من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

خواب خوشی بود ... خدا رحمتم کند

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ ... اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَمیرِالْمُوْمِنینَ




:: برچسب‌ها: اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْن // وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن // وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْن // وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن

همه آرزویم اما .. چه کنم که بسته پایم ...
شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

 "سفرت به خیر اما، تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه‌ها، به باران،

برسان سلام ما را."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرزو و حاجت آرام دلم بود که داشتم بهش می‌گفتم؛ زیارت می‌روی دعا کن، برای آنچه که دلم خواسته، و باید! .. گفت: حتما، ان شاالله .. صدای زنگ در خانه آمد و پسرخاله‌ای با "کی مسافر می‌شود؟" گفتن‌های نشسته توی چشم‌هاش .. و "من!من!" گفتن‌های سر به زیر و بی‌صدای دلی بی‌تاب .. و حیرتم از اینکه "چه شد؟! هنوز دو دقیقه هم نگذشته بود" .. نرفته بود هنوز! ... می‌دانی؟! .. به گمانم آدم از لحظه‌ای که قرار می‌شود به مسافر شدنش،‌ زائر است و دعاش مستجاب! .. دلم خیلی خوش شد، خندیدم.

عصر پنجشنبه آمده بودم سر گذاشته بودم روی پاهات و آرام بهت گفته بودم: مرا ببخش و راضی باش ازم. محتاج رضایتت هستم ... برگشته بودم خانه و فکر کرده بودم؛ یادش مانده دوست، که دعام کند؟ خدایا به دلش بینداز این دَم ِ غروب پنجشنبه و شب جمعه‌ی عظیم، یادش بیاید و خواهش دلم را بگوید به امام .. دلم خواسته بود و باز صدای زنگ در خانه آمده بود و پسرخاله‌ای که "مسافرها، بدهید پاسپورت‌هایتان را" .. کسی پاسپورتم را داده بود دستش و من فقط نگاه کرده بودم .. به جابجایی پاسپورت توی دستها.

+ نگفته بودم این باورم را که برات کربلای عجم حتماً باید از مشهد بگذرد ... نگفته بودم، چون قهر کرده بودم بابت اتفاق لحظه‌ی آخر .. بابت صدای فریاد زائری از پشت گوشی تلفن، که قلب ملتمسم را هزار پاره کرد و پاره‌هاش جلوی چشمهام ریخت کف بیمارستان،‌ در آن شب زمهریر! ... پاره‌های قلبم ریخت کف تمام بیمارستانهای دنیا و ماند همانجا، تا ابد زیر قدمهای بی‌قرار همراهان تمام بیمارهای رفتنی ... چه می‌گفتم؟! .. قهر کرده بودم؟ ... گفته بودند؛ برویم مشهد زیارت. می‌آیی؟ .. دو پام را گذاشته بودم روی دل داغ و جگر سوخته‌ی خودم و گفته بودم: مشهد؟! نه! سیلی‌خور ِ مهربانی‌های آقا را چه به پابوس رفتن؟! من فقط دلم کربلا می‌خواهد ... قهر کرده بودم و هی دلم تنگ‌تر شده بود و هی رفته بودم در ِخانه‌ی خواهر معصومشان نشسته بودم که؛ قهرم! قهرم! آشتی‌ام بدهید! دلم تنگ شده! باید بروم! غلط کردم! شما را به خدا! آشتی‌ام نمی‌دهید؟! ..

+ هنوز ویزا ندارم. شاید اصلاً هم قرار نباشد داشته باشمش .. اما آن وقت که اجازه دادند واسطه پشت واسطه اختیار کنم، همان‌وقت که دستم را گرفتند و گفتند؛ اول بیا اذن دخول بخوان، همان‌وقت که اجازه دادند ساعت‌ها مقابل پایشان بنشینم و با چشم‌های بسته شبکه‌های ضریح معصومه‌‌ی معصومشان را به هوای آرزویی به هم ببافم، خیالم از بابت برات کربلایی که برای من نیست، راحت شد ... همان‌وقت که به جای وطن، سر از صحن و سرای دختر و خواهر و عمه‌ی اولیای الله در‌ آوردم .. بی که اراده کرده باشم.

شنبه 24 آبان 93 ..00:20

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواب دیدم ..

از مقابل درب هشتم گذشتم .. خلوت بود .. باران بود .. سوز بود .. باد، پَر چادرم را می‌برد سمت صحن امام رضا .. دعای کمیل بود یا زیارت عاشورا؟ .. نمی‌دانستم رسیده‌ام یا نه .. شهر بوی غربت می‌‌داد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

26 آبان .. 04:00

+ من سفر این شکلی دیده‌ام .. از نزدیک .. سفری که قبلش خدا موجی راه بیندازد بین آدمها .. آدمهایی در پهنه ی وسیع خاک ... موج راه بیفتند و آدمها را جوِّ موج بگیرد و با خود ببرد .. ببرد آنجا که تا مسافر وقت رفتنش برسد، توشه‌ی آخرتش پر شود از صلوات و حمد و دعا و ذکرهایی که خلق الله بی که بدانند واقعاً برای چیست، نثار مسافر دنیای باقی می‌کنند .. من، هم سفر را دیده‌ام ... هم موج را ... هم توشه‌ی پر بر دوش مسافر را .. از نزدیک .

+ خیلی‌ها نفهمیدند برای چه در دلشان حس کردند باید برای سلامتیش دعا کنند .. حتی نفهمیدند بعد از رفتنش برای چه آنجا جمع شده‌اند .. توشه‌ای بود حقِ مسافری، در کوله‌بارهای آدمیان،‌ به هر دلیل! .. خیلی‌ها نمی‌دانستند رفته‌اند تا عوض ِ دعاهایی را که کرده‌اند، با شنیدن روضه‌ی حسین بگیرند .. اگر شنیده باشند! .. تا بی‌حساب شوند شاید... حسابها همه باید صاف و پاک شود قبل از رفتنِ هر مسافر ..

+ حکم سفر وقتی صادر می‌شود که توشه کامل بشود .. چه حکمِ رفتن به یک سفر روی خاک باشد و چه حکم سفری برای همنشینی و همخوابگی با خاک ... توشه‌لازم است هر سفری .




:: برچسب‌ها:

زیارت ِ پنجم ... هوای اربعین
دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳ ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

قرار نبود قبل از زیارت خانم بروم مسجد بالاسر ... اما قبل از زیارت انگار باید از آنجا گذر می‌کردم ... و چه واسطه‌لازم بودند تک‌تکِ آرزوهای دلم ..

چند قدم مانده به ضریح، دستم را گرفت؛ دخترم! عزیزم! خانمم! این رو برام میخونی؟ ... به دیواری که با انگشت بهم نشانش می‌داد نگاه کردم: این وسطش نوشته الله جل‌جلاله و اطرافش اسامی ائمه اطهار رو نوشته .. بخونمشون؟ .. دستم را دوباره و محکمتر از قبل گرفت و برد روبروی دیوار کناری؛ نه! اینو برام بخون .. اذن دخول بود .. خواندم و همصدا با من خواند و خانم پیر دیگری هم کنارمان ایستاد به تکرار .. تمام که شد طوری تشکر کرد که آب شدم و در زمین فرو رفتم؛ با سوادی! قشنگ می‌خونی. فدای خوندنت ... دو تا پرنده در عمق چشمهاش بال گشوده بودند و بال بال می‌زدند برای پرواز. آنقدر خم شد که بال دوتا پرنده‌هاش کشیده شد پشت دستهام .. مات‌ِ ذوق ‌ِ دلش بودم آن‌وقتی که سر بلند کرد و ایستاد روبروم و گفت: یعنی الان می‌تونم برم زیارت؟ برم زیارت کنم؟ ... در ورودیِ رو به ضریح را بهش نشان دادم و گفتم: بله که می‌تونید عزیزجان. اذن دخول رو هم که خوندین. بفرمایین از این طرف، ما رو هم خیلی دعا کنید لطفا ... پرنده‌های بی‌قرار چشمهاش پر کشیدند سمت ضریح و جسمش را هم با خودشان بردند .. توی جمعیتِ کمی که آنجا جمع شده بود هر چه چشم گرداندم،‌ ندیدمش دیگر ...

دَم ِ برگشتن هم ... مسجد بالا سر ... خیلی‌ها آنجا بودند ...

+ بار قبل پرسیده بودم کجا بروم زیارت قبر آیت‌الله بهجت؟ .. گفته بودند؛‌ مسجد بالا سر ... نماز جمعه بود و دیر شده بود و نرسیده بودم و ناراحت شده بودم.

+ شب چهارم محرم که از مراسم مسجد دانشگاه برمی‌گشتیم پرسیده بودم؛ شما نمیاین بریم اون طرف؟ بچه‌ها ببینندتون دلشون خوشحال میشه .. گفته بودند؛‌ لاستیکای ماشین مشکل داره باید عوض شه. الان مقدور نیست تعویضش. پس هر سفری کنسل ... خسته شده بودم از اصفهان .. خیلی خسته شده بودم از اصفهان ... بلیت گرفته بودم برای عصر پنجشنبه .. صبحش گفته بودند؛ بلیتت رو پس نمیدی؟ بمون تا یکشنبه با هم بریم ؟ ... گفته بودم؛ پس من یک زیارت قم برم ... و بلیت وطن را با بلیت قم عوض کرده بودم ... جمعه‌اش حرم بودم ... برخلاف تصورم، ضریح شب خلوتی داشت آن شب. و هیئت و دسته‌های عزا در حیاط حرم شب عزای هفتمی به پا کرده بودند از زمین تا آسمان .. تا اذان صبح روبروی ضریح نشسته بودم. ضریحی که اطرافش آنقدر خلوت بود که می‌شد شبکه‌هاش را یکی یکی از آن فاصله با چشم شمرد.

+ و این اولین بار نبود که مرا به خود می‌خواندی .. اما سریعترین بار بود ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قشنگ می‌نویسد ... دلی ... از آنهایی‌ست که می‌توانم از لا به لای نوشته‌هاش خوب دوست داشتن را بیاموزم ... دیشب بود یا شب قبلش که پست‌های آخرش را خواندم و دلم تازه شد با حرفهاش ... بی‌هوا و بی که بدانم چرا، نظرات وبلاگش را باز کردم و خصوصی براش نوشتم؛ شاید یک روز همین نزدیکی‌ها بروم کربلا و برات از نزدیکی‌های حرمین یا زینبیه تسبیحی بخرم و یک روز دیگر با اینکه اصفهان را دوست ندارم به اصفهان بیایم و یک روز دیگرش بیایم محل کارت و سوغاتت را تقدیمت کنم(ان شاء الله). قبل‌ترها دوست داشتم با بعضی آدمها که نوشته‌هاشان را دوست دارم دوست شوم. حالا دلم می‌خواهد بهشان تسبیح کربلایی هدیه کنم ...

امروز از خاطره‌ای نوشته که مربوط به درمان دندان پسرکی عقب افتاده است ... اینکه سخت بوده براش و برای مادر و مادربزرگ پسرک هم ... و اینکه مادربزرگ پسرک بعد از سه روز به مطبش برگشته و یک جامهری با مهر کربلا و تسبیح فیروزه‌ای بهش هدیه داده ‌است ...

و نوشته؛ بر این باورم که بعضی محبت‌ها آدم را از نو زنده می‌کند ... !




:: برچسب‌ها: قم // زیارت

گـُل ِ بارون‌زده ...
شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

فارسی رو خیلی خوب صحبت می‌کرد، اما معلوم بود که اصالتاً عرب هست .. نشسته بود اون‌طرف سکو و من این‌طرف سکو .. از همون دور ازش پرسیدم: خوزستانی هستین که هم عربید هم فارسی خوب حرف می‌زنید؟ ... سر بچه رو از روی دست راست گذاشت روی دست چپ و گفت: نه، عراقی‌ام. ولی عمری توی اهواز گذروندم. خیلی وقته ساکن قم شدم. آقام اینجا درس می‌خونه ... بعد نگام کرد و یه جور با احساسی گفت: الان تو میگی اهواز، قلبم پَــر می‌کشه .. یاد خانمی افتادم که توی اتوبوس کنارم نشسته بود ... عروس اهوازیا شده بود و حالا تنها چیزی که از اهواز به یاد داشت خاطره‌‌ی روزگار بدی بود که اونجا گذرونده بود .. روزگاری که به طلاق ختم شده بود ..

یه لهجه‌ی خاصی داشت .. پیر بود .. پاهاش رو کامل کشیده بود و مُهر رو گذاشته بود جلوی پاهاش .. بهش گفتم؛‌ حاج خانوم قبول باشه .. باهام دست داد و انگشت اشاره‌ی دست راستش رو بوسید گذاشت روی پیشونی و چندبار پشت سر هم برام عاقبت بخیری خواست .. پرسید: مسافری؟ .. و سریع گفت: من مسافرم، مال دهاتم .. آدرس یکی از دِه‌های قم رو می‌داد،‌ سمت ِ اصفهان .. من بلد نبودم .. پرسید: از کجا اومدی؟ ... گفتم: خوزستان .. پرسید: همون‌جا که کوفتَنِش؟ .. گفتم: همون‌جا که جنگ بود ... گفت: آره،‌ منم همون‌جا رو میگم،‌ همون‌جا که کوفتَنِش .. چطور شد اون‌جا موندین؟ ...

مداح ندبه می‌خوند و من سریعتر از او دعا رو خوندم و بلند شدم رفتم صحن امام رضا .. صبح جمعه‌ای دلم ندبه‌ی جمکران خواسته بود .. برم می‌رسم؟ .. از در که بیرون می‌رفتم با خودم گفتم بذار قبلش برم توی این مغازه .. حاج‌آقا نشسته بود روی چهارپایه ته مغازه و به حرفای من و آقای فروشنده گوش می‌کرد .. می‌شناختمش انگار .. دیده بودمش شاید .. ولی نه توی قم .. یه جور خاصی آشنا بود برام .. سر صحبت رو باز کرد که: کجایی هستی؟ .. از خوزستان اومدم .. پرسید: چیه این؟ .. گفتم: سوغات کربلا .. کِی رفتی؟ ... اربعین ِ پارسال و عرفه‌ش هم .. از صداش معلوم بود ذوق داره، از ته دل گفت: ماشاالله! مکه و مدینه بری ان شاء الله ... یهو پرسید: بچه‌ها بزرگن؟ ... مکث کردم .. گفتم: اِ حاج آقا! من بچه ندارم که! ... گفت: ان شاالله،‌ان شاالله .. وقتی رفتم داخل هیچکس نبود، پشت سرم چند نفری اومدن .. مغازه کوچیک بود و جا تنگ .. گفتم: ببخشید مزاحم کار ِتون هم شدم .. گفت: اصلاً! شما مراحمید .. صفای دلش .. یه عالمه می‌شد باهاش حرف زد .. ولی من .. باید می‌رفتم .. به ندبه‌ی دوم هم رسیدم ..

باد اومد .. گرد و خاک شد .. نم نم بارون .. خاک سنگین شد .. دوباره باد اومد .. بارون بارید .. من فقط نگاه می‌کردم .. باد اومد بود دنیا رو با خودش ببره .. خاک نم نم نشست روی آتش دل دنیا .. آتش دلش فرو نشَست .. بارون اومد دنیا رو با خودش شست ..  دنیا زیر بارون با باد می‌رفت و پیدا بود که آروم شده .. و من هنوز و برای همیشه غمگینم و دلگیر .. خیلی .. غمگین ِ دلگیر ِ آروم ِ آروم ..

* تشکر از حضرت آقای سایه‌ی سر ..

* تشکر از دل‌دار لحظه‌های سخت ِ دل‌پریشونی ..

و امروز بیشتر از همیشه دوست‌تان دارم .. فاطمه فدای سری که از شما به روی نیزه رفت ..

مداح زیارت جامعه کبیره را می‌خوانْد که خانم آمد کنارم نشست و هی زیارت را از حفظ خواند و هی بلندتر از همه گریه کرد ... گریه؟ ... زار میزد .. کم نیست زیارت جامعه کبیره که یکی از اول تا آخرش بلند بلند و های های گریه کند .. صدای بلند گریه‌اش در شبستان پر می‌کشید و می‌پیچید و می‌رفت آن‌سوی پرده‌ای که مردها .. فاطمه‌ی درون می‌گفت زن که نباید بلند گریه کند اصلا! چه معنی دارد! ... و زینب پا به پای چشم‌هاش گریه می‌کرد، اما بی صدا .. تمام حال دعا خواندنم رفته بود سمتش .. دست خودم نبود،‌ خوب گریه می‌کرد .. هربار که مداح می‌گفت: حسین، هنوز به نون ِ‌ حسین نرسیده آه از نهادش به هوا بلند می‌شد .. زیارت که تمام شد .. برگشتم تا ببینمش .. سرم که چرخید، با دستهاش روبنده را گره می‌زد پشت سرش .. چشمهاش اما، سرخ ِ اشک بود.




:: برچسب‌ها:

غمین باغِ‌ مرا باشد بهار ِ راستین؛ پاییز .
سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

نوشته بود؛ زمستان ماندگاری شد برای ما؛ تابستانی که بر جهان گذشت.

نوشته بودم؛ تموز بود و سرمایی سخت ...

نوشته بود؛ بهاری را گذاشته‌ام کمانچه بکشد در اصفهان؛ بقیه‌اش هم گفتن ندارد.

نوشته بودم؛ بهار بود و سازها، همه در اصفهان شکست ...

چقدر شبیه من بود ... حتی از قبل‌تر‌ها که نوشته بود؛ "وقت ؟ ... آدمی می‌تواند چند ساعتی اضافه از دل بیست و چهار ساعتش بکِشد بیرون؛ اگر بخواهد. برای کسانی که دوستشان دارد ... "

یادم باشد؛ گم نشوم میان لحظه‌ها ... گم نکنم کسانی را که دوست دارم،‌ میان موجهای زندگی! ... یادم باشد؛ گم نکنم دوست‌داشتن را ... یادم باشد؛ بیچاره هر آن‌که در پی دنیا، می‌دود به پا و سر.

 
غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین ؛ پاییز .
آوَخ از این فصل‌های پی‌درپی،‌ بی تو ... من کِی دوباره به فصل ِ تو می‌رسم ؟!

دلتنگِ خاطراتِ عزیز ِ گذشته‌ام
من را شبیه ساعت ِ دیشب،‌ عقب بکش ...
 



:: برچسب‌ها: امروز تویی شمس ِ من و ، فاطمه‌ات مولانا // بس که کِشتِ مِهر جانم تشنه است // ای مهار عاشقان در دست تو // ز ابر دیده اشکبارم روز و شب // السلام علی الحسین

چهـل روز تا مُحرَّم ِ /حسین/ .. علیه السلام
سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

مثلاً زنده بمانم و عرفه‌ی امسال را ببینم ... و دوباره برسم به آن فراز که سروَرم /حسین/ بر بلنداش سر به آسمان برداشت که؛  أَسْئلُکَ فَکَاکَ رَقَبَتِی مِنَ النَّارِ

حضرت، یا ربِّ یا ربّ گویان گریست ... آنچنان که شانه‌هاش لرزید و از دیده‌های مبارکش نَهر اشک جاری شد ... تا آفتاب غروب کرد ...

و به اشک آنچنان فرو بریزم وجودم را که [رها کنی] .. گردن پدرم را، و عهدش را .. و گردن مادرم را، و عهدش را .. و گردن خواهران و برادرانم را، و عهدشان را .. و گردن و عهد آنها که می‌شناسم و نمی‌شناسم  و گردن مرا و عهدم را ... و گردن و عهد او را که دوست می‌دارمش ... [از نار]

اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَیْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ

سپاس خدایی را که براى حکمش برگرداننده‌‏اى نیست ...

اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى الْمَذاهِبُ فى سَعَتِها وَتَضیقُ بِىَ الاَْرْضُ بِرُحْبِها

تو پناهگاه من‌ى زمانى که راه‌ها با همه وسعت‌شان درمانده‌‏ام کنند، و زمین با همه پهناوری‌اش بر من تنگ گیرد ...

 اَسْئَلُکَ فَکاکَ رَقَبَتى مِنَ النّارِ ...

و اَنْتَ عَلى کُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ ... یا رَبِّ یا رَبِّ ...

... مثلاً زنده بمانم و عرفه‌ی امسال را ببینم ... و اربعین‌ش را ... عرفه نزدیک است ... اربعین هم دور نیست ... دور مائیم که به طرفة‌العینی اهل ِ خاک می‌شویم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




:: برچسب‌ها: هرگـَهْ که بسوزد جگرم دیده بگرید // وین گریه نه آبی‌ست که آتش بنِشانَد // فریاد که گر جور فراقِ‌ تو نویسم // فریاد بر آید ز ِ دل ِ هر که بخوانَد

عَلَی الدُنیا بَعَدَکَ العفَا ...
یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

ناخنِ انگشتِ شستِ دستِ راستم رسیده است به لحظه‌های آخر ِکنده شدنِ کاملش ... همان که چند روز بعد از رفتنت ماند لای در ماشین و عمق ِ دردش بیهوشم کرد یک لحظه و، به هوش آوردم که هنوز زنده‌ام ... یادت هست؟ ... عمرش تمام شده و به جاش یک زائده‌ی زشت و کج و کوله از ریشه رشد کرده و دارد بالا می‌آید ... هر که می‌بیند می‌گوید؛ بلند که بشود صاف و قشنگ می‌شود ... من اما قشنگی‌ش را نمی‌خواهم بعد از تو ... اُف بر ریز ریز دنیا و قشنگی‌هاش بعد از رفتن‌ت ... که آقای روح و جانم، حسین، گفت : یا دَهْر اُف لَکَ مِن خَلیل که بسیار از دوستان و خواستارانت را سپیده‌دمان و شامگاهان به کشتن می‌دهی و هرگز به بدیل آنان قناعت نمی‌ورزی! همانا کارها به خدای بزرگ واگذارده و هر زنده‌ای رهرو ِ ناگزیر این راه است ...

گویند یک‌جای واقعه‌ی عاشورای کربلا، حسین(ع) صورت به صورت فرزند نهاد و فرمود: بعد از تو خاک بر سر دنیا !

من همان وقت که بوسه بر پاهای سردت زدم یقینم شد که بعد از تو خاک بر سر ِدنیاست.

+ قیاس مع الفارق‌ی‌ست از خاک بر سر بودن ِ دنیا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما در برابر روزگار .. مثل خاکستری هستیم در معرض تندباد .. کرَمادٍ اشْتدَّتْ بِهِ الرّیح .. که سخت و شدید بر او وزیدن گرفته ست .. فی یوم ٍ عاصف .. در یک روز طوفانی ..*

هنوز مزه‌مزه نکرده بودم طعم آن حرفهام را که هفده اردیبهشت ِ همین‌جا نوشتم ... همان‌ها که؛ "تا یاد نگرفته چطور بودن بهتر است .... تا یاد نگرفته مقابله کردن با طورهای دیگر را ... خدا به خارج از خودش راهش نداده است ... بهش اجازه نداده است بیرون از خودش قدم بردارد! حتی یک قدم! ... و حالا پروازش داده است که برود،‌ هر کجا که خواست ..." ... و فراموش نخواهم کرد آن غم سنگین ِ‌ نشسته بر قلبم را ... اصلاً بیراه نرفته بود احساسم ... قرار بود تمام مهم‌های دوست‌داشتنی‌م را یک‌جا از دست بدهم و تمام عالم زنگ خطری شده بود ... از روزها قبل ... ماه‌ها قبل ... و خوب خاطرم هست خواب سی‌و‌یک مرداد سال گذشته را که نوشته بودمش اینجا ... و من هیچ نفهمیده بودم و نمی‌فهمم و نخواهم فهمید هم ...

قفس گشودی‌ام و اختیار بخشیدی

همین که از قفس‌ت پر زدم،‌ زمین خوردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاه به جای "رضیت" و "لم ترضی" آمده است  "اسلمت" و "لم تسلم"

خاطب الله تعالی داوود و قال:

یا داوود ..

انت ترید و انا ارید .. و لایکون الا ما ارید .. فان رضیت لما ارید .. اعطیتک ما ترید .. و ان لم ترضی لما ارید .. اتعبتک فیما ترید .. ثم لا یکون الا ما ارید .. فانّی فعال لما ارید

ای داود! .. من چیزی را اراده می کنم و تو هم چیزی را قصد می کنی .. و واقع نخواهد شد مگر آنچه که من اراده کرده ام .. پس اگر به آنچه من اراده کرده ام راضی شوی .. هر آنچه را اراده کنی به تو می دهم .. و اگر به آنچه من اراده کرده ام رضایت ندهی تو را در راه آنچه اراده کرده ای به تعب و سختی می افکنم و سپس واقع نخواهد شد مگر آنچه من اراده کرده ام ... پس همانا من انجام می‌دهم آنچه را اراده کرده‌ام .

صبورم .... صبورم به رفتن‌ها و آمدن‌ها ... داشتن‌ها و نداشتن‌ها ... گفتن‌ها و نگفتن‌ها ... خواستن‌ها و نتوانستن‌ها ... آنقدر صبورم که تمام ِ دنیا در من ایستاده است ... ایستاده و من می‌گذرم ... ایستاده‌ام و او می‌گذرد ... آنقدر صبورم که هستی به احترام صبرم قیام کرده است ...

 

* حالا دیگر مقام تسلیم یا مقام رضا  ... چه فرقی دارد ؟ ... وقتی صبورم با تمام حضورم ...

*حالا دیگر نه گوش‌هات را کر می‌خواهم نه چشم‌هات را کور و نه زبانت را لال ... ببین،‌ بشنو، بخوان ... صبرم را ... و حرفی اگر هست بگو ... تا یوم الحساب راهی نمانده است .

* آن عبارت را حبذا نوشته بود .


:: رشـته‌ی تسـبیح

:: برچسب‌ها:

کفایتِ عشق ...
یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

کتاب را که شاید بیشتر از دو هزار صفحه داشت برداشتم و عنوانش را خواندم ... "کفایت ِ عشق" ... نویسنده: مریم ِ ... کتاب را باز کردم و ... تازه خوشم آمده بود از نوشته‌هاش که چشم باز کردم و سقف خانه‌ی خواهر را دیدم که با عوض شدن ِ تشکِ روی تخت، نزدیک‌تر شده بود به چشمهام ... هر چه فکر کردم اسم فامیلِ نویسنده‌ی کتاب را به خاطر نیاوردم ...

کم کم از خواب‌آلودگی دور می‌شدم ... یادم آمد رفته بودم قم ... زیارت ...


+ نوشته بودم خواب دیدم هر چه می‌دوم به قم نمی‌رسم ... خیلی دویدم ... خیلی دویدم تا سه‌باره به قم رسیدم ...

+ سفرنامه‌ها را باید نوشت ... اما الان خسته‌ام ... باشد برای شاید وقتی دیگر ...

______________

امروز هشتم شهریور سال نود و سه است ... داداش دارد آماده می‌شود که برود تهران ...

از چپ می‌رفت به راست و توی یک دستش لنگه جوراب و توی دست دیگرش تراول بود و دنبال چسب می‌گشت ... یهو به سرش زد و مثل راننده‌های بین راهی داد زد: تهران‌ـ‌قم! تـهـران‌ـ‌قــم! دو نفــر! ... یادم آمد دیشب دوباره خواب دیده‌ام ...

یکی در خواب داشت بهم می‌گفت: نگاه کن! محل کار من توی جاده‌ی تهران ـ قم است ... رفتن ِ مسیر ِ رو به محلِ کارش را می‌رفتیم یا برگشتن‌ش را،‌ نمی‌دانم!... و نمی‌دانم چرا فکر کردم چه خوب محل کارش سر راه من است! انگار کن بین قم ـ اصفهان را گفته باشد! ... نگاهم داشت فضای خواب را می‌کاوید و او هنوز داشت با ذوق می‌گفت که؛ هر روز از این طرف که بروم سر کار توی آینه‌ی جلو، گنبد حرم حضرت معصومه را می‌بینم ... نگاه کردم توی آینه را و یک گنبد خوشکل طلایی دیدم ... گفت؛ برگشتنی هم‌م‌م... و همینطور که داشت حرف می‌زد آینه را سیصد و شصت درجه چرخاند و گفت ؛ برگشتنی هم این را ... دوباره نگاه کردم؛‌ قشنگ بود! دو تا گنبدِ طلای بلند کنار هم، که یکیشان از دیگری بلند‌تر بود ... خیره شده بودم به گنبد‌ها و دلم رفت کاظمین ... دلم رفت سامرا ... کاش بلد بودم شکل گنبد‌ها را توی بیداری بکشم ... چرا بلد نیستم!!!! ... دلم هنوز عراق بود که شنیدم دارد اسم صاحبان دو حرم را برام می‌گوید ... امام‌زاده بودند و من هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید آن اسم‌هایی را که گفت ... و هر چه فکر می‌کنم نمیدانم چطور آینه را سیصد‌و‌شصت‌تا چرخاند و ما سر و ته ِ دو طرف جاده را دیدیم ... و نمی‌دانم من اصلا آنجا چکار می‌کردم ...

+ از همه‌اش اگر بگذرم ... آن دو گنبد‌ طلای بلند ِ نشسته در قابِ آینه،‌ امّا ... ؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز دوبار داستان ِ سفر به قم را نوشتم و ارسال را که زدم این پرشین‌بلاگِ بوق‌بوق‌نشده همه‌اش را حذف کرد ... نمی‌فهمد که نوشتن خیلی انرژی می‌برد این روزها !! نمی‌فهمد!... دوباره می‌نویسم‌ش،‌ در ادامه ی همین‌حا ...




:: برچسب‌ها:

کاسه‌ی چشمَم لبریز ِ رهایی‌هاست ...
پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

خواب دیدم هر چه می‌دوم به قم نمی‌رسم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستم داشتی که آغوش بانو را برام باز کردی ... دوستم داشتی که سایه‌سر بودن آقا را در جمکرانش بهم نشان دادی ... دوستم داشتی که از آن تیرماهِ ماه تا این تیرماهِ تیره و سیاه منزل به منزل از مشهدالرضا به نجف و از نجف به کربلا راهم دادی و مدام در گوشم زمزمه کردی باید قوی باشم برای روزهایی که در پیش است ... دوستم داشتی و من چقدر التماس کردم دوستم نداشته باشی ... درست همین‌جا ... ماه هم شاهد بود حتی ...

 قصد آغوش بانو کرده‌ام ... زیر نور ماه ... بی خیال خواب‌ها ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ جنگ را کشانده‌ای به عمق خاک وجودم؟! .. هیچ یادت هست من بچه‌ی جنگم؟! .. قبل‌تر‌ها دختر یک ترکش‌خورده‌ی آرام و حالا دختر یک از قفا بریدهْ‌سر ...

+ راست است که حالم خیلی بد است ... راست است که باید کسی می‌بود، یا خیالی، یا دل‌خوشی‌ای تا به بودن‌ش می‌توانستم لحظه‌ای بار غم از دوش بر زمین بگذارم ... نه که بر دوش‌ کسی یا خیالی یا دلخوشی‌ای ... فقط .. بر .. زمین .. بگذارم ... لحظه‌ای ... این همه سنگینی را ... نبود و فقط تو بودی ... لمس نشدنی ... نفهمیدنی ... غمـِ سنگین‌سنگین ِقدم‌ها و لحظه‌هام نیست که مرا می‌کُشد ... حجم ِ خالی ِدستانم ... آوَخ ! ... از حجم خالی ِدستانم ...

ـــــــــــــــــــــــــ

هاجر شده‌ام در باد ... رو به پرنده‌هایی که می‌گذرند ... هَل بالوادی من أنیس ؟

آنکه ما را غم‌ش از جای ببرده‌ست کجاست ؟ ...

ـــــــــــــــــــــــــ

باز میگردم با دست تهی

نه پرستویی با من، نه خدایی نو،

نه سبویی آواز

دست‌هایم خالی‌ست ...

هیچ صحرایی اینگونه سِتَروَن آیا،

خواب دیده‌ست کسی ؟

...

گاه می‌گویم،

غمـِ این نیست که دستانم خالی‌ست ...

کاسه‌ی چشمم لبریز رهایی‌هاست ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

// عقل تا مَست نشد، چون و چرا پَست نشد ... و آنکه او مست شد از چون و چرا رَست، کجاست ؟ //

رفته‌ام از خود و گوشه‌ای از عالم مسجدی ساخته‌ام ... معتکف شده‌ام ... کجاست پیامبری که باید ! ... تا بگذرد از صومعه‌ی دلم ...




:: برچسب‌ها: آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟ // وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟ // وآنکه سوگند خورم، جز بسر او نخورم // وآنکه سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست؟

عطر مشهد ِ نجف از قم می‌آید ...
پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده: سرشار (دانه‌ی تسبیح . )

لیوان را تا کمر چای می‌ریزم و از خودم می‌پرسم؛ چه شده؟! پس چرا تمام نمی‌شود این حس و حال؟ ... شیر سماور را باز می‌کنم .. چای توی لیوان آرام آرام بالا می‌آید و کمرنگ می‌شود ... لیوان را بالا می‌گیرم و نگاه می‌کنم و می‌گذارم توی سینی ... دو تکه نبات توی چای می‌ریزم و به صدای شکسته شدنشان گوش می‌دهم ... این دل از مشهد گذشت ... از نجف گذشت ... خودش را به هر زحمت و سختی بود رساند کربلا ... اما هنوز می‌لنگد ... چرا ؟ ... قاشق را در لیوان می‌چرخانم و چشم می‌گردانم سمت صدای برخورد قاشق و ضربه‌ی تکه‌های نبات به دیواره‌ی لیوان ... قاشق می‌گوید؛ قم! ،، چرا قم نمی‌روی؟ ... لیوان می‌گوید نباید بطلبندش؟! نباید در ظرف جا بدهندَش ؟! ... نبات می‌گوید؛ اما باید برود، برود آنقدر بچرخد و بچرخانندَش تا حل شود ... لیوان را بر‌می‌دارم و چای را جرعه جرعه می‌شِنوم ... قم! ... باید بروی قم!  ... دلت باید برود پابوس بانوی مُجلّله‌ی قم ... دلت را فرستاده‌اند برود پیش بانویی که راحت از زنانه دیدن ِ دنیا براش بگوید ... که شرم نکند مثل وقتی که روبروی ضریح حضرت عباس و امام حسین ایستاده بود ... درست مثل وقتی که شب‌های نجف را یکی‌یکی و قطره قطره از چشم چکاندی مقابل ایوان طلای امیرالمومنین ... رضای رضا در رضای خواهر ... رضای خدا در رضای رضا ... جرعه آخر را که سر می‌کشم ته لیوان را نگاه می‌کنم ... هنوز چند تکه‌ی ریز نبات باقی مانده ... چسبید! ... یک لیوان چای ِ دیگر هم! .. این روزهایی را که دلم چای‌نبات می‌خواهد دوست دارم ...

+ آخ که چقدر دلم هوایِ عطر و بوی ِ‌ مشهدِ نجف را کرده ... هوای قالی‌های یک‌دست مشهدی‌اش ... که پسر برای پدر پیشکش فرستاده همه را ... هوای کبوترهای عاشق ِ انگار از بقیع و مشهد و کربلا و کاظمین و سامرا و قم و دمشق آمده‌اش ... هوای صدای اذان بلال که " اَشْهَـدُ اَنَّ علیـاً ولـیَُّ الله‌ "ش پیچیده در تمام حرم ... در تمام عالم ... درست از ایوان طلا، رو به قبله‌ی خدا. زیر برق‌برقِ آینه‌کاریهای حرم بانوی قم هم می‌شود مثل وقت‌های نشستن روی سنگ‌فرش حرم امیر در نجف های‌های آرام شد ؟

+ عهد ...  صد بار عهد کردی این بار خاک باشم // یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خرده نبات ِ ته لیوان دوم هم بماند برای مورچه‌های گذری ... شاید زیر خاک باهام مدارا کنند فردای روز مرگم




:: برچسب‌ها: نجف // قم // زیارت // 13رجب