ی مادرم زهراست ... ./

+ نمی شود تو را دوست نداشت ... نمی شود تو را دوست نداشت ... باور کن نمی شود تو را دوست نداشت ... دیگر نه آوازها و آهنگ ها و شعرها ، نه حرف ها و حدیث ها و قصه ها و عکس ها ... هیچکدام! ... به انارهای چیده نشده ی منتظر نگاه می کنم و صبر میکنم تا خودت بیایی و مرا یاد خودت بیاندازی ... مِـنکَ أَطلُـبُ‌ الوصـولَ إلیـک/عرفه ... وَ ما أَطیَـبَ طَعـمَ حُبـِّـک/مناجات عارفان !

+ / همه چیز خانه را فروخته ام / به جز آن صندلی که جای تو بود / شاید آن روز که برمیگردی / خسته باشی/ ... و تمامـِ حقیقت  همین صندلی ِخالی ست ! ... ( برای تمام وقتهایی که نمی آیی / و می آیی ) ...

+ گوشه ی خاطرات دوران راهنمایی و دبیرستانم دخترکی نشسته است که اسمِـ فامیلش "اناری" بود ... من کلاس ِ خط می رفتم و او طراحی ... امروز به ارغوان گفتم باید بروم اسمم را بـُگـْذارم "فاطمه انار" ... از بس که دوست دارم ...

+ عکس اصلی را از فتوبلاگ یک دخترخانمـِ خیلی هنرمند ِخیلی عکاس ِخیلی نویسنده به اسم "ثمینه" برداشتم و یک گوشه ش را انتخاب کردم ... قابْ تصویرش خیلی زیباتر از این بود ... اما من دلم نیامد اصلش را بگذارم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ فیدلاگ درست کردم ... گوشه پایین ،‌ سمت راست وبلاگ ... دیگه کم کم داشتم توی آدرس ها و لینک ها غرق میشدم ... این میتونه کمک خوبی باشه ... اینطوری هر وب سایتی که لینکش رو اضافه کنم هر وقت بخوام می تونم اینجا پیداش کنم و هر کدومش هم که به روز بشه میاد بالای لیست ... تو فاز ِ امتحانم ... حالا اگر خوشم اومد ، سر صبر و فرصت کم کم لینک ها رو هم بهش اضافه می کنم ...

+ میخوام همینجوری ِ‌ همینجوری که بعضی چیزا رو هر چی سعی میکنم باب میلم قشنگشون کنم ،‌ اما نمیشن ... همینجوری ِ همینجوری که هست ، دنیام رو بسازم ... حتی اگر شده هزاربار بسم الله بگم و از اول شروع کنم ... حتی اگر شده هزاربار و هزاربار بیشتر از هزاربار شاکی بشم از خودم از دنیا از تو ... اصل اینه که ؛ "پیش خَلق ِخدا نالیدن ،‌ نه کار ِ صواب!" ...

+ من یـَک دختر امیدواریَم ... یَک دختر امیدواریَم ... یــــَـــــــک دختر امیدواریَم که نگو ! ... کی گفته من وقت ندارم ! ... دارم فکرم رو اساسی می برم سمت ِ‌ انار ِ دکتری ... حسبی الله ...

+ هر کی زودتر / قبول / شد برنده س ... / قبول / ؟ ... شیرینی ش با تو ! ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, عکس, دلْ خواستهْ, اَنارْ
موقت برای خودم .
جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

مردانه از عشق گفت و از سرانجام عشق ... مردانه! ... گفت و گفت و گفت ... برای یک آدم ِ‌دور ... دور از احساسش ... دور از روزگارش ... برای من! ... همراه شدم با حرفهاش ... قدم به قدم ... از هر راهی که بلد بودم ... از هر راهی که این دنیای سخت بــِهـِم یاد داده بود ... به این امید که شاید وقتی خداحافظی می کند آرامتر باشد ... به این امید که شاید یک ذره از سهم آرامشَش را خدا پیش من گذاشته باشد که بدَهَم دستش ... خدا را چه دیدی! ... شاید آرامتر بود وقت خداحافظی ...

+ شک ندارم که حرف ها ،،، این جریانِ وجودِ آدمیزاد از درون به بیرون ،،، معجزه می کنند ...

+ چه درسها که با حرفهاش مرور کردم ...

... با همه تدبیر ِ خویش ،‌ ما سپر انداختیم // روی به دیوار ِ صبر ،‌ چشم به تقدیر او ...

ـــــــــــــــــــــ

+ دوباره 26 مرداد باید برم اصفهان ... اصلاً دلم آروم نیست ... کلمه ای برای بیان حسّم پیدا نمی کنم ... کاش یکی بود من محکم میزدمش دلم خنک میشد! ... آرامش ِ‌ عملی احتیاج دارم انگار! ... بی مزه ترین بخش زندگی اینه که آدم اطرافت زیاد باشه ... لبخند با خود و با جهت ایضاً بیخود و بی جهت فتّ و فراوون سمتت حواله بشه ... اما نتونی حتی با یکی از همین صاحاب لبخندا دعوا کنی ... چقد لبخند میزنن خو! ... میخوام چیکار این همه صورت کِش اومده رو! ... من کمبود عاطفه ندارم ... ولی شدیداً کمبود دعوا رو تو زندگیم حس میکنم! ... به جان خودم! ... یکی بیاد من بزنمش ...




+ برچسب‌ها : موقت, شعر
شب مَـرِّگـی ...
جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

حسبی الله ...

ساعت 2 بعد از نیمه شب است ... دلم چای میخواهد ... می روم آشپزخانه و بساط چای را عَلَم می کنم .. یک لیوان چای خوشرنگ برای خودم می ریزم و می آیم سمت ِ‌اتاق ... چراغ را خاموش می کنم ... می نشینم کف اتاق و کورمال کورمال دست می کشم روی زمین به هوای ِ لیوان چای که یادم است گذاشته اَمـَ ش کنار لاشه ی خاموش لپتاپ ... دست ِ کورم می خورد به تسبیح که همانجا روی زمین نمیدانم بین چندمین /بسم الله و لاحول و لاقوه الله بالله/  رهام کرده است ... و کمی آن طرفتر به غزلیات سعدی ... لیوان را بر می دارم و یک حبه قند می اندازم گوشه ی لُپم ... هوای خنک از لا به لای صدای چرخیدن پـَرِّه های پنکه ی زمینی می آید و میخورد توی صورتم ... و صدای یک جیرجیرک که پشت پنجره ی اتاق برای دل ِ شبهای خودش آواز می خوانَد ... صدای جیرجیرکها را دوست دارم ، اگر از پشت پنجره بیاید! ... مثل صدای آواز دسته جمعی قورباغه هایی که از زمین های کشاورزیِ آن دست ِ رودخانه می آمد ، بچگی هایم! ... چراغ مانیتور کامپیوتر داداشی توی تاریکی پشت سر هم برایم چشمک ِ آبی می زند ... خاموشش می کنم ... تاریک ِ تاریک ... به ظُلُمات ِنشسته روی سفیدی ِ‌دیوار خیره می شوم و ... توی تاریکی با لیوان ِ چای َم خلوت می کنم ... خلوتی جُرعه جرعه ... آرامْ آرام ... خلوتی گرم ...

+ گوشی موبایلم را که خیلی وقت است دیگر باهاش رفیق نیستم برمیدارم ... menu / organizer / notes ... کمی با خودم کلنجار می روم ... و به خیال خودم شروع می کنم به تایپ کردن یک نُت ِ مهم ... more / show in standby / select ... حالا دیگر توی این شبهای بی اناری ،‌ تکلیف روزهای بی اناری ام جلوی چشمم است ... تکلیف ِ این شب و روزهای بی اناری ... دوباره به مانیتور گوشیْ م نگاه می کنم ... تکلیف ِ این شب و روزهای flight mode  ...

ــــــــــــــــــــــ

+ آدم گاهی رفیق های قدیمیش را هم کنار میگذارد ... رفیق ِ قدیمی مثل همین گوشی که 7 سال است با من رفاقت کرده ... با این رنگ زیتونی ِ قشنگ و خاصش ... از ذهنم میگذرد که سلامـِ چند نفر را روی مانیتور همین گوشی علیک گفته ام ؟ ...

+ نه ، من آدمـِ این کار نیستم ... نمی خواهم باشم یعنی! ... menu / organizer / notes / more / hide in standby / select

+ دانی از دولتِ وصلت چه طلب دارم؟ هیچ / یاد تو مصلحت خویش بــِبُرْد از یادم ........... هر که را دردی چو سعدی می گـُدازد ،‌ گو مَنال / چون دلآرامش طبیبی می کند ، داروسْتْ درد ........ (همه دلزدگی هایم را پس میزنم ... حیف از دل من! ) .

+ تَهَش باید لبخند بزنی ... تا حقّش ادا شود ...

ـــــــــــــــــــــ

+ داشتم این را می خواندم ... قشنگ گفته ، بخوانش [ بدون دوست آدم چیزی کم دارد ،‌ چیزی مثل یک ویرگول ، یک مکث ] ... ما باید دوستانی داشته باشیم که باشند ...

ـــــــــــــــــــــ

+ خوب یادم است که یک داروغه بود و یک حکیم و دخترش که آسیه نام داشت ... خیلی عجیب است که من حتی یک چیزهایی از صفدر آهنگر هم یادم است!! ... داستان از محکومیت مردی به نام «صفدر آهنگر» شروع می‌شد که به اعدام محکوم شده بود و حکیم شهر که مردی متقی و پرهیزگار بود ، به سبب این حکم به مقابله با حاکمیت وقت برمی‌خاست و در نهایت نهضتی که برپا می‌شد سبب‌ساز سقوط حکومت و آزادسازی زندانیان می‌شد ... /یادشان به خیر واژه هایی مثل فراش و پاسبان و شَحْنِه و گـَزْمه و مُحْتسب و میرعَسَس و شبْگرد و داروغِه/ ...

+ در جانم نشسته آهنگش اما داستانش را باید سرچ میکردم تا خوب یادم بیاید [ اینجا ] ... نمیدانم چرا هر وقت با دقت آهنگش را گوش می دهم قلبم یک حالی می شود ... از نیمه های آهنگ که میگُذَرم انگار رگهای قلبم هی کشیده می شوند به این طرف و آن طرف و نزدیک است پاره شوند از هم ... آپلودش کرده ام ... ستونِ سمت راست ، بالای فیدلاگ می توانید دانلود کنید و گوش دهید ... نباید انتظار همذات پنداری داشته باشم اما دلم خواست به اشتراک بگذارمَش این حسّی را که می دانم ریشه هاش برمیگردد به سالهای خیلی خیلی دور ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, داستانک, موسیقی, خاطره
شکل ِ داستان
جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

14 مرداد سال 1392 .... ساعت 04:44

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشانه همیشه دعا و حدیث و آیه نیست ... نشانه گاهی هم این است که یکی از یادداشت های تازه به روزشده ی پرشین بلاگ نظرم به خود جلب کند و بازش کنم و با یک نویسنده و نام کتابهایش آشنا شوم ... کتابهایی که از پر فروش ترین های جهان بوده اند ... نشانه این است که بروم پی دی اف آن کتابها را دانلود کنم ببینم چه خبر است در آنها ، اما دلم پی دی اف نخواهد و منصرف شوم از خواندنشان ... و یک روز بعد یکی از همان کتابها را که اتفاقاً بیشتر مورد نظرم بوده روی زمین توی اتاق خانه ی خودمان ببینم که مثلاً سال قبل دوست ِ خواهر ، آن را به مناسبتی به خواهر هدیه کرده است ... نشانه این است که چیزی را که باید بدانی ، هم معرفی میکنند و هم مهیا ... نشانه این است که راهنمایی شوی مثلاً از توی این کتابها با قوم هزاره های افغانی آشنا شوی و بروی دنبال تاریخچه شان و متوجه شوی کمی آنطرفتر ، جایی که قبلترهای نه چندان دوری جزو خاک کشورت بوده ، قوم و قبیله شیعه و بی نهایت مظلومی زندگی میکنند که تو از نام و روش و منش و مسلکشان چیزی به گوش ات نشنیده ای و به چشمت ندیده ای و هیچ خبر نداری از زندگی شان ... دنیا گاهی خودش ، خودش را صاف می آورد مثل کتابی روبرویت می گشاید و به تو معرفی می کند ... بد نیست یک چیزهایی یاد بگیری ازش فاطمه! ...

+ تو کتاب را دست بگیری و زمان توی آن کتاب برایت متوقف شود ... دیده ای بعضی جلوه های تصویری را که یکی ثابت می ماند و همه کنارش در گذرند ... بنشینی و از یک سحر تا یک سحر دیگر کتاب را بخوانی ... درست مثل نوجوانی هایت که تا کتاب را تمام نمیکردی آسوده نمی شدی ... تند تند بخوانی و یک دنیا آدم و حرف و فعل از کنارت تندتر و تندتر بگذرند ... اما تو حس کنی که انگار هوای اطرافت یک جورهایی شده باشد مثل یک ماده ی به هم پیوسته ی سیال و شفاف ... زلال مثل آب و از آب غلیظتر و چگالتر ... دراز بکشی کف اتاق و کتاب ِ باز را در هوا معلَّق بگیری جلوی صورتت و با خودت فکر کنی که مدتها بود اینجور کتاب خواندن را فراموش کرده بودی ...

+ نام کتاب : بادبادک باز ، نویسنده : خالد حسینی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ الان که دارم این را می نویسم هنوز رمضان است ،‌ اما وقتی منتشرش کنم دیگر رمضان نیست ... بیا دستت را به من بده ... می خواهم یکی از سحرهای رمضانم را با تو قسمت کنم ...

+ سحری خورده باشی و دلت هوای آزاد بخواهد ... بلند شوی و آن در ِ آشپزخانه را که به حیاط خانه ی بابا باز می شود ، باز کنی و هوای صدای دعای سحر بخورد توی صورتت ... هوای ِ دعای سحری که از حرم پیامبر خدا دَم و باز دم میگیرد ... دعای سحری که نوایش از خانه ی ابدی پیامبر خدا می آید و مخلوط می شود با هوای خنک شده ی تابستان  ... دعا بنشیند روی پوستت ... هوای خنک شده ی سحرِ تابستان بنشیند روی پوستت ... حس نزدیک شدن پاییز بنشیند روی پوستت ... و تو در دلت بگویی هوا از این هم آزادتر!! ... آزادی ِ هوای ِ سحر ِ این روزهایت بنشیند روی پوستت و تو دلت هوای روزهای دبستان را بکند و طعم ِ آن تخم مرغ های آب پز و نیمروی صبح های رو به مدرسه را ... دلت هوای آن هیکل کوچک و ظریف ِ‌ و نحیف روزهای کودکیت را بکند ... دلت هوای آن پوستی را بکند که روزنه هاش بیشتر خدا را به خودش راه می داد ... دلت هوای بازی با تَرَک های روی سیمان و سنگ های پیاده روها را بکند ... بازی ای که از مسیر خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه ، تو را شکل ِ سر به زیر ترین دختر عالم می کرد ... دلت پریدن دسته جمعی گنجشک های زیر درخت ِ سر چهارراهِ رو به مدرسه را ... دلت هوای شکوفه های ریز و خوشبوی آن درخت را ... دلت هوای بوی چوب مغازه ی نجاری ِ‌ آقای دلفی را ... دلت هوای دوباره حفظ کردن ِ طرح و رنگ و شکل تمام درهای مسیر مدرسه را ... دلت هوای آن نشَستن های پشت در مدرسه ، به انتظار را ...

+ دلم برای آن لحظه ها و آن حال و هوا و آن رنگ و بو و آن احساس ... دلم برای این لحظه ها و این حال و این هوا و این رنگ و این بو و این احساس ... تنگ می شود ...

+ فاطمه! پا روی تَرَک های پیاده رو بگذاری منفجر می شود ... و تو سوخته ای ... حواست به اندازه ی قدمهات هست؟ ...

+ امشب حالم خوب است ، گوشه ای از مشکلاتی را که خودم درست کرده بودم دست گرفتم و گذاشتم کنار وارسی های ذهنی ِ این چند روزم ... به خودم گفتم باید تعدیل کنم هر چه را که باید تعدیل شود ... تا حدودی هم موفق شدم ... معمولاً خیلی دیر ، اما خیلی خوب با خودم کنار می آیم در اینطور موارد ...

ـــــــــــــ

+ تجربه ثابت کرده که بعد از ماه رمضان یهو همه دنیا ساکت میشه ... انگار همه جا خاک ِ مـُرده می پاشن (کنایه از سوت و کور شدن) ... میگی نه! نگاه کن! ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, رمضان, کتابخانه
دلم پر از دعاست
جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

دلم پر از دعاهای خوب خوب است

عیدمان مبارک

لبخند

سعدی باز کنم یا حافظ ؟

ــــــــــــــــ

همین تغَّیـُر بیرون ، دلیل ِ عشق بس است ... که در حدیث نمی گنجد اشتیاق ِ درون

اگر کسی نَفَسی از زمانِ صحبتِ دوست ... به مُلکِ روی زمین دهد ، زهی مغبون

ــــــــــــــــ

به مُلازمان سلطان که رساند این دعا را ... که به شکر پادشاهی ز نظر مَران گدا را

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی ... تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مُدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی ... به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی ... دل و جان فدای رویت بنما عذار ، ما را

...  اللهم عجل لولیک الفرج  ...

ــــــــــــــ

+ قرار است بروم برای گوشه ی حیاط ِ دلم عیدی بگیرم ... دوتا گلدان شمعدانی ...

+ دلم برای دعای معراجی که این یک ماه از وبم پخش میشد تنگ میشود ... اما این آهنگ را هم خیلی دوست میدارم ...

+ حس قشنگ اگر دوست دارید ... حتماً بخوانید اینجا را ... [ گندم بهشت ]

+ “خدایا گذر زمان که مقدر شده اما ای کاش گندم ِ بهشت را از خانه‌های ما نبَری …”

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ خیلی حرف دارم ... معلومه که خیلی حرف دارم ؟! ... نخیرم اصلاً هم حررررررف ندارم من ... :دی ...

+ امشب به خودم وعده ی یه عیدی دیگه هم میدم ... حذف بعضی وبلاگها و سایت هایی که سرزدن بهشون برام سودمند نیست ... ان شالله که خدا یه اراده بده اضافات ِ نت رو ببوسیم بذاریم کنار ... کی گفته آدم نباید خیلی منفعت طلب باشه ؟ ... میخوام برم تو کار ِ سود خالص! ... الله وکیلی! ... بعضی از این وبلاگها و نوشته هاشون یا آدم رو مریض میکنن یا مُخ می ترکونن و خلاص! ...

+ لطفاً مُخهای خود را دوست بدارید! ... (پاس بدارید؟!! ... نمیدونم! خلاصه حواستون باشه!) ... ستاد بزرگداشت ِ مُخ! ... (دوستْداشت؟!! ... پاسداشت؟! ... دِهَــه! حالا هر چی! ... پیاده شو از خر شیطون!)

+ یه چیزی بگم و برم دیگه ... بعضی وقتا اونی که از همه بهتر و دوست داشتنی تر هست اشک آدم رو بیشتر از بقیه درمیاره ... :دی ... به من چه! ... از بس که از اینا می نویسن رفته تو مغزم! ... :دی ... وگرنه من که میدونم اونی که از همه بهتر هست یه لبخند ساده بزنه دوتا دنیا یکجا گلستان میشه به چشم آدم ... ملت یادشون رفته این چیزا رو ... بعضیاشون هم کلاً توی تشخیص و انتخاب ِ"بهتر و دوست داشتنی تر" برای خودشون اشتباه میکنن ... یکی نیست بهشون بگه هر کسی که "بهتر" ِ شما نیست ... شاید این "بهتر"ی که شما بهش دل بستی "بهتر" ِ یه بنده خدای دیگه باشه که حالا هر چی سعی میکنی ، وجودش باعث آرامشِت نمیشه ... به قول ِ گفتنی هر گردی که گردوی ِ تو نیست جانم! ... کشتم خودم رو ! لطفاً یه دیوار بدین از دست اینا سرم رو بکوبم توش! ... :دی

+ زد به سرم شاعر بشم امشب! ... این مدلی! ... تو برو "بهتر" ِ خود را باش // که دلت پر نشود از "ای کاش" ... با خودمم !

+ بعدشم اون بالا نوشتم "دعای خوب خوب"! ... الان دارم فکر میکنم مگه "دعای بد بد" هم داریم؟! ... 

+ قراره به جای وقت گذاشتن روی این وبلاگ ها ... وبلاگ هایی رو که سایت لینک زن معرفی میکنه بررسی کنم ... یه مجموعه ی سالمتر ... بهتر ... مفیدتر ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, شروع, عید
آخرین یادداشتِ ماه رمضان
جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

سحر ِ روز جمعه 24 رمضان سال1392

ـــــــــــــــــــــــ

... هزار بار تازه می کنی حسِّ رویش ِ دوباره ام ... و هر هزار بار ، عاشق نگاه ِ تازه ات ، دوباره من ! ... 

ـــــــــــــــــ

این همه گفتم و گفتم و گفتم و نوشتم از خوبی و خوب بودن ... از جدا شدن از دلبستگی و وابستگی ها ... از تلاش برای خدایی شدن و خدایی ماندن و سعی برای جلب رضایت خدا ... دو ماه سعی م دادی که بفهمم ... سعی م دادی که سعی کنم و بفهمم ! شاید!  ... یک ماه مناجات شعبانیه را هدیه ام دادی و در یکی از عمیق ترین و شیرین ترین تجربه های زندگیْ م ، بردی مرا نشاندی روبروی گنبد حضرت امام رضا علیه السلام ... یک ماه ابوحمزه ثمالی در گوشم زمزمه کردی که به اینجایی برسم که جواب بگیرم این سوالم را که ؛ این همه سعی برای خوبی که می کنم ،‌ پس چرا هنوز و گاهی حالم خوب نیست ؟ ... و این سوالم را که ؛ از چیست این همه شائبه هایی که در دلم هر روز پررنگ و کمرنگ می شود درباره ی درستی یا نادرستی تصمیم ها و کارهام ؟ ... این همه دغدغه برای اینکه نکند راه به خطا برده ام و بی خبر مانده ام ؟ ... همه ی اینها را نوشته ای در دعای ابوحمزه ... گفته ای برام همه اش را ... خیلی کم خوانده ام و شنیده ام این دعا را ... هر بار هم آب در هاون کوبیده ام انگار ... شاید باید به نتیجه ی پُست قبل می رسیدم تا هدیه ی تازه ای بدهی مرا ... حتی گرفتن اشاره ها هم به اراده ی توست ... سحر امروز نشانم دادی ... نشانم دادی که نمیدانم و یادم رفته است هر چه داده ای و میدهی برای چیست و هر چه میگیری برای چه! ... خواهر گفت دعای ابوحمزه را خوانده ای؟ ... آنجاش که می گوید ؛ خدایا مرا چه شده است که هر بار سعی کرده ام خوب باشم ،‌ نشده است ؟! ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای پروردگار جهانیان ! ... خدایا ، من هر زمان پیش خود گفتم که دیگر مهیا و مجهز شده‌‌ام و برخاستم برای خواندن نماز در برابرت و با تو به راز پرداختم ، تو بر من چرت و پینکی را مسلط کردی در آن هنگامی که داخل نماز شدم ... و حال مناجات را از من گرفتی در آن وقتی که به راز و نیاز پرداختم ...

مرا چه شده است که هرگاه با خود گفتم باطن و درونم نیکو شده و نزدیک شده از مجالس توبه‌کنندگان مجلس من ، گرفتاری و پیش آمدی برایم رخ داده که پایم لغزش پیدا کرده و میان من و خدمتگزاری‌ات حائل گشته ...

ای آقای من ، شاید مرا از در خانه‌ات رانده‌ای و از خدمتت دورم کرده‌ای ... یا شاید دیده‌ای سبک شمارم حقّت را پس دورم کرده‌ای ... یا شاید دیده‌ای از تو رو گردانده‌ام پس خشمم کرده‌ای ... یا شاید مرا در جایگاه دروغگویانم دیده‌ای پس رهایم کرده‌ای ... یا شاید دیده‌ای سپاسگزار نعمت‌هایت نیستم پس محرومم ساخته‌ای ... یا شاید مرا در مجلس علما ، نیافته‌ای پس خوارم کرده‌‌ای ... یا شاید مرا در زمره غافلانم دیده‌ای پس از رحمت خویش بی بهره ام کرده‌ای ... یا شاید مرا مأنوس با مجالس بیهوده گذرانم دیده‌ای پس مرا به آنها واگذاشته‌ای ... یا شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی پس از درگاهت دورم کرده‌ای ... یا شاید به جرم و گناهم کیفرم داده‌ای ... یا شاید به بی شرمی‌ام مجازاتم کرده‌ای ...

 

ــــــــــــــــــ

این همه دلیل هست و بود که یکی یکی برشمرده بودیشان برای فهم ِ علت ِ دور شدن خوبی ها از من! و دور شدن ِ‌من از خوبی هات ... و من هنوز و هنوز و هنوز هم درگیر خویشم!!! ...

ـــــــــــــــــ

پس اگر از من بگذری پروردگارا ، بجاست ... چون بسیار اتفاق افتاده که از گنهکاران پیش از من گذشته‌ای ... زیرا کرم تو پروردگارا برتر از کیفر کردن تقصیرکاران است ... و من پناهنده به فضل توام ... و از ترس تو به‌ سوی خودت گریخته‌ام ... و درخواست انجام وعده‌ات را دارم در چشم پوشی از کسی که خوش گمان به تو است ...

خدایا تو فضلت وسیع‌تر و بردباری‌ات بزرگتر از آن است که مرا به کردارم بسنجی یا اینکه مرا به خطایم بلغزانی ... و چه هستم من ای آقای من و چه ارزشی دارم؟ ... مرا به فضل خویش ببخش ای آقای من ... و بر من با عفو خود نیکی کن ... و با پرده پوشی‌ات بپوشانم و ... درگذر از سرزنش کردنم به بزرگواری ذاتت ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ کنار مناجات شعبانیه و ابوحمزه ... تمام این مدت برایم از مناجات خمس عشره صحبت کردی ... از مکارم الاخلاق گفتی ... از دعای سحر و سمات ... از زیارت امین الله ... از جامعه کبیره ... از زیارت عاشورا و دعای کمیل و معراج و مناجات امیرالمؤمنین ... برایم کتاب خریدی ... منتهی آمال را ... هر قدمی که برداشتم دنیایی از زیبایی پیش رویم آماده کرده بودی ... ریز ریز بهم یاد دادی که باید بیشتر بخوانم و درست بخوانم ... و درست فکر کنم ... از یک جایی به بعد که غرق خوبی هات کرده بودی َم ، مدام فکرم شده بود اینکه چقدر من خوبم ! ... چقدر خدا مرا دوست دارد! ... یادم رفت که خوبی همه تویی ... یادم رفت آن وقت هایی را که بــِهـِم می گفتی خوب باش و من "چَشم"ی ناخالص می گفتم ، نه از عمق وجودم! نه از تَه ِ فلبم! ... یادم رفت همه چیز خیلی ساده شروع شد ... با زمزمه ای ساده و آرام و خالص از یک دعای آرام و خوب که یکی از بنده های خوبت را فرستاده بودی برایم بخواندش ... یادم رفت تو مرا شروع کردی ... یادم رفت و شدم این آدمی که هر چه تندتر دنبال خوبی هات می دوید دلش آشوبتر می شد ... آرام نداشت دیگر ... آرامشی را که بــِهــِش داده بودی ، گم کرده بود ...

الهی! ... دیدی غَـرّه شده ام ... دیدی همه نشانه هات را ندید گرفته ام ... دیدی که چشم بسته ام بر هر چه خوبی که برایم فرستاده ای ... و صبوری کردی با دلم ... ذره ذره و بند بند و آرام آرام برام روشن کردی تاریکی و نادانیم را ... الهی! ... این ذره ای را که "هیچ ِ مغرور ِ تاریکی" بیش نیست ، ببخش! ... ببخش غرورش را برابر عظمت ِ پروردگار خویش ... ببخش جهالت و تاریکی ِ‌ دلش را ! ... ببخش ادعاش را در مقابل صبر پروردگار خویش ! ... ببخش که هر چه صبر کردی ،‌ او به پای خویی خود نوشت ... دریغ مکن از من/از ما  ... فضلت را ...

+ الهی ! ... میدانم ... باید "ندبه" بخوانم! ... میدانم! دوست داری که ندبه بخوانم !... عطا کن به من فرصتش را در طلوع عید فطر...




+ برچسب‌ها : ابوحمزه ثمالی, رمضان, عشق, صدای ذهن
سوال / بحث / نتیجه
جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

سوال :

آیا این همه چیزهایی که من فکر می کنم حتماً باید برای رضای خدا کنارشان بگذارم ... کنار گذاشتن شان واقعاً باعث رضای خداست ؟

ـــــــــــــــــــــ

بحث :

+ فکر می کنم ... به وقتهایی که کنار گذاشتن ِ یک چیزی ، درست مثل ِ وقتهای بودن و داشتنَش آرامش را از آدم می گیرد ... شاید هم بیشتر یا حتی خیلی بیشتر از وقتهای بودن و داشتنش ... به این فکر میکنم که پس احتمالاً مشکلْ ، یا راهِ حلْ ، "بود و نبود" ِ آن چیز نیست ... به این هم فکر میکنم که قطعاً چیزی که باعث "عدم آرامش" می شود موردِ "رضای خدا" نبوده و نیست ... حالا میخواهد "بود" ِ یک چیز باشد یا "نبود" ِ آن ! ... فرقی ندارد ...

+ البته اینها درباره آدمی ست که فکرش درست کار میکند ... وگرنه آدمی که فکرش زیاد بی راه می رود که همیشه ی همیشه هم آرامش و عدم آرامشش ، منطبق بر رضا و عدم رضای خدا نیست ...

ــــــــــــــــــ

نتیجه :

من آیا فکرم درست کار می کند ؟! ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای دوست :

الهام جانم! ... اس ام اس شما ، بنده رو رسماً نابود کرد !!! ... دیر وقت بود نمی شد جواب بدم  ... حسّم رو بعداً از اینجا بخون ... همیشه اعتقادم این بوده که تو بهترین دوستی هستی که من تو عمرم داشتم ... اگر حال خوشی هست ... اگر حس خوبی توی زندگی من هست ... یکی از آدمایی که نقش ِخیلی مؤثری در ایجادش داشتن خود ِ خودت بودی و هستی ... با این وجود ِ قشنگ و نازنین ت ... خدا "الهامـ ِ‌ دوست" و دوستی ِ خوبش رو از من نگیره ... میشه یادت نبوده باشم ؟؟ ... میشه ؟؟ ... بمون با دلم ،‌ تا همیشه ! ... و ... دعام کن ... خیلی ...

+ چندتا آیکن و شکلک خاص ِ خودت! :) ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, سوال, الهام
شب ِ قدر / دختر ِ‌داستان ِ من
پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

ارغوان مشهد است این روزها ... خیلی دلم شب قدر ِ مشهد میخواست من هم ... برای همین برنامه ریختم و نزدیک ترین جایی که می توانستم حس کنم کنارش توی آن فضا هستم برای آخرین شب قدر انتخاب کردم ... حرم دعبل خزاعی که شاعر اهل بیت بوده است در زمان امام رضا علیه السلام ... خیلی دلم به حرمش نزدیک شده است تازگی ها ... از وقتی فهمیده ام امام رئوف پیراهنشان را هدیه داده بودند به ایشان ... و از وقتی فهمیده ام آستین لباس حضرت را برای کفن خویش اختیار کرده اند... همش دلم به حرمشان نزدیکتر می شود ... داستان دارد این پیراهن ... و داستان دارد اینکه چرا فقط آستین لباس حضرت ، کفن ایشان شده است ...

با مادر ، رفتیم و نشستیم درست روبروی گنبد مخروطی شکل حرم دعبل ... روبرویمان باغچه ای چمن کاری شده بود و دوتا درخت دو طرف کادر ِ چشمهام ، گنبد مخروطی را همراهی می کردند ... جای خوب و با صفایی بود ... هر چه بگویم کم گفته ام ... ابوحمزه خواندیم با هم ... جوشن خواندیم ... قرآن بر سر گرفتیم ... دلمان لرزید ... دانه ی تسبیح گذراندیم بین انگشتهامان ... حال خوشی بود ...

+ به ارغوان اس ام اس دادم ... جا باز کن برایم ، می خواهم کنارت بنشینم ... نمیدانم کدام صحن نشسته بود ... جواب که داد اشک پشت پلکهام دلْ دلْ میکرد که بزند بیرون از چشمهام  ... نوشته بود بیا پل بزنیم از حرم امام رضا علیه السلام تا حرم دعبل ... نوشته بود الهی العفو ...  نوشته بود خیلی دعام کن ... توی همان حال خوب ... فهیم و صالحه را هم دعوت کردم کنارمان بنشینند ... دلی ... نشستیم و تا سحر ، چهارتا دل توی سینه ام می تپید ... چهارتا دل که از قلب همه گنجشک ها هم بی قرارتر و تندتر می زد ...

ـــــــــــــــــ

شمال خوزستان این چند روز پر شده از یک جانورهایی که در زبان محلی به آنها چِنْج می گویند ... همان جیرجیرک است در واقع ... توی اخبار هم اعلام کردند حتی ...از بس زیاد بودند که نمیشد اعلام نکنند ... تمام مدتی که نشسته بودیم توی حیاط حرم دعبل ،‌ از سر و کولمان بالا می رفتند این جانورهای ریز و درشت ... بساطی داشتیم باهاشان ... کمی غفلت کافی بود تا یکی دوتاشان از گوشه آستینی یا از یک گوشه کناری بروند توی لباس آدم ... یکی از خصلت های مردم اینجا این است که ، آدمهایی هستند که به همه چیز عادت دارند ... همه اتفاقات جوّی براشان عادی ست ... از آسمان سنگ هم ببارد تعجب نمی کنند .. میگویند خب خوزستان است دیگر! طبیعی ست این چیزها! ... نمیدانم امسال چرا این همه جک و جانور زیاد شده است ... گرد و خاک هم کم شده البته ... شاید بارانهای شدیدی که اواخر بهار بارید بی تاثیر نبوده توی این زنده شدن محیط ... و اینکه فرصتی پیش آمده تا جیرجیرکها بیایند و حمله کنند به مزارع و  باغ ها و خانه ها ...

ـــــــــــــــــ

+ دختر داستان ِ‌من ،، قرار بود درباره ی قصهْ واریْ باشد که این چند روز توی ذهنم شکل گرفته است ... پیش نویسش کردم ... شاید یک روز که دلم خواست ، منتشرش هم کردم ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, شروع, داستانک
صدای ذهن
چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

این روزها یک چیزی را عمیـــق فهمیده ام ...

آدمها وقتی با هم خوب نباشند ، وقتی با هم صادق نباشند ، وقتی با هم رو راست نباشند ... خدا از هم می گیرَدِشان ... آدمها وقتی خوب نبودنشان با هم ، از یک حدّی گذشت ... خدا از هم می گیرَدِشان ... من نمیدانم این "گرفته شدن" دقیقاً از کجای ِ "خوب نبودن"ـمان شروع می شود ... من نمیدانم این اتفاق چقدر می تواند بد یا حتی شاید هم خوب باشد! ... اما شاید دیر شود گاهی ... خوب باشیم با هم ...

ـــــــــــــــــ

+ خیلی بند و تبصره و ماده الحاقی دارد ... اما ... فقط ... خوب باشیم با هم .

+ من تا اینجایی که الان هستم ... بلد نبوده ام ... تو ... آیا ... بلدی ؟! ... یادم می دهی ؟! ...

 

ــــــــــــــــــــ

+ شعبان بود ... همین که دور شدم ... همین که کمی گذشتم ... مرا به خودتان نزدیک کردید ...

+ رمضان است ... حالا که دلی تر دور شده ام ... چرخیدن در مدار ِ نزدیکتری بــِهـِم بدهید ... امشب که شب 23 رمضان است ... دستم بلند است و عوض این گذشتن هایی را که میدانم شما دوستشان میدارید طلب می کنم ... خودخواهانه! ... و میدانم این خودخواهی را هم دوست میدارید .

+ الهی العفو ... برای تمام گناهانم ... الهی عفو کن همه بندگانت را امشب ... دریاب مسلمانانت را

+ اللهم عجل لولیک الفرج .




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, دوست, حکمت
این یکی یک خاطره س ...
جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

چه مسیر سخت و طولانی پشت سر گذاشتم ... خیلی سخت بود ... هیچ سختی ای نداشت ها ... ولی خیلی سختم شد ... سختی در من نشسته بود و روی همه لحظه هام دست می کشید ... مثل یه دوی ماراتُن بود با کیلومترها مسیر ناشناخته ، پر از پستی بلندی های ریز و درشت ... چقدر دویدم خدا میدونه ... حتی خودمم نمیدونم چقدر دویدم ... خودمم یادم رفته از اول تا آخرش چی گذشت ... اما خدا میدونه ... خیلی طولانی بود ... گاهی نفَس تمام کردم و به هِنّ و هن اوفتادم ... گاهی زیر زانوم خالی شد و زمین خوردم و تمام جان ِ زندگیم خاکی شد ... چقدر خدا دستم رو گرفت و بلندم کرد و خاک از تنم گرفت فقط خودش می دونه و من نمیدونم! ... دنبال خودم میگردم بین این همه آدم ... مثل خیلی ها ناله هام رو کردم قبلاً ... خیلی وقتها صبوری هم کردم ... بعضی جاها خیلی سختم بوده اما شکر کردم ... اما هنوز خیلی وقتها ، بیشتر وقتها خودم رو می بازم ... هنوز گاهی زیادی مینالم ... زیادی بی قرار می شم و صبر از کف میدم ... و هنوز خیلی وقتها یادم میره شکر کنم ... مثل دیروز ... مثل دیشب ... دلم روشنه ... دلم روشنه که نمیذاری دیشبم مثل دیشب بمونه ... کمی دور میشم و از دور خودم رو نگاه می کنم ... کمی غرق میشم تا دوباره یادم بیاد خوب و سالم نفَس کشیدن چه ارزشی داره ... میدونم که حواست هست که چیزهایی رو که پشت سر میذارم چقدر برام عزیز هستند و چقدر دلتنگشون میشم و چقدر دلم میخواد برگردم به سمتشون ... فقط یک چیز می خوام خدایا ... فرصت برگشت و جبران دیشب و دیشب هایی که هستند و هنوز هم خواهند بود ... الهی ، این ترس تنها شدن رو از من بگیر ... وجودم رو لبریز کن از خودت تا بتونم کنار بنده هات آرام بنشینم ... آرام حرف بزنم ... آرام بخندم ... آرام گریه کنم گاهی ... دستگیرم باش ... خدایا طلب کردن اونچه تو برای من میخوای ... چیزهایی که ممکنه سخت باشن برام و من رو در رنج بندازن ،‌ و صبر کردن بر این سختی ها و ننالیدن از رنج ها خیلی کار سختیه ... میخوام گاهی که به خودم سختی میدم واقعاً برای تو باشه ... تا بشه که از کشیدن بار دشواریش احساس رضایت کنم ... تا بشه که چراغ دلم رو روشن نگه دارم ...

ـــــــــــــــــــــــ

+ یک دوست خیلی خیلی شیرینی دارم اینجا ... امروز با کامنتی که برام فرستاده بود بی نهایت دلم رو شاد کرد ... دنیاهای متفاوتی داریم ... دنیاهای دور ... دنیاهای نزدیک ... این دوست امروز برای من مثل فرشته بود ... همیشه فرشته ست ... اما امروز فرشته ی خاصّ من بود ... یک دنیا زیبایی برام هدیه آورد ... یک دنیا محبت توی کامنتش بود ... قشنگی زندگی به همین فرشته هایی هست که همیشه هستند و وقتی کار دلت لنگ میزنه انگار خدا اونا رو می فرسته که بیشتر بال بزنند و عطر خوش بالهاشون بیشتر پخش بشه توی صفحه ی زندگی آدم ... عزیز دلم ... تو که منو می خونی ... تو که قشنگ میخونی همه خوبی و بدیهای من رو ... ممنونم از هدیه ت ... برای هر یک و دو و سه و چهارش بی نهایت متشکرم ،‌ خیلی زیبا بودند ... و تو یک هنرمندی ... از خدا میخوام همیشه همینطور قشنگ و شیرین و لطیف باشی ... تو از اون آدمهایی که از کنار هرکسی رد شدی برمیگرده تا ببینه این کدوم گل خوشبوی عالمـِ خدا بود که گذشت ... برات عشق آرزو میکنم ...

+ این پست باید تصویر خیلی خیلی زیبایی داشته باشه ... :)




+ برچسب‌ها : خاطره, صدای ذهن, دوست
خسته / خیلی خسته / مثل حالا ...
دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

هر وقت خیلی خسته می شوم چشمهام را می بندم و

به /تو/ فکر می کنم ...

 

 

ــــــــــــــــــــ

 

هر روز ... هر شب ...

دست این ذهن و فکر و احساسی را که بهم داده اید می گیرم و ...

آنقدر راه می برمشان توی کوچه پس کوچه های باید و نباید ِ روزگار تا خسته می شوند

بعد برمیگردم پشت سرم را نگاه می کنم و میگویم خدایا خسته ام ... عنایتی!

آنقدر بــِهـِم داده اید که بفهمم پای ِ کار از پیش خودم است که لنگ می زند

خدایَم!

بیشتر /سهم از فهم/ بدَهیدَم تا داده هاتان را برندارم و بیراهه رَهْ ببرَم و خسته شان کنم ...

 

 *** من ،، لحظه هایی را که باید!

میگذارم پای چیزهایی که نباید ! ... ***

 ـــــــــــــــــ

 //. پلک روی هم میگذارم و به /تو/ فکر می کنم ... آرام نمی شوم ...

چشم باز می کنم و دوباره می بندم ... عمیــق تر به /تو/ فکر می کنم ...

به تو که مثل شبنم نشسته ای روی برگ تمام شمعدانی های عالم ... به تو که عطر وجودت همه جای زندگیْم را پر کرده ...

آرام تر می شوم از آرام ... .//




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, عشق, دوست
به جهت ِ‌ دوست ِ قدیم
سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

یک پست ِ خاصِّ موقّت ِ همیشگی

برای الهام

ـــــــــــــ

لبخند

 




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, دوست
Ultimatum
سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

ته تهش این است که اعتراف کنم و بگویم اشتباه کرده ام دیگر ... نیست؟! ...

نه! ... ته ِ تهش این است که وقتی من گفتم اشتباه کردم ، تو می بخشی ام و من آرام می شوم و می روم کنار باغچه ی دلم می نشینم و خاک گلدانهای شمعدانی م را عوض می کنم ... و تو از پشت پنجره ی آسمانت به من نگاه میکنی ، با همان لبخند همیشگیْ ت که هول ِ شیرین و شور انگیز می اندازد توی دلم ... با همان نگاهِ زیبایت که گرمای خورشید در آن موج می زند ... و دلخوش می شوم من!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر احساس خستگی می کنم ... نه از پا افتادگی  ... فقط خستگی ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ اعتراف کردن به مشکلات ، پیش آدمهایی که کاری از دستشان بر نمی آید هیچ لذتی ندارد و خیری نمی رساند به آدم ...

+ خِـیــْر در سعی و تلاشی ست که باید داشته باشم و ندارم ..

+ یکبار دیگر ... فقط یک بار دیگر به جای دست جُنْبانْدَنْ ، شکایت بُردم پیش آدمهایی که در کار خودشان هم مانده اند (تو بگو حتی در حدّ یک ناله ی ضعیف!)  ... هر چه دیده ام از چشم خودم دیده ام ...  چنان از خودم بروم که یادم نیاید فاطمه نامی بود و خبطی کرد ... وقتی خودم را گذاشتم و رفتم ، آن وقت دستم می آید که یک مَنْ فاطمه چند کیلو حلّاج است!

+ بله! با همین خشونتی که گفتم !

+ یعنی به نظرم آمده کسی کاری از دستش بر می آید؟ ... آن هم وقتی میدانم و میدانم که چاره ساز فقط خداست ... ؟؟

+ لابد افتخار هم می کنم به خودم که از پا افتاده نیستم و فقط خسته ام!!! ... ؟؟ ... هــِهْ!!!

ــــــــــــــــــــ

+ کاری ندارد گل کاشتن ... کافیست گُلْ نقش ِ دیوار خانه ات را بگذارم بالای گلدان دلم ...اگر بینا و شنوا و متفکر و عاقل باشم ...


+ من حتی می توانم پشت همه درهای قفلْ زدهْ شدهْ هم شمعدانی بکارم و منتظر بنشینم تا آفتاب از بالا آرام آرام پایین بیاید و بتابد بر آنها ... تا گل دهند ... می توانم!





+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره
می کُشد مرا ...
یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

می دانم که می دانی چقدر تماشای مسابقات والیبال را دوست داشتم ، دارم ... یادت که نرفته؟هان؟ ... کاش می شد شادیْم را باهات قسمت کنم ... چقدر دلم برایت تنگ است ... می دانی ؟ ...

ــــــــــــــــ

+ چقدر دلم برایت تنگ است ... می دانی؟ ... برای اینکه بایستیم دو طرف یک زمین والیبال ِ بی تور و بی تماشاچی با هم بازی کنیم ... برای اینکه تو از آن طرف پاس بدهی من ... برای اینکه من از این طرف توپ را بخوابانم روی ساعدت ... تو خوشت بیاد از بالا پریدن ِ‌ من ، بخندی ... من خوشم بیاید از خندیدن ِ‌تو ، بخندم ... آآآآخ که چقدر دلم برایت تنگ است ... میدانی؟ ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن
صدای ذهن
جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢ ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

+ وقتهایی که هَدَرْ می روند ... مثل جریانِ نرمـِ آبی تصفیه شده از یک شیلنگ رها شده زیر یک تیر چراغ برق چوبی ِ پوسیده در کوچه ای سوت و کور و بی رهگذر در غروبی رو به تاریکی ....

+ صدای قدمهای دخترکی که بی خیال و خام از کنار جریان نرمـِ آب میگذرد ...

ــــــــــــــــــ

+ ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره
پایان نامه ی لجوج ِ سرسخت!
سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

دیروز نشستم کلی با پایان نامه م حرف زدم بلکه دست از این کارهاش بردارد ... بهش گفتم بچه جان اینقدر اینجا نایست کنار جاده خطرناک است ... خدای نکرده یک کامیونی چیزی می آید و از روی قیافه ی مبارکت میگذرد ... یا تاکسی بگیر برو یا از همین کنار پیاده و آرام ادامه بده بلکه برسی به آن جایی که میخواهی ... تازه دروغکی بهش گفتم اینجایی که ایستادی کلاً توقف ممنوع است ... اما هیچ به خرجش نرفت که نرفت ... منم قاطی کردم ... بهش گفتم یالا برو گوشه اتاق سرپا بایست .... نمیدانی با چه مظلومیتی رفت و آنجا ایستاد ... راستش اول کمی دلم سوخت برایش ... اما بعدش در نهایت سنگدلی ِ ظاهری ، انگشت اشاره ام را به سمتش دراز کردم و گفتم .... تو! تو! تو! بچه ی خیلی بدی شده ای ... اصلا حرف من را گوش نمیدهی ... دوستت ندارم! دوستت ندارم! دوستت ندارم ... آنقدر تکرار کردم و بهش گفتم دوستت ندارم! که طفلی همانجا که ایستاده بود ، نشَست ... زانوهاش را بغل گرفت و دیگر تکان نخورد ... راستش را بخواهی! ... طفلکی مُرد ... من کشتمَش؟! ... نخیرم! من گردن نمیگیرم این اتهام را ... من فقط یک کوچولو دعواش کردم ... باور کن خودش مُـرد ...

ــــــــــــــــــــــــ

+ به من چه! ... این خودش جوگیر است ... توی دنیا پر است از آدمها و چیزهایی که من دوستشان ندارم ... ندیدم یکیشان بیفتد بمیرد ... این جو گرفتش ... باور کن!

+ تازشم ... خودش میدانست من در واقع خیلی دوستش دارم!... پس چرا مُرد واقعاً ؟!!متفکر

+ از دیروز همینجور دارم به پیکر چمباتمه زده ی بی جانش نگاه می کنم و مدام بررسی میکنم ببینم کدام راه اِحیا کردن برایش جواب می دهد و می تواند زنده اش کند ...

+ من می دانم دردش چیست ... دلش بدجور میخواهد من و خودش نمونه شویم!  .... یکی بیاید اسم من و این پایان نامه ی لجوج ِ سرسخت را ببرد در گینِس ثبت کند بلکه این هم خیر ِ سرش ، از ذوق ِ گینسی شدنمان دوباره جان بگیرد ! ... مناسبتش هم باشد پایان نامه ای که با نویسنده اش لج کرد ... فکر کنم عنوانش به اندازه ی کافی به درد ثبت در گینس بخورد ...

+ والا! گیری افتاده ام با این 4 تا برگه ی بی سر و ته! ...

+ پایان نامه جان! ...  حالا تو هی سرسختی کن و اذیت کن مرا ! ... من که میدانم آخرش یک روز اینجوری از ذوق ِ تمام شدنت دستم را توی هوا بالا خواهم برد و تکان تکان خواهم داد ... یکجوری که انگار شاخ غول را شکسته باشم ... یا فیل هوا کرده باشم ... یا هر چیزی دیگر شبیه اینها ... حالا تو هی سر ناسازگاری بگذار و بردار با من!




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره
گنجشکی کبوترانه میخواند ...
شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار ( نظرات )

... دلم میان کمــندش به دامْـ افتاده ست  ... کبـوترانه به پای امام افتاده ست ...

ـــــــــــــــــــــــ

خوابم نبرد ... خوابم نمی برد دیگر ... تا چشمم به گنبد طلایت نیفتد خواب نمی آید به این چشمان خسته ام!

/. چشمهام از من منتظر ترند ./

ــــــــــــــــــــــــ

یک گوشه ای از این دنیا ، یک نفر هست که من مدیونش هستم برای حس خوبِ این روزها و ماهها و سالهایم ... یکی که خودش هم فکر می کند هیچ کار خاصی نکرده ... اما همین وجود ِ‌"خوبْ نگهْ داشتهْ شده" اش ،‌ این تلاشی که برای خوب بودن و خوب ماندن در او می دیدم ، آنقدر در زندگی ام تأثیر داشت که دورم کرد از هر چه باید دور می شدم و نزدیک کرد به خیلی از خوبی هایی که باید بهشان نزدیک می شدم ...

حالا که مسافرم و شب که بشود به شرط بقای عمر ، چشمهام به نور ِ ضریح آقا امام رضا علیه السلام روشن می شود ... دوست دارم یک گوشه ای برای این دوست خوب بنویسم که چقدر مدیونش هستم ... که چقدر قدردان خوب بودنش هستم ... که چقدر دوست داشتم بگویمش که وقتی بروم آنجا ، به یادش خواهم بود و برای امام تعریف خواهم کرد همه خوبی هاش را ... بگویمش که برایش آرامش دنیا و آخرت را میخواهم ... دوست داشتم بگویمش که در زندگی من رنگ ِ فرشته ها یعنی همان رنگی که او پاشید ... دوست داشتم بداند برایش از خدا تمام خوبی های دو عالم را می طلبم و دوام خوبی هایش را به دعا از امام خواهم خواست ... نشد به خودش بگویم ... اما میدانم ،‌ مطمئنم خدا همیشه حرفهای خوب را به گوش آدمهای خوب می رساند ... اینجا می نویسم که به گوشش برسانند ، فرشتگان خدا ... که کسی سپاسگزار ِ بودن و هماره خوب بودنش هست و خواهد بود ... برای همه ی وقتهایی که گفت روبروی گنبد دعایت می کنم ... برای تمام وقتهایی که گفت بعد از بعضی نمازها و دعاها به یادت هستم ... برای تمام وقت هایی که به زبان ِ بی زبانی به دوستی با خدا دعوتم کرد ... برای تمام وقتهایی که بودنش باعث شد ، خدا را بیشتر و بیشتر و بیشتر بخوانم ... برای تمام وقتهایی که جای خالی بهترین ِ‌ عالم ،‌ مولا صاحب الزمان را برایم هجی کرد ... برای تمام وقتهایی که سلامم را جواب گفت و من صدای سلام فرشته های خدا را می شنیدم به پاسخش ... میروم و آنچه را برایم یادآوری کرد به امام خواهم گفت  ... و خواهم گفت برای همه ی این وقت ها سپاسگزار هستم ... و اجری را که در توان من نیست پرداختش ،‌ از امام برای او طلب خواهم کرد ...

ـــــــــــــــــ

+ نمیدانم چه شد که شعبان امسال زندگی ام خوش رنگتر از همه ی ماه ها و سالها شد ... همه ی دنیا شیرین شده است ... با تمام سختی هاش ... دوست دارم از این حال خوب ذخیره کنم برای روزهایی که در آینده خواهم داشت ... برای روزهایی که شاید باز هم دور شوم به خبطی ،‌ خطایی ،‌ گناهی ... دوست دارم بنویسم تا یادم بماند این حس ِ خوب ... یادم بماند خوبی چیست و کجاست و از کدام سو زودتر می شود به آن رسید ... دوست دارم تمام این لحظه های خوب را برای همیشه نگه دارم ... برای ابد ...

/ معبودا، اگر خواری مرا خواسته بودی راهنمائیم نمی کردی، و اگر رسوائیم را می خواستی تندرستیم نمی دادی /

/ معبودا، به من دلی بخش که مشتاق مقام قرب تو شود، و زبانی که صدقش به سوی درگاهت بالا رود، و دیده‌ای حقیقت‌بین که به تو تقرب جوید/

/ معبودا، مرا در شمار دوستانت قرار ده، همانها که به فزونیِ دوستی‌ات امید بسته‌اند/

إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَیْکَ

معبودا ، مرا به کمالِ گسستن [از خلق] و پیوستن به خودت رسان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ الهی! ظهور دردانه ی عالمـِ هستی را هر چه نزدیک تر بفرما ...




+ برچسب‌ها : صدای ذهن, خاطره, زیارت, مناجات شعبانیه